ناصر خسرو (قصاید)/ای عورت کفر و عیب نادانی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(ای عورت کفر و عیب نادانی)
'


 ای عورت کفر و عیب نادانیپوشیده به جامه‌ی مسلمانی 
 ترسم که نه مردمی به جان هر چنداز شخص همی به مردمان مانی 
 چندین مفشان ردا، چرا جان رایک‌بار ز گرد جهل نفشانی؟ 
 تا گرد به جامه بر همی بینیآگاه نه ای ز گرد نفسانی 
 این جامه و جامه پوش خاک آمدتو خاک نه‌ای که نور یزدانی 
 بارانی تنت گر گلیم آمدمر جان تو را تن است بارانی 
 این چیست که زنده کرد مر تن رانزدیک خرد؟ تو بی گمان آنی 
 ای زنده شده به تو تن مردممانا که تو پور دخت عمرانی 
 ترسا پسر خدای گفت او رااز بی‌خردی خویش و نادانی 
 زیرا که خبر نبود ترسا رااز قدر بلند نفس انسانی 
 چون گوهر خویش را ندانستیمر خالق خویش را کجا دانی؟ 
 این خانه‌ی پنج در بدین خوبیبنگر که، که داشته‌ستت ارزانی 
 من خانه ندیده‌ام جز این هرگزگردنده و پیشکار و فرمانی 
 تا با تو چو بندگان همی گرددهر گونه که تو همیش گردانی 
 هرچند تورا خوش آمد این‌خانهباقی نشوی تو اندر این فانی 
 بیرون کندت خدای ازو گرچهبیرون نشوی تو زو به آسانی 
 آباد به توست خانه، چون رفتیاو روی نهاد سوی ویرانی 
 در خانه‌ی مرده، دل چرا بستی؟کو خاک گران و تو سبک جانی 
 قیمت به تو یافت این صدف زیراای جان، تو درو لطیف مرجانی 
 هر کار که بر مراد او کردیبسیار خوری ازو پشیمانی 
 امروز به کار در نکو بنگربشنو که چه گفت مرد یونانی 
 گفتا که: به زیر نردبان بنشینبندیش ز پایهای سارانی 
 بردست مگیر چون سبکسارانکاری که بسرش برد نتوانی 
 در مسجد جای سجده را بنگرتا بر ننهی به خار پیشانی 
 آن دان به یقین که هرچه کرده‌ستیامروز، به محشر آن فروخوانی 
 زان روز بترس کاندرو پیداآید، همه کارهای پنهانی 
 زان روز که جز خدای سبحان رابر کس نرود ز خلق، سلطانی 
 زان روز که هول او بریزاندنور از مه و زافتاب رخشانی 
 وز چرخ ستارگان فرو ریزندچون برگ‌رزان به باد آبانی 
 وز هول درآید از بیابان‌هانخچیر رمنده‌ی بیابانی 
 عریان همه خلق و ز بسی سختیکس را نبود خبر ز عریانی 
 چون پشم زده شده که و، مردمهمچون ملخان ز بس پریشانی 
 آنگه ز میان خلق برخیزدخویشی و برادری و خسرانی 
 پوشیده نماند آن زمان کاریکان را تو همی کنون بپوشانی 
 آن روز به عذر گفت نتوانی«می‌خورد فلان و من سپندانی» 
 وانجا نرود تو را چنین کاریکامروز در این جهان همی رانی 
 بربایی ازان بدین براندازیگرگی به مثل ز نابسامانی 
 زید از تو لباچه‌ای نمی‌یابدتا پیرهنی ز عمرو نستانی 
 گرگی تو نه میر خراسان راسلطان نبود چنین، تو شیطانی 
 دیو است سپاه تو یکی لیکنتا ظن نبری که تو سلیمانی 
 امروز همی به مطربان بخشیشرب شطوی و شعر گرگانی 
 وز دست چو سنگ تو نمی‌یابدمذن به مثل یکی گریبانی 
 فردا بروی تهی و بگذاریاینجا همه مال و ملک و دهقانی 
 ای گشته تو را دل و جگر بریانبر آتش آرزو چو بورانی 
 لعنت چه کنی بخیره بر دیوان؟کز فعل تو نیز همچو ایشانی 
 در قصد و نیت همه بدی داریلیکن چه کنی که سخت خلقانی؟ 
 نان از دگری چگونه برباییگر تو به مثل به نان گروگانی؟ 
 از بد نیتی و ناتواناییپر مشغله و تهی چو پنگانی 
 وز حیلت و مکر زی خردمندانمر زوبعه را دلیل و برهانی 
 با تو نکند کنون کسی احسانزیرا که نه اهل بر و احسانی 
 لیکن فردا به خوردن غسلینمر مالک را بزرگ مهمانی 
 درمان تو آن بود که برگردیزین راه وگرنه سخت درمانی 
 حجت به نصیحت مسلمانیگفتت سخنی درست و تابانی 
 ای حجت، علم و حکمت لقمانبگزار به لفظ خوب حسانی 
 دلتنگ مشو بدانکه در یمگانماندی تنها وگشته زندانی 
 از خانه عمر براند سلمان راامروز بدین زمین تو سلمانی