ناصر خسرو (قصاید)/ای حجت بسیار سخن، دفتر پیش آر

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(ای حجت بسیار سخن، دفتر پیش آر)
'


 ای حجت بسیار سخن، دفتر پیش آروز نوک قلم در سخنهات فروبار 
 هر چند که بسیار و دراز است سخنهاتچون خوب و خوش است آن نه دراز است نه بسیار 
 شاهی که عطاهاش گران است ستوده‌استهر چند شوی زیر عطاهاش گران‌بار 
 نو کن سخنی را که کهن شد به معانیچون خاک کهن را به بهار ابر گهربار 
 شد خوب به نیکو سخنت دفتر ناخوبدفتر به سخن خوب شود جامه به آهار 
 از خاطر پر علم سخن ناید جز خوباز پاک سبو پاک برون آید آغار 
 آچار سخن چیست معانی و عبارتنو نو سخن آری چو فراز آمدت آچار 
 در شعر ز تکرار سخن باک نباشدزیرا که خوش آید سخن نغز به تکرار 
 آچار خدای است مزه و بوی خوش و رنگبا سیب و ترنج آمد و گوز و بهی و نار 
 از تاک زر انگور نو امسال خوش آیدتهر چند کزو پار همین آمد و پیرار 
 زی اهل خرد تخم سخن حکمت و علم استدر خاک دل ای مرد خرد تخم سخن کار 
 مختار شوی کز تو بماند سخن خوبزیرا که همین ماند ز پیغمبر مختار 
 دینش به سخن گشت مشهر به زمین بروز راه سخن رفت بر این گنبد دوار 
 مقهور به حکمت شود این خلق جهان پاکزیرا که حکیم است جهان داور قهار 
 از راه تن خویش سوی جانت نگه کنبنگر که نهان چیست در این شخص پدیدار 
 آن چیست که چون شخص گران تو بخسپدبینا و سخن‌گوی همی ماند و بیدار؟ 
 آن گوهر زنده است و پدیرای علوم استزو زنده و گوینده شده‌است این تن مردار 
 شرم و سخن و مدح و نکوهش همه او راستتن را چو شد او، هیچ نه قدر است و نه مقدار 
 سالار تن توست، چرا تنت گرامی استنزدیک تو و مهتر و سالار تنت خوار؟ 
 زیرا که چو معروف شد این بنده سوی تومجهول بمانده‌است ز بس جهل تو سالار 
 بشناس هم این را و هم آن را به حقیقتحکمت همه این است سوی مردم هشیار 
 چون تو ز بهین نیمه‌ی خود غافلی، ای پیر،گر مرد خرد مرد نخواندت میازار 
 یارند تن و جانت به علم و عمل اندرتو غافلی از کار بهین یار و مهین یار 
 دار تن پیدای تو این عالم پیداستجان را که نهان است نهان است چنو دار 
 جان تو غریب است و تنت شهری، ازین استاز محنت شهریت غریب تو به آزار 
 ناداشته و خوار بماند از تو غریبتبد داشت غریبان نبود سیرت احرار 
 چون داری نیکوش چو خود می‌نشناسیش؟بشناس نخستینش پس آنگاه نکودار 
 خوار است خور شهریت از تن سوی مهمانتشهریت علف‌خوار است مهمانت سخن‌خوار 
 حق تن شهری به علف چند گزاریگه گه به سخن نیز حق مهمان بگزار 
 زشت است که صد سال دو تن پیش تو باشدهموار یکی سیر و یکی گرسنه‌ی زار 
 جان تو برهنه‌است و تنت زیر خز و بزعار است ازین، چونکه نپرهیزی از این عار؟ 
 جان جامه نپوشد مگر از بافته حکمتمر حکمت را معنی پودست و سخن تار 
 نه هر سخنی حکمت باشد بر نام چو مردمدینار بود هر که بود نامش دینار؟ 
 گر کار به نامستی از دوستی عمرفرزند تو را نام عمر بودی و عمار 
 مر حکمت را خوب حصاری است که او راداناست همه بام و زمین و در و دیوار 
 پیغمبر بد شهر همه علم و بر آن شهرشایسته دری بود و قوی حیدر کرار 
 این قول رسول است و در اخبار نبشته‌استتا محشر از آن رو ز نویسنده‌ی اخبار 
 از پند و ز علم آنچه برون نامد از این دراز علم مگو آن را وز پند مپندار 
 فرق است میان دو سخن صعب، فزون زانکفرق است میان گل و گل خار دو صد بار 
 گر حکمت نزدیک تو خوار است عجب نیستخوار است گل تو سوی اشتر که خورد خار 
 دادمت نشانی به سوی خانه‌ی حکمتسر است، نهان دارش از مرد سبکسار 
 گر سوی در آئی و بدین خانه در آئیبیرون شوی از قافله‌ی دیو ستمگار 
 واگاه شوی کاین فلک از بهر چه کردندواخر چه پدید آید از این گشتن هموار 
 اینجات درون جز که بدین کار نیاوردسازنده‌ی گنبد، تو چه بگریزی از این کار؟ 
 فربی بکن و سیر بدین حکمت جان راتا ناید از این بند برون لاغر و ناهار 
 چیزی که بجوئیش نه از جایگه خویشبر مردم دشوار شود کار نه دشوار 
 بپذیر نصیحت، به طلب حکمت دین راای غدر پذیرفته از این گنبد غدار 
 خامش منشین زیر فلک و ایمن، ازیراکدریاست فلک، بنگر دریای نگونسار 
 ابلیس لعین دست گشاده‌است به غارتایزدت بدین سختی ازین بست در این غار 
 تو قیمت این روز ندانی مگر آنگاهکایی به یکی بتر از این روز گرفتار 
 بازار تو است این، به طلب هر چه ببایدتبی‌توشه مرو باز تهی خانه ز بازار 
 زیرا که به بازار نیابی ره ازین پسآنگاه که بیمار بمانی و به تیمار 
 بر گفته‌ی من کار کن، ای خواجه، ازیراککردار ببایدت براندازه‌ی گفتار