ناصر خسرو (قصاید)/ای عورت کفر و عیب نادانی
ظاهر
| ای عورت کفر و عیب نادانی | پوشیده به جامهی مسلمانی | |||||
| ترسم که نه مردمی به جان هر چند | از شخص همی به مردمان مانی | |||||
| چندین مفشان ردا، چرا جان را | یکبار ز گرد جهل نفشانی؟ | |||||
| تا گرد به جامه بر همی بینی | آگاه نه ای ز گرد نفسانی | |||||
| این جامه و جامه پوش خاک آمد | تو خاک نهای که نور یزدانی | |||||
| بارانی تنت گر گلیم آمد | مر جان تو را تن است بارانی | |||||
| این چیست که زنده کرد مر تن را | نزدیک خرد؟ تو بی گمان آنی | |||||
| ای زنده شده به تو تن مردم | مانا که تو پور دخت عمرانی | |||||
| ترسا پسر خدای گفت او را | از بیخردی خویش و نادانی | |||||
| زیرا که خبر نبود ترسا را | از قدر بلند نفس انسانی | |||||
| چون گوهر خویش را ندانستی | مر خالق خویش را کجا دانی؟ | |||||
| این خانهی پنج در بدین خوبی | بنگر که، که داشتهستت ارزانی | |||||
| من خانه ندیدهام جز این هرگز | گردنده و پیشکار و فرمانی | |||||
| تا با تو چو بندگان همی گردد | هر گونه که تو همیش گردانی | |||||
| هرچند تورا خوش آمد اینخانه | باقی نشوی تو اندر این فانی | |||||
| بیرون کندت خدای ازو گرچه | بیرون نشوی تو زو به آسانی | |||||
| آباد به توست خانه، چون رفتی | او روی نهاد سوی ویرانی | |||||
| در خانهی مرده، دل چرا بستی؟ | کو خاک گران و تو سبک جانی | |||||
| قیمت به تو یافت این صدف زیرا | ای جان، تو درو لطیف مرجانی | |||||
| هر کار که بر مراد او کردی | بسیار خوری ازو پشیمانی | |||||
| امروز به کار در نکو بنگر | بشنو که چه گفت مرد یونانی | |||||
| گفتا که: به زیر نردبان بنشین | بندیش ز پایهای سارانی | |||||
| بردست مگیر چون سبکساران | کاری که بسرش برد نتوانی | |||||
| در مسجد جای سجده را بنگر | تا بر ننهی به خار پیشانی | |||||
| آن دان به یقین که هرچه کردهستی | امروز، به محشر آن فروخوانی | |||||
| زان روز بترس کاندرو پیدا | آید، همه کارهای پنهانی | |||||
| زان روز که جز خدای سبحان را | بر کس نرود ز خلق، سلطانی | |||||
| زان روز که هول او بریزاند | نور از مه و زافتاب رخشانی | |||||
| وز چرخ ستارگان فرو ریزند | چون برگرزان به باد آبانی | |||||
| وز هول درآید از بیابانها | نخچیر رمندهی بیابانی | |||||
| عریان همه خلق و ز بسی سختی | کس را نبود خبر ز عریانی | |||||
| چون پشم زده شده که و، مردم | همچون ملخان ز بس پریشانی | |||||
| آنگه ز میان خلق برخیزد | خویشی و برادری و خسرانی | |||||
| پوشیده نماند آن زمان کاری | کان را تو همی کنون بپوشانی | |||||
| آن روز به عذر گفت نتوانی | «میخورد فلان و من سپندانی» | |||||
| وانجا نرود تو را چنین کاری | کامروز در این جهان همی رانی | |||||
| بربایی ازان بدین براندازی | گرگی به مثل ز نابسامانی | |||||
| زید از تو لباچهای نمییابد | تا پیرهنی ز عمرو نستانی | |||||
| گرگی تو نه میر خراسان را | سلطان نبود چنین، تو شیطانی | |||||
| دیو است سپاه تو یکی لیکن | تا ظن نبری که تو سلیمانی | |||||
| امروز همی به مطربان بخشی | شرب شطوی و شعر گرگانی | |||||
| وز دست چو سنگ تو نمییابد | مذن به مثل یکی گریبانی | |||||
| فردا بروی تهی و بگذاری | اینجا همه مال و ملک و دهقانی | |||||
| ای گشته تو را دل و جگر بریان | بر آتش آرزو چو بورانی | |||||
| لعنت چه کنی بخیره بر دیوان؟ | کز فعل تو نیز همچو ایشانی | |||||
| در قصد و نیت همه بدی داری | لیکن چه کنی که سخت خلقانی؟ | |||||
| نان از دگری چگونه بربایی | گر تو به مثل به نان گروگانی؟ | |||||
| از بد نیتی و ناتوانایی | پر مشغله و تهی چو پنگانی | |||||
| وز حیلت و مکر زی خردمندان | مر زوبعه را دلیل و برهانی | |||||
| با تو نکند کنون کسی احسان | زیرا که نه اهل بر و احسانی | |||||
| لیکن فردا به خوردن غسلین | مر مالک را بزرگ مهمانی | |||||
| درمان تو آن بود که برگردی | زین راه وگرنه سخت درمانی | |||||
| حجت به نصیحت مسلمانی | گفتت سخنی درست و تابانی | |||||
| ای حجت، علم و حکمت لقمان | بگزار به لفظ خوب حسانی | |||||
| دلتنگ مشو بدانکه در یمگان | ماندی تنها وگشته زندانی | |||||
| از خانه عمر براند سلمان را | امروز بدین زمین تو سلمانی | |||||