ناصر خسرو (قصاید)/ای دننده همچو دن کرده رخان از خون دن

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(ای دننده همچو دن کرده رخان از خون دن)
'


 ای دننده همچو دن کرده رخان از خون دنخون دن خونت بخواهد ریخت گرد دن مدن 
 همچو نخچیران دنیدی، سوی دانش دن کنوننیک دان باید همیت اکنون شدن ای نیک دن 
 راه زد بر تو جهان و برد فر و زیب توچند خواهی گفت مطرب را: فلان راهک بزن؟ 
 چون سمن شد بر دو عارض مشک شم شمشاد توچند بوئی زلف چون شمشاد و روی چون سمن؟ 
 بانگ مطرب را فراوان کمتری از ده ستیربانگ مذن را فزونی از صد و پنجاه من 
 تو چرانی گوروار و شیر گیتی در کمینشیر گیتی را همی فربه کنی چون گور تن 
 گورگیرد شیر دشتی لیکن از بهر تو راگور سازد شیر گیتی خویشتن را بی‌دهن 
 تن چرای گور خواهد شد، به تن تا کی چری؟جانت عریان است و تو برگرد تن کرباس تن 
 چهره و جامه‌ی نکو زیب و جمال مرد نیستننگ آید مرد را ننگ از جمال و زیب زن 
 عیب تو جامه‌ت نپوشد، تیغ پوشد یا قلمگر نه‌ای زن یا قلم‌زن باش یا شمشیرزن 
 از قلم برنگذرد مر هیچ مردم را شرفور کسی را ظن جزین افتد خطا افتدش ظن 
 تیغ تخت توست و تاج تو قلم، شو هر دو دستآن درین زن وین دران زن پادشا کن خویشتن 
 دست را چون مرکب تیغ و قلم هر دو بگیروانگهی اسپت به میدان شرف بیرون فگن 
 گر یکی زین دو شرف را بیش ناوردی به دستنیم مردی، زانکه تو یک دسته ماندی سوی من 
 عدل و احسان پیشه کن، تا چند گوئی بیهدهنام جد من معدل بود و نام من حسن؟ 
 خوب روی از فعل خوب است، ای برادر، جبرئیلزشت سوی مردمان از فعل زشت است اهرمن 
 بی‌هنر گر گنج یابد ممتحن بایدش بودبا هنر بی‌چیز اگر ماند نباشد ممتحن 
 گر هنر باشد ملک نعمت نباشد جز رهیور صنم گردد هنر نعمت نباشد جز شمن 
 از هنر مر خویشتن را شو یکی چنبر طلبتا بیاید صد هزار بیشت از نعمت رسن 
 تخم بد نیک، پورا، نیست چیزی جز هنربار بخت نیکت از شاخ هنر باید چدن 
 بی‌هنر با مال و با شاهی نباشد نیکبختبا هنر هرگز به محنت در نماند مر تهن 
 از سر شمشیر و از نوک قلم زاید هنر،ای برادر، همچو نور از نار و نار از نارون 
 مرد دانا را چو بر دلها سخن خواهد نبشتخود قلم باشد زبان اندر میان انجمن 
 چون شد آبستن به حکمت‌ها زبان مرد علمتیغ باید تا بیارد زادن آبستن سخن 
 از زبان بهترین خلق بهتر دین نزاد،چون شنیدی، جز بیاری‌ی تیغ تیز بوالحسن 
 از سخن وز تیغ زاد این دین، ازان آمد قویدین طلب، گر می هنر جوئی، رها کن مکر و فن 
 بی‌هنر دان، نزد بی‌دین، هم قلم هم تیغ راچون نباشد دین نباشد کلک و آهن را ثمن 
 برهمن در هند بر چندال ناکس فضل داشتبنده‌ی دین و هنر نشگفت اگر شد برهمن 
 مادر و مایه‌ی هنر دین است نشگفت ار هنرجز به زیر مایه و مادر نمی‌گیرد وطن 
 دین گرامی شد به دانا و، به نادان خوار گشتپیش نادان دین چو پیش گاو باشد یاسمن 
 همچو کرباسی که از یک نیمه زو مرشاه راقرطه آید وز دگر نیمه جهودی را کفن 
 مرد بی‌دین گاو باشد تا نداری بانکشمر تو را، پورا، همی مردم به دین باید شدن 
 آن سخن باشد سخن نزدیک من کز دین بودآن سخن کز دین برون باشد چه باشد؟ هین و هن 
 گر به دل بینا شده‌ستی راه دینی پیش توستگاه از این سو گاه از آن سو چونت باید تاختن؟ 
 دین یکی جامه است چون داناش پوشد پاک و نوباز چون نادانش پوشد چو گلیمی پر درن 
 چون که بینا شد به بوی جامه‌ی یوسف پدرشزان سپس که‌ش چشم نابینا ببود از بس محن؟ 
 وز چه ماندی تو به هر دو چشم نابینا کنونگر فرستاده است سوی تو محمد پیرهن؟ 
 یا تو را از پیرهن خود نیست، ای جاهل، خبرروز و شب زان مانده‌ای با هایهای و مفتتن 
 دین ز فعل بد نماند پاک جز در پاک دلشیر پاکیزه کجا باشد در آلوده لگن؟ 
 راست گوی و طاعت آر و پاک باش و علم جویفوج دیوان را بدین معروف لشکرها شکن 
 گر دلت بر نیک همسایه ز حسد کینه گرفتکینه‌ت از بد فعل جان خویش باید آختن 
 ای منافق، یا مسلمان باش یا کافر به دلچونت باید با خداوند این دوالک باختن؟ 
 از دل همسایه گر می‌کند خواهی کین خویشاز دل خویش این زمانه کین همسایه بکن 
 همچنان باشم تو را من چون تو باشی مر مراگر همی دیبات باید جز که ابریشم متن 
 شعر حجت را بخوان، ای هوشیار، و یاد گیرشعر او در دل تو را شهد است و اندر لب لبن