ناصر خسرو (قصاید)/ای روی داده صحبت دنیا را

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(ای روی داده صحبت دنیا را)
'


 ای روی داده صحبت دنیا راشادان و برفراشته آوا را 
 قدت چو سرو و رویت چون دیباواراسته به دیبا دنیا را 
 شادی بدین بهار چو می‌بینیچون بوستان خسرو صحرا را 
 برنا کند صبا به فسون اکنوناین پیر گشته صورت دنیا را 
 تا تو بدین فسونش به بر گیریاین گنده پیر جادوی رعنا را 
 وز تو به مکر و افسون بربایداین فر و زیب و زینت و سیما را 
 چون کودکان به خیره همی خریزین گنده پیر لابه و شفرا را 
 لیکن وفا نیابی ازو فرداامروز دید باید فردا را 
 دنیا به جملگی همه امروز استفردا شمرد باید عقبا را 
 فردات را ببین به دل و امروزبگشای تیز دیده‌ی بینا را 
 عالم قدیم نیست سوی دانامشنو محال دهری شیدا را 
 چندین هزار بوی و مزه و صورتبردهریان بس است گوا ما را 
 رنگین که کرد و شیرین در خرماخاک درشت ناخوش غبرا را؟ 
 خرماگری ز خاک که آمخته استاین نغز پیشه دانه‌ی خرما را؟ 
 خط خط که کرد جزع یمانی را؟بوی از کجاست عنبر سارا را؟ 
 بنگر به چشم خاطر و چشم سرترکیب خویش و گنبد گردا را 
 گر گشته‌ای دبیر فرو خوانیاین خطهای خوب معما را 
 بررس که کردگار چرا کرده‌استاین گنبد مدور خضرا را 
 ویران همی ز بهر چه خواهد کردباز این بزرگ صنع مهیا را؟ 
 چون بند کرد در تن پیداییاین جان کار جوی نه پیدا را؟ 
 وین جان کجا شود چو مجرد شدوین جا گذاشت این تن رسوا را؟ 
 چون است کار از پس چندان حربامروز مر سکندرو دارا را؟ 
 بهمن کجا شده‌است و کجا قارنزان پس که قهر کردند اعدا را؟ 
 رستم چرا نخواند به روز مرگآن تیز پر و چنگل عنقا را؟ 
 آنها کجا شدند و کجا اینها؟زین بازپرس یکسره دانا را 
 غره مشو به زور و تواناییکاخر ضعیفی است توانا را 
 برنا رسیدن از چه و چند و چونعار است نورسیده و برنا را 
 نشنوده‌ای که چند بپرسیده‌استپیغمبر خدای بحیرا را؟ 
 والا نگشت هیچ کس و عالمنادیده مر معلم والا را 
 شیرین و سرخ گشت چنان خرماچون برگرفت سختی گرمارا 
 بررس به کارها به شکیباییزیرا که نصرت است شکیبا را 
 صبر است کیمیای بزرگی‌هانستود هیچ دانا صفرا را 
 باران به صبر پست کند، گرچهنرم است، روزی آن که خارا را 
 از صبر نردبانت باید کردگر زیر خویش خواهی جوزا را 
 یاری ز صبر خواه که یاری نیستبهتر ز صبر مر تن تنها را 
 «صبر از مراد نفس و هوا باید»این بود قول عیسی شعیا را 
 بنده‌ی مراد دل نبود مردیمردی مگوی مرد همانا را 
 در کار صبر بند تو چون مردانهم چشم و گوش را و هم اعضا را 
 تا زین جهان به صبر برون ناییچون یابی آن جهان مصفا را؟ 
 آنجات سلسبیل دهند آنگهکاینجا پلید دانی صهبا را 
 صبر است عقل را به جهان همتابر جان نه این بزرگ دو همتا را 
 فضل تو چیست، بنگر، برترسا؟از سر هوس برون کن و سودا را 
 تو ممنی گرفته محمد رااو کافر است گرفته مسیحا را 
 ایشان پیمبران و رفیقانندچون دشمنی تو بیهده ترسا را؟ 
 بشناس امام و مسخره را آنگهقسیس را نکوه و چلیپا را 
 حجت به عقل گوی و مکن در دلبا خلق خیره جنگ و معادا را 
 در عقل واجب است یکی کلیاین نفس‌های خرده‌ی اجزا را 
 او را بحق بنده‌ی باری دانمرجع بدوست جمله مر اینها را 
 او را اگر شناخته‌ای بی‌شکدانسته‌ای ز مولی مولا را 
 توحید تو تمام بدو گرددمر کردگار واحد یکتا را 
 رازی است این که راه ندانسته‌انداینجا در این بهایم غوغا را 
 آن را بدو بهل که همی گوید«من دیده‌ام فقیه بخارا را» 
 کان کوردل نیارد پذرفتنپند سوار دلدل شهبا را 
 حجت ز بهر شیعت حیدر گفتاین خوب و خوش قصیده غرا را