ناصر خسرو (قصاید)/ای تو را آروزی نعمت و ناز
ظاهر
| ای تو را آروزی نعمت و ناز | آز کرده عنان اسپ نیاز | |||||
| عمرت از تو گریزد از پس آز | تو همی تاز در نشیب و فراز | |||||
| بر در بخت بد فرود آید | هر که گیرد عنان مرکبش آز | |||||
| چونکه سوی حصار خرسندی | نستانی ز شاه آز جواز؟ | |||||
| ز آرزوی طراز توزی و خز | زار بگداختی چو تار طراز | |||||
| زانچه داری نصیب نیست تو را | جز شب و روز رنج و گرم و گداز | |||||
| چون نپوشی، چه خز و چه مهتاب | چون نبوئی، چه نرگس و چه پیاز | |||||
| با تو انباز گشت طبع بخیل | نشود هر کجا روی ز تو باز | |||||
| رنج بیمال بهرهی تو رسید | مال بیرنج بهرهی انباز | |||||
| آن نه مال است کهش نگهداری | تا نپرد چو باز بر پرواز | |||||
| آن بود مال کهت نگه دارد | از همه رنجها به عمر دراز | |||||
| بفزاید اگر هزینه کنیش | با تو آید به روم و هند و حجاز | |||||
| نتواند کسیش برد به قهر | نتواند کسش برید به گاز | |||||
| جز بدین مال کی شود بر مرد | به دو عالم در سعادت باز؟ | |||||
| کی تواند خرید جز دانا | به چنین مال ناز بیانداز؟ | |||||
| در نگنجد مگر به دل، که دل است | کیسهی دانش و خزینهی راز | |||||
| گر بدین مال رغبت است تو را | کیسهت از حشوها بدو پرداز | |||||
| کیسهی راز را به عقل بدوز | تا نباشی سخنچن و غماز | |||||
| وز نماز و زکات و از پرهیز | کیسه را بندهای سخت بساز | |||||
| چون به حاصل شودت کیسه و بند | به تو بدهم من این دلیل و جواز | |||||
| بر کشم مر تو را به حبل خدای | به ثریا ز چاه سیصد باز | |||||
| بنمایمت حق غایب را | در سرایی که شاهد است و مجاز | |||||
| تا ببینی که پیش ایزد حق | ایستاده است این جهان به نماز | |||||
| بنمایم دوانزده صف راست | همه تسبیحخوان بیآواز | |||||
| چون ببینی از این جهان انجام | بشناسی که چیستش آغاز | |||||
| این طریقی است کهش نبیند چشم | وین شکاری است کهش نگیرد باز | |||||
| بر پی شیر دین یزدان رو | از پی خر گزافه اسپ متاز | |||||
| این رمهی بیکرانه میبینی | کور دارد شبان و لنگ نهاز | |||||
| گرد ایشان رمنده کرد مرا | از سر خان و مان و نعمت و ناز | |||||
| چه کند مرد جز سفر چو گرفت | گرگ صحرا و مرغزار گراز؟ | |||||
| گر ستوهی ز «قال حدثنا» | سر به سر خدای دار فراز | |||||
| که مرا دید رازدار خدای | حاجب کردگار بندهنواز | |||||
| امت جد خویش را فریاد | از فریبنده زوبعهی هماز | |||||
| خار یابد همی ز من در چشم | دیو بیحاصل دوالک باز | |||||
| از سخنهای من پدید آمد | بر تن آستین حق طراز | |||||
| سخنم ریخت آب دیو لعین | به بدخشان و جرم و یمگ و براز | |||||
| مرد دانا شود ز دانا مرد | مرغ فربه شود به زیر جواز | |||||