ناصر خسرو (قصاید)/ای تن تیره اگر شریفی اگر دون
ظاهر
| ای تن تیره اگر شریفی اگر دون | نبسهی گردونی و نبیرهی گردون | |||||
| نیست به نسبت بس افتخار که هرگز | نبسهی گردون دون نبود مگر دون | |||||
| آنکه شریف است همچو دون نه به ترکیب | از رگ و موی است و استخوان و پی و خون؟ | |||||
| گر تو شریفی و بهتری تو ز خویشان | چونکه بری سوی خویش خویش شبیخون؟ | |||||
| بلکه به جان است، نه به تن، شرف مرد | نیست جسدها همه مگر گل مسنون | |||||
| تن صدف است ای پسر، به دین و به دانش | جانت بپرور درو چو لل مکنون | |||||
| اهرون از علم شد سمر به جهان در | گر تو بیاموزی، ای پسر، تی اهرون | |||||
| نیک و بد و دیوی و فریشتگی را | سوی خردمند هست مایه و قانون | |||||
| مادر دیوان یکی فریشته بوده است | فعل بدش کرد زشت و فاسق و ملعون | |||||
| راه تو زی خیر و شر هر دو گشاده است | خواهی ایدون گرای و خواهی ایدون | |||||
| دیو و فرشته به خاک و آب درون شد | دیو مغیلان شد و فریشته زیتون | |||||
| داد کن ار نام نیک خواهی ازیراک | نامور از داد گشت شهره فریدون | |||||
| هزل ز کس مشنو و مگوی ازیراک | عقل تو را دشمن است هزل، چو هپیون | |||||
| چند بنالی که بد شدهاست زمانه؟ | عیب تنت بر زمانه برفگنی چون؟ | |||||
| هرگز کی گفت این زمانه که «بد کن»؟ | مفتون چونی به قول عامهی مفتون؟ | |||||
| تو شدهای دیگر، این زمانه همان است، | کی شود ای بیخرد زمانه دگرگون؟ | |||||
| دل به یقین ای پسر خزینهی دین است | چشم تو چون روزن است و گوش چو پرهون | |||||
| گوهر دین چون در این خزینه نهادی | روزن و پرهون رو تو سخت کن اکنون | |||||
| روزن و پرهون چو بسته گشت، خیانت | راه نیابد بسوی گوهر مخزون | |||||
| منگر سوی حرام و جز حق مشنو | تا نبرد دیو دزد سوی تو آهون | |||||
| توبه کن از هر بدی به تربیت دین | جانت چو پیراهن است و توبه چو صابون | |||||
| زنده به آبند زندگان که چنین گفت | ایزد سبحان بیچگونه و بیچون | |||||
| هرکه مر این آب را ندید، در این آب | تشنه چو هاروت ماند غرقه چو ذوالنون | |||||
| زنده نباشد حقیقت آنکه بمیرد | گرچه به خاک اندرون نباشد مدفون | |||||
| زنده ز ما ای پسر نه این تن خاکی است | سوی پیامبر، نه نیز سوی فلاطون | |||||
| بلکه ز ما زنده و شریف و سخن گوی | نیست مگر جان بر خجسته و میمون | |||||
| زنده به آب خدای خواهی گشتن | نه تو به جیحون مرده و نه به سیحون | |||||
| هر که بدین آب مرده زنده شد، او را | زنده نخواند مگر که جاهل و مجنون | |||||
| مردم اگر ز آب مرده زنده بماندی | خلق نمردی هگرز برلب جیحون | |||||
| آب خدای آنکه مرده زنده بدو کرد | آن پسر بیپدر برادر شمعون | |||||
| در دهن پاک خویش داشت مر آن را | وز دهنش جز به دم نیامد بیرون | |||||
| اصل سخنها دم است سوی خردمند | معنی، باشد سخن به دم شده معجون | |||||
| گر به فسون زنده کرد مرده مسیحا | جز سخن خوب نیست سوی من، افسون | |||||
| بنگر نیکو تو، از پی سخن، ادریس | چون به مکانالعلی رسید ز هامون | |||||
| گر تو بیاموزی ای پسر سخن خوب | خوار شود پیش تو خزانهی قارون | |||||
| گرچه عزیز است زر زرت ندهد میر | چون سخنت خوب و خوش نیامد و موزون | |||||
| گفتهی دانا چو ماه نو به فزون است | گفتهی نادان چنان کهن شده عرجون | |||||
| فضل طبرخون نیافت سنجد هرگز | گرچه زدیدن چو سنجد است طبرخون | |||||
| فضل سخن کی شناسد آنکه نداند | فضل اساس و امام و حجت و ماذون؟ | |||||
| طبع تو ای حجت خراسان در زهد | در همی درکشد به رشته همیدون | |||||
| چون دلت از بلخ شد به یمگان خرسند | پس چه فریدون به سوی تو چه فریغون | |||||