ناصر خسرو (قصاید)/ای داده دل و هوش بدین جای سپنجی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(ای داده دل و هوش بدین جای سپنجی)
'


 ای داده دل و هوش بدین جای سپنجیبیم است که از کبر در این جای نگنجی 
 والله که نیاید به ترازوی خرد راستگر نعمت دنیا را با رنج بسنجی 
 ور مملکت روم بگیری چو سکندرهرگز نشود ملک تو این جای سپنجی 
 وز بند و بلای فلکی رسته نگردیهرچند تو را بنده شود رومی و طنجی 
 چون روزی تو نانی و یک مشت برنج استاز بهر چه چندین به شب و روز برنجی 
 ور همچو خز و بز بپوشدت گلیمیخزت چه همی باید و دیبای ترنجی 
 فردات تهی دست به کنجی بسپارندهرچند ملک‌وار کنون بر سر گنجی 
 صنعت به تو ضایع شد ازیرا که شب و روزمشغول به شطرنج و به نرد و شش و پنجی 
 از بهر چه دادند تو را عقل، چه گوئی؟ناخوش بخوری چون خر و چون غلبه بلنجی؟ 
 وز بهر چه دادند تو را بار خدایی؟وز بهر چه شد بنده تو را هندو و زنجی؟ 
 زیرا که تو بیش آمدی اندر دین زیشانپس چون نکنی شکر و زیادت نلفنجی؟ 
 امروز که شاهی و رتب فنج بیندیشزیرا که نماند ابدی شاهی و فنجی 
 از مکر خداوند همی هیچ نترسیزان است که با بنده پر از مکر و شکنجی 
 اندیشه کن از بندگی امروز که بنده‌تدر پیش به پای است و تو بنشسته به شنجی 
 همچون کدوئی سوی نبیدو، سوی مزگتآگنده به گاورس دو خرواری غنجی 
 با مسجد و با مذن چون سر که و ترفیبا مسخره و مطرب چون شیر و برنجی 
 والله که نسجند نماز تو ازیراکروی تو به قبله است و به دل با دف و صنجی 
 تا خوی تو این است اگر گوهر سرخینزدیک خردمند زراندود برنجی 
 رخسار تو را ناخن این چرخ شکنجیدتو چند لب و زلفک بت روی شکنجی؟ 
 لختی به ترنج از قبل جانت میان سختاز بهر تن این سست میان چند ترنجی؟ 
 آن است خردمند که خوردنش خلنجزان است که تو بی‌خرد از کاسه خلنجی 
 گرگی تو که بی‌نفعی و بی‌خنج ولیکنخود روز و شب اندر طلب نفعی و خنجی 
 همسایه‌ی بی‌فایده گر شاید ما راهمسایه‌ی نیک است به افرنجه فرنجی