ناصر خسرو (قصاید)/ای فگنده امل دراز آهنگ
ظاهر
| ای فگنده امل دراز آهنگ | پست منشین که نیست جای درنگ | |||||
| تو چو نخچیر دل به سوی چرا | دهر پوشیده بر تو پوست پلنگ | |||||
| دل نهادی در این سرای سپنج | سنگ بسیار ساختی بر سنگ | |||||
| چون گرفتی قرار و پست نشست | برکش اکنون بر اسپ رفتن تنگ | |||||
| لشکری هر گهی که آخر کرد | نبود زان سپس بسیش درنگ | |||||
| هر سوی شادمان به نقش و نگار | که بمرد آنکه نقش کرد ار تنگ | |||||
| غایت رنگهاست رنگ سیاه | کی سیه کم شود به دیگر رنگ؟ | |||||
| ای به بیدانشی شده شب و روز | فتنه بر دهر و دهر بر تو به جنگ | |||||
| دشمن از تو همی گریزد و تو | سخت در دامنش زدهستی چنگ | |||||
| زی تو آید عدو چو نصرت یافت | کرده دل تنگ و روی پر آژنگ؟ | |||||
| زین جهان چونکه او مظفر گشت | کرده خیره سوی گریز آهنگ | |||||
| گرت هوش است و سنگدار حذر، | ای خردمند، از این عظیم نهنگ | |||||
| هوش و سنگت برد به گردون سر | که بدین یافت سروری هوشنگ | |||||
| برکشد هوش مرد را از چاه | گاه بخشدش و مسند و اورنگ | |||||
| وگرش تخت و گه نبود رواست | بهتر از تخت و گه بود هش و هنگ | |||||
| دانش آموز و بخت را منگر | از دلت بخت کی زداید زنگ؟ | |||||
| بخت آبی است گه خوش و گه شور | گاه تیرهی سیاه و گاه چو زنگ | |||||
| بخت مردی است از قیاس دو روی | خلق گشته بدو درون آونگ | |||||
| به یکی چنگش آخته دشنه است | به دگر چنگ مینوازد چنگ | |||||
| چون بیاشفت بر کلنگ در ابر | گم شود راه بر پرنده کلنگ | |||||
| ور به جیحون بر از تو برگردد | متحیر بماندت بر گنگ | |||||
| هیچ کس را به بخت فخری نیست | زانکه او جفت نیست با فرهنگ | |||||
| به یک اندازهاند بر در بخت | مرد فرهنگ با مقامر و شنگ | |||||
| سبب خشم بخت پیدا نیست | شکرش را جدا مدان ز شرنگ | |||||
| وین چنین چیز دیو باشد و من | از چنین دیو ننگ دارم، ننگ | |||||
| نروم اندر این بزرگ رمه | که بدو در نهاز شد بز لنگ | |||||
| ای پسر، با جهان مدارا کن | وز جفاهای او منال و ملنگ | |||||
| چون برآشفته گشت یک چندی | دوردار از پلنگ بدخو رنگ | |||||
| من به اندک زمان بسی دیدم | این چنین هایهای و لنگالنگ | |||||
| پست بنشین و چشم دار بدانک | زود زیر و زبر شود نیرنگ | |||||
| دهر با صابران ندارد پای | مثلی زد لطیف آن سرهنگ | |||||
| که «چو گربه به زیر بنشیند | موش را سر بگردد اندر غنگ» | |||||
| سپس بی هشان خلق مرو | گر نخوردی تو همچو ایشان بنگ | |||||
| ور جهان پر شد از مگس منداز | بر مگس خیره خیره تیر خدنگ | |||||
| هرکه او گامی از تو دور شود | تو ازو دور شو به صد فرسنگ | |||||
| سنت حجت خراسان گیر | کار کوته مکن دراز آهنگ | |||||
| شعر او خوان که اندرو یابی | در بنهاده تنگها بر تنک | |||||