ناصر خسرو (قصاید)/ای شسته سر و روی به آب زمزم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(ای شسته سر و روی به آب زمزم)
'


 ای شسته سر و روی به آب زمزمحج کرده چومردان و گشته بی‌غم 
 افزون زچهل سال جهد کردیدادی کم و خود هیچ نستدی کم 
 بسیار بدین و بدان به حیلتکرباس بدادی به نرخ مبرم 
 تا پاک شد اکنون ز تو گناهانمندیش به دانگی کنون ز عالم 
 افسوس نیاید تو را از این کاربر خویشتن این رازها مفرخم 
 زین سود نبینم تو را ولیکنایمن نه‌ای ای خر ز بیم بیرم 
 از درد جراحت رهد کسی کواز سر که نهد وز شخار مرهم؟ 
 کم بیشک پیمانه و ترازویهرگز نشود پاک ز آب زمزم 
 بر خویشتن ار تو بپوشی آن راآن نیست بسوی خدای مبهم 
 از باد فراز آمد و به دم شدآن مال حرامی چه باد و چه دم 
 زین کار که کردی برون زده‌ستیبر خویشتن، ای خر، ستون پشکم 
 بیدارشو از خواب جهل و برخوانیاسین و به جان و به تن فرو دم 
 بفریفت تو را دیو تا گلیمیبفروختت، ای خر، به نرخ ملحم 
 گوئی که به سور اندرم، ولیکناز دور بماند به سور ماتم 
 در شور ستانت چنان گمان استکان میوه‌ستان است و باغ خرم 
 از سیم طراری مشو به مکهمامیز چنین زهر و شهد برهم 
 بر راه به دین اندرون برد راستزین خم چه جهی بیهده بدان خم؟ 
 گر ز آدمی، ای پور، توبه بایدکردن زگناهانت همچو آدم 
 گر رنجه‌ای از آفتاب عصیاناز توبه درون شو به زیر طارم 
 گر رحمت و نعمت چرید خواهیاز علم چر امروز و بر عمل چم 
 مر تخم عمل را به نم نه از علمزیرا که نرویدت تخم بی‌نم 
 آویخته از آسمان هفتماینجا رسنی هست سخت محکم 
 آن را نتوانی تو دید هرگزبا خاطر تاریک و چشم یرتم 
 شو دست بدو در زن و جدا شوزین گم ره کاروان و بی‌شبان رم 
 علم است مجسم، ندید هرگزکس علم به عالم جز از مجسم 
 آید به دلم کز خدا امین استبر حکمت لقمان و ملکت جم 
 مهمان و جراخوار قصر اویندبا قیصر و خاقان امیر دیلم 
 در حشر مکرم بود کسی کوگشته‌است به اکرام او مکرم 
 بر خلق مقدم شد او به حکمتبا حکمت نیکو بود مقدم 
 این دهر همه پشت و ملک او رویاین خلق صفر جمله واو محرم 
 زو یافت جهان قدر و قیمت ایراکاو شهره نگین است و دهر خاتم 
 او داد مرا بر رمه شبانیزین می نروم با رمه رمارم 
 ای تشنه تو را من رهی نمودم،گر مست نه‌ای سخت، زی لب یم 
 گر تو بپذیری زمن نصیحتاز چاه برآئی به چرخ اعظم