ناصر خسرو (قصاید)/ای تو را آروزی نعمت و ناز

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(ای تو را آروزی نعمت و ناز)
'


 ای تو را آروزی نعمت و نازآز کرده عنان اسپ نیاز 
 عمرت از تو گریزد از پس آزتو همی تاز در نشیب و فراز 
 بر در بخت بد فرود آیدهر که گیرد عنان مرکبش آز 
 چونکه سوی حصار خرسندینستانی ز شاه آز جواز؟ 
 ز آرزوی طراز توزی و خززار بگداختی چو تار طراز 
 زانچه داری نصیب نیست تو راجز شب و روز رنج و گرم و گداز 
 چون نپوشی، چه خز و چه مهتابچون نبوئی، چه نرگس و چه پیاز 
 با تو انباز گشت طبع بخیلنشود هر کجا روی ز تو باز 
 رنج بی‌مال بهره‌ی تو رسیدمال بی‌رنج بهره‌ی انباز 
 آن نه مال است که‌ش نگه‌داریتا نپرد چو باز بر پرواز 
 آن بود مال که‌ت نگه دارداز همه رنجها به عمر دراز 
 بفزاید اگر هزینه کنیشبا تو آید به روم و هند و حجاز 
 نتواند کسیش برد به قهرنتواند کسش برید به گاز 
 جز بدین مال کی شود بر مردبه دو عالم در سعادت باز؟ 
 کی تواند خرید جز دانابه چنین مال ناز بی‌انداز؟ 
 در نگنجد مگر به دل، که دل استکیسه‌ی دانش و خزینه‌ی راز 
 گر بدین مال رغبت است تو راکیسه‌ت از حشوها بدو پرداز 
 کیسه‌ی راز را به عقل بدوزتا نباشی سخن‌چن و غماز 
 وز نماز و زکات و از پرهیزکیسه را بندهای سخت بساز 
 چون به حاصل شودت کیسه و بندبه تو بدهم من این دلیل و جواز 
 بر کشم مر تو را به حبل خدایبه ثریا ز چاه سیصد باز 
 بنمایمت حق غایب رادر سرایی که شاهد است و مجاز 
 تا ببینی که پیش ایزد حقایستاده است این جهان به نماز 
 بنمایم دوانزده صف راستهمه تسبیح‌خوان بی‌آواز 
 چون ببینی از این جهان انجامبشناسی که چیستش آغاز 
 این طریقی است که‌ش نبیند چشموین شکاری است که‌ش نگیرد باز 
 بر پی شیر دین یزدان رواز پی خر گزافه اسپ متاز 
 این رمه‌ی بی‌کرانه می‌بینیکور دارد شبان و لنگ نهاز 
 گرد ایشان رمنده کرد مرااز سر خان و مان و نعمت و ناز 
 چه کند مرد جز سفر چو گرفتگرگ صحرا و مرغزار گراز؟ 
 گر ستوهی ز «قال حدثنا»سر به سر خدای دار فراز 
 که مرا دید رازدار خدایحاجب کردگار بنده‌نواز 
 امت جد خویش را فریاداز فریبنده زوبعه‌ی هماز 
 خار یابد همی ز من در چشمدیو بی‌حاصل دوالک باز 
 از سخن‌های من پدید آمدبر تن آستین حق طراز 
 سخنم ریخت آب دیو لعینبه بدخشان و جرم و یمگ و براز 
 مرد دانا شود ز دانا مردمرغ فربه شود به زیر جواز