ناصر خسرو (قصاید)/ای ستمگر فلک ای خواهر آهرمن
ظاهر
| ای ستمگر فلک ای خواهر آهرمن | چون نگوئی که چه افتاد تو را با من؟ | |||||
| نرم کردهستیم و زرد چو زردآلو | قصد کردی که بخواهیم همی خوردن | |||||
| اینکه شد زرد و کهن پیرهن جان است | پیرهن باشد جان را و خرد را تن | |||||
| عاریت داشتم این را از تو تا یک چند | پیش تو بفگنم این داشته پیراهن | |||||
| من ز حرب چو تو آهرمن کی ترسم | که مرا طاعت تیغ است و خرد جوشن | |||||
| من دل از نعمت و عز تو چو بر کندم | تو دل از طاعت و از خدمت من بر کن | |||||
| زن جادوست جهان، من نخرم زرقش | زن بود آنکه مرو را بفریبد زن | |||||
| زرق آن زن را با بیژن نشنودی | که چه آورد به آخر به سر بیژن؟ | |||||
| همچو بیژن به سیه چاه درون مانی | ای پسر، گر تو به دنیا بنهی گردن | |||||
| چون همی بر ره بیژن روی ای نادان | پس چه گوئی که نبایست چنان کردن؟ | |||||
| صحبت این زن بدگوهر بدخو را | گر بورزی تو نیرزی به یکی ارزن | |||||
| صحبت او مخر و عمر مده، زیرا | جز که نادان نخرد کسی به تبر سوزن | |||||
| طمع جانت کند گر چه بدو کابین | گنج قارون بدهی یا سپه قارن | |||||
| مر مرا بر رس از این زن، که مرا با او | شست یا بیش گذشته است دی و بهمن | |||||
| خوی او این است ای مرد، که دانا را | نفروشد همه جز مکر و دروغ و فن | |||||
| کودن و خوار و خسیس است جهان و خس | زان نسازد همه جز با خس و با کودن | |||||
| خاصه امروز نبینی که همی ایدون | بر سر خلق خدایی کند آهرمن؟ | |||||
| به خراسان در تا فرش بگسترده است | گرد کرده است ازو عهد و وفا دامن | |||||
| خلق را چرخ فرو بیخت، نمیبینی | خس مانده است همه بر سر پرویزن؟ | |||||
| زین خسان خیر چه جوئی چو همی دانی | که به ترب اندر هرگز نبود روغن | |||||
| خویشتن دار چو احوال همی بینی | خیره بیرشته و هنجار مکش هنجن | |||||
| این خسان باد عذابند، چو نادانان | باد ایشان مخر و باد مکن خرمن | |||||
| چون طمع داری افروختن آتش | به شب اندر زان پر وانگک روشن | |||||
| دل بخیره چه کنی تنگ چو آگاهی | که جهان سایهی ابر است و شب آبستن؟ | |||||
| این جهان معدن رنج و غم و تاریکی است | نور و شادی و بهی نیست در این معدن | |||||
| معدن نور بر این گنبد پیروزه است | که چو باغی است پر از لاله و پر سوسن | |||||
| گر به شب بنگری اندر فلک و عالم | بر سرت گلشن بینی و تو در گلخن | |||||
| تو مر این گلخن بیرونق تاری را | جز که از جهل نینگاشتهای گلشن | |||||
| مسکن شخص توست این فلک ای مسکین | جانت را بهتر ازین هست یکی مسکن | |||||
| اندر این جای سپنجی چه نهادی دل؟ | آب کوبی همی، ای بیهده، در هاون | |||||
| کهت بگفته است که اندیشه مدار از جان | هرچه یابی همه بر تنت همی برتن؟ | |||||
| دشمن توست تن بد کنش ای غافل | به شب و روز مباش ایمن از این دشمن | |||||
| همه شادی و طرب جوید و مهمانی | که بیارندش از این برزن و زان برزن | |||||
| گوید « از عمر وز شادی چه بود خوشتر؟ | مکن اندیشه ز فردا، بخور و بشکن» | |||||
| لیکن این نیست روا گر تو همی خواهی | ای تن کاهل بیحاصل هیکلافگن | |||||
| چه کنی دنیا بیدین و خرد زیرا | خوش نباشد نان بیزیره و آویشن | |||||
| مرد بیدین چو خر است، ار تو نهای مردم | چو خران بیدین شو، روز و شبان میدن | |||||
| خری آموختت آن کس که بفرمودت | که «همیشه شکم و معده همی آگن» | |||||
| نیک بندیش که از بهر چه آوردت | آنکهت آورد در این گنبد بیروزن | |||||
| چشم و گوش و سخن و عقل و زبان دادت | بر مکافاتش دامن به کمر در زن | |||||
| آن کن از طاعت و نیکی که نداری شرم | چون ببینیش در آن معدن پاداشن | |||||
| پیش ازان کهت بشود شخص پراگنده | تخم و بیخ بد و به برکن و بپراگن | |||||
| بس که بگذشت جهان بر تو و جز عصیان | سوی تو نامد و نگذشت به پیرامن | |||||
| از بد کرده پشیمان شو و طاعت کن | خیره بر عمر گذشته چه کنی شیون؟ | |||||
| سخن حجت بشنو که همی بافد | نرم و با قیمت و نیکو چو خز ادکن | |||||
| سخن حکمتی و خوب چنین باید | صعب و بایسته و در بافته چون آهن | |||||