ناصر خسرو (قصاید)/ای ستمگر فلک ای خواهر آهرمن

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(ای ستمگر فلک ای خواهر آهرمن)
'


 ای ستمگر فلک ای خواهر آهرمنچون نگوئی که چه افتاد تو را با من؟ 
 نرم کرده‌ستیم و زرد چو زردآلوقصد کردی که بخواهیم همی خوردن 
 اینکه شد زرد و کهن پیرهن جان استپیرهن باشد جان را و خرد را تن 
 عاریت داشتم این را از تو تا یک چندپیش تو بفگنم این داشته پیراهن 
 من ز حرب چو تو آهرمن کی ترسمکه مرا طاعت تیغ است و خرد جوشن 
 من دل از نعمت و عز تو چو بر کندمتو دل از طاعت و از خدمت من بر کن 
 زن جادوست جهان، من نخرم زرقشزن بود آنکه مرو را بفریبد زن 
 زرق آن زن را با بیژن نشنودیکه چه آورد به آخر به سر بیژن؟ 
 همچو بیژن به سیه چاه درون مانیای پسر، گر تو به دنیا بنهی گردن 
 چون همی بر ره بیژن روی ای نادانپس چه گوئی که نبایست چنان کردن؟ 
 صحبت این زن بدگوهر بدخو راگر بورزی تو نیرزی به یکی ارزن 
 صحبت او مخر و عمر مده، زیراجز که نادان نخرد کسی به تبر سوزن 
 طمع جانت کند گر چه بدو کابینگنج قارون بدهی یا سپه قارن 
 مر مرا بر رس از این زن، که مرا با اوشست یا بیش گذشته است دی و بهمن 
 خوی او این است ای مرد، که دانا رانفروشد همه جز مکر و دروغ و فن 
 کودن و خوار و خسیس است جهان و خسزان نسازد همه جز با خس و با کودن 
 خاصه امروز نبینی که همی ایدونبر سر خلق خدایی کند آهرمن؟ 
 به خراسان در تا فرش بگسترده استگرد کرده است ازو عهد و وفا دامن 
 خلق را چرخ فرو بیخت، نمی‌بینیخس مانده است همه بر سر پرویزن؟ 
 زین خسان خیر چه جوئی چو همی دانیکه به ترب اندر هرگز نبود روغن 
 خویشتن دار چو احوال همی بینیخیره بی‌رشته و هنجار مکش هنجن 
 این خسان باد عذابند، چو نادانانباد ایشان مخر و باد مکن خرمن 
 چون طمع داری افروختن آتشبه شب اندر زان پر وانگک روشن 
 دل بخیره چه کنی تنگ چو آگاهیکه جهان سایه‌ی ابر است و شب آبستن؟ 
 این جهان معدن رنج و غم و تاریکی استنور و شادی و بهی نیست در این معدن 
 معدن نور بر این گنبد پیروزه استکه چو باغی است پر از لاله و پر سوسن 
 گر به شب بنگری اندر فلک و عالمبر سرت گلشن بینی و تو در گلخن 
 تو مر این گلخن بی‌رونق تاری راجز که از جهل نینگاشته‌ای گلشن 
 مسکن شخص توست این فلک ای مسکینجانت را بهتر ازین هست یکی مسکن 
 اندر این جای سپنجی چه نهادی دل؟آب کوبی همی، ای بیهده، در هاون 
 که‌ت بگفته است که اندیشه مدار از جانهرچه یابی همه بر تنت همی برتن؟ 
 دشمن توست تن بد کنش ای غافلبه شب و روز مباش ایمن از این دشمن 
 همه شادی و طرب جوید و مهمانیکه بیارندش از این برزن و زان برزن 
 گوید « از عمر وز شادی چه بود خوشتر؟مکن اندیشه ز فردا، بخور و بشکن» 
 لیکن این نیست روا گر تو همی خواهیای تن کاهل بی‌حاصل هیکل‌افگن 
 چه کنی دنیا بی‌دین و خرد زیراخوش نباشد نان بی‌زیره و آویشن 
 مرد بی‌دین چو خر است، ار تو نه‌ای مردمچو خران بی‌دین شو، روز و شبان می‌دن 
 خری آموختت آن کس که بفرمودتکه «همیشه شکم و معده همی آگن» 
 نیک بندیش که از بهر چه آوردتآنکه‌ت آورد در این گنبد بی‌روزن 
 چشم و گوش و سخن و عقل و زبان دادتبر مکافاتش دامن به کمر در زن 
 آن کن از طاعت و نیکی که نداری شرمچون ببینیش در آن معدن پاداشن 
 پیش ازان که‌ت بشود شخص پراگندهتخم و بیخ بد و به برکن و بپراگن 
 بس که بگذشت جهان بر تو و جز عصیانسوی تو نامد و نگذشت به پیرامن 
 از بد کرده پشیمان شو و طاعت کنخیره بر عمر گذشته چه کنی شیون؟ 
 سخن حجت بشنو که همی بافدنرم و با قیمت و نیکو چو خز ادکن 
 سخن حکمتی و خوب چنین بایدصعب و بایسته و در بافته چون آهن