ناصر خسرو (قصاید)/ای تن تیره اگر شریفی اگر دون

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(ای تن تیره اگر شریفی اگر دون)
'


 ای تن تیره اگر شریفی اگر دوننبسه‌ی گردونی و نبیره‌ی گردون 
 نیست به نسبت بس افتخار که هرگزنبسه‌ی گردون دون نبود مگر دون 
 آنکه شریف است همچو دون نه به ترکیباز رگ و موی است و استخوان و پی و خون؟ 
 گر تو شریفی و بهتری تو ز خویشانچونکه بری سوی خویش خویش شبیخون؟ 
 بلکه به جان است، نه به تن، شرف مردنیست جسدها همه مگر گل مسنون 
 تن صدف است ای پسر، به دین و به دانشجانت بپرور درو چو لل مکنون 
 اهرون از علم شد سمر به جهان درگر تو بیاموزی، ای پسر، تی اهرون 
 نیک و بد و دیوی و فریشتگی راسوی خردمند هست مایه و قانون 
 مادر دیوان یکی فریشته بوده استفعل بدش کرد زشت و فاسق و ملعون 
 راه تو زی خیر و شر هر دو گشاده استخواهی ایدون گرای و خواهی ایدون 
 دیو و فرشته به خاک و آب درون شددیو مغیلان شد و فریشته زیتون 
 داد کن ار نام نیک خواهی ازیراکنامور از داد گشت شهره فریدون 
 هزل ز کس مشنو و مگوی ازیراکعقل تو را دشمن است هزل، چو هپیون 
 چند بنالی که بد شده‌است زمانه؟عیب تنت بر زمانه برفگنی چون؟ 
 هرگز کی گفت این زمانه که «بد کن»؟مفتون چونی به قول عامه‌ی مفتون؟ 
 تو شده‌ای دیگر، این زمانه همان است،کی شود ای بی‌خرد زمانه دگرگون؟ 
 دل به یقین ای پسر خزینه‌ی دین استچشم تو چون روزن است و گوش چو پرهون 
 گوهر دین چون در این خزینه نهادیروزن و پرهون رو تو سخت کن اکنون 
 روزن و پرهون چو بسته گشت، خیانتراه نیابد بسوی گوهر مخزون 
 منگر سوی حرام و جز حق مشنوتا نبرد دیو دزد سوی تو آهون 
 توبه کن از هر بدی به تربیت دینجانت چو پیراهن است و توبه چو صابون 
 زنده به آبند زندگان که چنین گفتایزد سبحان بی‌چگونه و بی‌چون 
 هرکه مر این آب را ندید، در این آبتشنه چو هاروت ماند غرقه چو ذوالنون 
 زنده نباشد حقیقت آنکه بمیردگرچه به خاک اندرون نباشد مدفون 
 زنده ز ما ای پسر نه این تن خاکی استسوی پیامبر، نه نیز سوی فلاطون 
 بلکه ز ما زنده و شریف و سخن گوینیست مگر جان بر خجسته و میمون 
 زنده به آب خدای خواهی گشتننه تو به جیحون مرده و نه به سیحون 
 هر که بدین آب مرده زنده شد، او رازنده نخواند مگر که جاهل و مجنون 
 مردم اگر ز آب مرده زنده بماندیخلق نمردی هگرز برلب جیحون 
 آب خدای آنکه مرده زنده بدو کردآن پسر بی‌پدر برادر شمعون 
 در دهن پاک خویش داشت مر آن راوز دهنش جز به دم نیامد بیرون 
 اصل سخنها دم است سوی خردمندمعنی، باشد سخن به دم شده معجون 
 گر به فسون زنده کرد مرده مسیحاجز سخن خوب نیست سوی من، افسون 
 بنگر نیکو تو، از پی سخن، ادریسچون به مکان‌العلی رسید ز هامون 
 گر تو بیاموزی ای پسر سخن خوبخوار شود پیش تو خزانه‌ی قارون 
 گرچه عزیز است زر زرت ندهد میرچون سخنت خوب و خوش نیامد و موزون 
 گفته‌ی دانا چو ماه نو به فزون استگفته‌ی نادان چنان کهن شده عرجون 
 فضل طبرخون نیافت سنجد هرگزگرچه زدیدن چو سنجد است طبرخون 
 فضل سخن کی شناسد آنکه نداندفضل اساس و امام و حجت و ماذون؟ 
 طبع تو ای حجت خراسان در زهددر همی درکشد به رشته همیدون 
 چون دلت از بلخ شد به یمگان خرسندپس چه فریدون به سوی تو چه فریغون