ناصر خسرو (قصاید)/ای عجب ار دشمن من خود منم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(ای عجب ار دشمن من خود منم)
'


 ای عجب ار دشمن من خود منمخیره گله چون کنم از دشمنم؟ 
 دشمن من این تن بد مهر مستکرده گره دامن بر دامنم 
 وایم از این دشمن بدخو که هیچزو نشود خالی پیراهنم 
 جامه بدرند از اعدا و آنکجامه‌ش بدرید ز خود، خود منم 
 دشمن من چاهی و تیره است و منبرتر از این تیزرو روشنم 
 این فلکی جان مرا شصت سالداشت در این زندان چاهی تنم 
 گر نشدم عاشق و بی‌دل چرامانده به چاه اندر چون بیژنم؟ 
 چونکه در این چاه چو نادان به بادداده تبر در طلب سوزنم 
 نیست جز آن روی که دل زین خسیسخوش خوش بی‌رنج و جفا برکنم 
 پیش ازین سفله به چاه اوفتدمن سر از این چه به فلک برکنم 
 در طلب دانش و دین چند گاهدامن مردان به کمر در زنم 
 گرد کسی گردم کز بند جهلطاعتش آزاد کند گردنم 
 آنکه چو آب خوش علمش بکرداز تعب آتش جهل ایمنم 
 تا تن من گشت به پیرامنشدیو نگشته است به پیرامنم 
 تا دل من طاعت او یافته استطاعت من دارد آهرمنم 
 پیش‌رو خلق پس از مصطفیکز پس او فخر بود رفتنم 
 بوالحسن آن معدن احسان کزودل به سخن گشته است آبستنم 
 گرت به سیم و زر دین حاجت استبر سر هر دو من ازو خازنم 
 عالم و افلاک نیرزد همیبی‌سخن او به یکی ارزنم 
 آتشم ار آهن و روئی وگرآب شوی آب تورا آهنم 
 بیخ سفاهت ز دل تو به پندبرکنم و حکمت بپراگنم 
 وز سر جاهل به سخن تاج فخرپیش خردمند به پای افگنم 
 مرد تی گر نه چنین یابیمور نه چنینم که بگفتم زنم 
 شاد شدی چون بشنیدی که پاربیران شد گوشه‌ای از مسکنم 
 شادیت انده شود امسال اگربرگذری بر درو بر برزنم 
 نیستم آن من که سلاح فلککار کند بر زره و جوشنم 
 چرخ مرا بنده بود چون ازوایزد دادار بود ضامنم 
 شاد من از دین هدی گشته‌امپس که تواند که کند غمگنم؟ 
 گر تنم از جامه برهنه شودعلم و خرد گرد تنم بر تنم 
 گرچه زمان عهدم بشکست منعهد خداوند زمان نشکنم 
 روی خدا و دل عالم معدکز شرفش حکمت را معدنم 
 آنکه چو بگذارم نامش به دلفرخ نوروز شود بهمنم 
 خلق به رنج است و من از فر اوهم به دل و هم به جسد ساکنم 
 خلق مرا گفت نیارد که خیزجز به گه «قدقامت» مذنم 
 میوه‌ی معقول به دست خرداز شجر حکمت او می‌چنم 
 سوزن سوزانم در چشم جهللیکن در باغ خرد سوسنم 
 گوئی ک«ز خلق جدا چون شدی؟»زشت نشایدت بدین گفتم 
 روغن و کنجاره بهم خوب نیستویشان کنجاره و من روغنم 
 از فلک ریمن باکیم نیسترام بسی بود همین ریمنم 
 گر تنم از گلشن دورست مناز دل پر حکمت در گلشنم 
 دهر بفرسود و بفرسودمانبر فلک جافی ازین خشمنم 
 شصت و دو سال است که بکوبد همیروز و شبان در فلکی هاونم 
 چشم همی دارم همواره تاکی بود از کوفتنش رستنم 
 تاش نسایی ندهد مشک بویفضل ازین است فرو سودنم