ناصر خسرو (قصاید)/ای خورده خوش و کرده فراوان فره

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(ای خورده خوش و کرده فراوان فره)
'


 ای خورده خوش و کرده فراوان فرهاکنون که رفت عمر چه گوئی که چه؟ 
 ای بر جهنده کره، ز چنگال مرگشو گر به حیله جست توانی بجه 
 از مرگ کس نجست به بیچارگیبی‌هوده‌ای نبرد کسی ره به ده 
 حلقه‌ی کمند گشت زه پیرهنتچون کرد بر تو چرخ کمان را به زه 
 تو نرم‌شو چو گشت زمانه درشتمسته برو که سود ندارد سته 
 بر نه به خرت بار که وقت آمده استدل در سرای و جای سپنجی منه 
 خواهی که تیر دهر نیابد تو راجوشن ز علم جوی و ز طاعت زره 
 بنگر چگونه بست تو را آنکه بستاندر جهان به رشته به چندین گره 
 بیدار شو ز خواب کز این سخت بندهرگز کسی نرست مگر منتبه 
 زاری نکرد سود کسی را که کردزاری و آب چشم کنارش زره 
 عمرت چو برف و یخ بگدازد همیاو را به هرچه کان نگدازد بده 
 زر است علم، عمر بدین زره بدهدر گرم سیر برف به زر داده به 
 کار سفر بساز اگرچه تو راهمسایه هست از تو بسی سال مه 
 دیوی است صعب در تن تو آرزوجویای آز و ناز و محال و فره 
 هرگه که پیش رویت سر برکندچون عاقلان به چوب نمیدیش ده 
 همچون شکر به هدیه ز حجت کنونبشنو ز روی حکمت بیتی دو سه 
 فرزند توست نفس، تو مالش دهشبی‌راه را یکی به‌ره آرد به ره 
 هرگز نگشت نیک و مهذب نشدفرزند نابکار به احسنت و زه 
 ناکشته تخم هرگز ناورد برای در کمال فضل تو را یار نه 
 از مردمان به جمله جز از روی علممه را به مه مدار و نه که را به که