ناصر خسرو (قصاید)/ای خفته همه عمر و شده خیره و مدهوش

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(ای خفته همه عمر و شده خیره و مدهوش)
'


 ای خفته همه عمر و شده خیره و مدهوشوز عمر و جهان بهره‌ی خود کرده فراموش 
 هر گه که همیشه دل تو بیهش و خفته استبیدار چه سود است تو را چشم چو خرگوش؟ 
 این دهر نهنگ است، فرو خواهد خوردنتفتنه چه شدی خیره تو بر صورت نیکوش؟ 
 بیدار شو از خواب و نگه کن که دگر باربیدار شد این دهر شده بیهش و مدهوش 
 باغی که بد از برف چو گنجینه ندافبنگرش به دیبای مخلق شده چون شوش 
 وین کوه برهنه شده را باز نگه کنافگنده پرندین سلبی بر کتف و دوش 
 بربسته گل از ششتری سبز نقابیو آلوده به کافور و به شنگرف بناگوش 
 بر عالم چشم دل بگمار به عبرتمدهوش چرا مانده‌ای ای مدبر بی‌هوش؟ 
 در باغ پدید آمد مینوی خداوندبندیش و مقر آی به یزدان و به مینوش 
 بنگر که چه گویدت همی گنبد گردانگفتار جهان را به ره چشمت بنیوش 
 گوینده‌ی خاموش بجز نامه نباشدبشنو سخن خوب ز گوینده‌ی خاموش 
 گویدت همی: گر چه دراز است تو را عمربگذشته شمر یکسره چون دوش و پرندوش 
 دانی که بقا نیست مگر عمر، پس او رابر چیز فنایی مده، ای غافل، و مفروش 
 این عاریتی تن عدوی توست عدو رادانا نگرد خیره چنین تنگ در آگوش 
 ور عاریتی باز ستاندت تو رخ رابر عاریتی هیچ مه بخراش و مه بخروش 
 از میش تن خویش به طاعت چو خردمنددر علم و عمل فایده‌ی خویش همی دوش 
 زین خانه‌ی الفنج و زین معدن کوششبر گیر هلازاد و مرو لاغر و دریوش 
 پرهیز همی ورز، در الفغدن دانشدایم ز ره چشم و ره گوش همی کوش 
 با طاعت و با فکرت خلوت کن ازیراکمشغول شده ستند سفیهان به خلالوش 
 در طاعت بی‌طاقت و بی‌توش چرایی؟ای گاه ستمگاری با طاقت و با توش! 
 چون بر تو هوای دل تو می‌بکشد تیردر پیش هوا تو ز ره صبر فرو پوش 
 تو جوشن دین پوش، دل بی‌خردت رابگداخته شو، گو، ز ره دیده برون جوش 
 در معده‌ت بر جان تو لعنت کند امشبنانی که به قهر از دگری بستده‌ای دوش 
 تو گردنت افراخته وان عاجز مسکینبنهاده ز اندوه زنخ بر سر زانوش 
 هر چند تو را نوش کند جاهلی آتشبر خیره مخور، کاتش هرگز نشود نوش 
 ای حجت اگر گنگ نخواهی که بمانیدر پیش خداوند، سوی حجت کن گوش