ناصر خسرو (قصاید)/ای شده چاکر آن درگه انبوه بلند

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(ای شده چاکر آن درگه انبوه بلند)
'


 ای شده چاکر آن درگه انبوه بلندوز طمع مانده شب و روز بر آن در چو کلند 
 بر در میر تو، ای بیهده، بسته طمعیاز طمع صعبتر آن را که نه قید است و نه بند 
 شوم شاخی است طمع زی وی اندر منشینور نشینی نرهد جانت از آفات و گزند 
 گر بلند است در میر تو سر پست مکنبه طمع گردن آزاد چنین سخت مبند 
 گر بلندی‌ی در او کرد چنین پست تو راخویشتن چونکه فرونفگنی از کوه بلند؟ 
 دیوت از راه ببرده است، بفرمای، هلاتات زیر شجر گوز بسوزند سپند 
 حجت آری که همی جاه و بزرگی طلبیهم بر آن سان که همی خلق جهان می‌طلبند 
 گر هزار است خطا، ای بخرد، جمله خطاستچند از این حجت بی مغز تو، ای بیهده، چند؟ 
 گر کسی خویشتن خویش به چه در فگندخویشتن خیره در آن چاه نبایدت فگند 
 گر بخندند گروهی که ندارند خردتو چو دیوانه به خنده‌ی دگران نیز مخند 
 دانش‌آموز و چو نادان ز پس میر ممختا چو دانا شوی آنگه دگران در تو مخند 
 بی‌سپاسی بکنی رند نمایی به ازانکبه سپاسیت بپوشند به دیبای و پرند 
 شادی و نیکوی از مال کسان چشم مدارتا نمانی چو سگان بر در قصاب نژند 
 گردن از بار طمع لاغر و باریک شوداین نبشته است زرادشت سخن‌دان در زند 
 ترفت از دست مده بر طمع قند کسانترف خود خوش خور و از طمع مبر گاز به قند 
 سودمند است سمند ای خردومند ولیکسودش آن راست سوی من که مرو راست سمند 
 مر مرا آنچه نخواهی که بخری مفروشبر تنم آنچه تنت را نپسندی مپسند 
 سپس آنچه نه آن تو بود خیره متازکانچه آن تو بود سوی تو آید چو نوند 
 عمر پرمایه به خواب و خور برباد مدهسوزن زنگ زده خیره چه خری به کلند؟ 
 پیش از آن که‌ت بکند دست قوی دهر از بیخدل از این جای سپنجیت همی باید کند 
 عمر را بند کن از علم و ز طاعت که تو راعلم با طاعت تو قید دوان عمر تواند 
 بر سر و پای زمانه‌ی گذران مرد حکیمبهتر از علم و زطاعت ننهد قید و کمند 
 خاطرت زنگ نگیرد نه سرت خیره شودگر بگیرد دل هشیار تو از حکمت پند