ناصر خسرو (قصاید)/ای آنکه جز طرب نه همی بینمت طلب

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(ای آنکه جز طرب نه همی بینمت طلب)
'


 ای آنکه جز طرب نه همی بینمت طلبگر مردمی ستور مشو، مردمی طلب 
 بر لذت بهیمی چون فتنه گشته‌ایبس کرده‌ای بدانکه حکیمت بود لقب 
 چون ننگری که چه می‌نویسد بر این زمینیزدان به خط خویش و به انفاس تیره‌شب؟ 
 بنویسد آنچه خواهد و خود باز بستردبنگر بدین کتابت پر نادر عجب 
 اندیشه کن یکی ز قلمهای ایزدیدر نطفها و خایه‌ی مرغان و بیخ و حب 
 خطی پدرت و دیگر مادرت و تو سومخطیت بیدو دیگر سیب و سوم عنب 
 خطیت اسپ و دیگر گاوست و خر سومخطیت بارو دیگر برگ و سوم خشب 
 چون نشنوی که دهر چه گوید همی تورااز رازهای رب نهانک به زیر لب؟ 
 گویدت نرم نرم همی ک «این چه جای توست»بر خویشتن مپوش و نگه‌دار راز رب 
 کورند و کر هر آنکه نبینند و نشنوندبر خاک خط ایزد، وز آسمان خطب 
 ای امتی که ملعون دجال کر کردگوش شما ز بس جلب و گونه‌گون شغب 
 دجال چیست؟ عالم و ، شب چشم کور اوستوین روز چشم روشن اوی است بی‌ریب 
 چون زو حذرت باید کردن همی نخستدجال را ببین به حق، ای گاو بی‌ذنب 
 ایزد یکی درخت برآورد بس شریفاز بهر خیر و منفعت خلق در عرب 
 خارش همه شجاعت و شاخش همه سخارسته به آب رحمت و حکمت برو رطب 
 آتش دراو زدید و مر او را بسوختیدتو بی‌وفا ستور و امامانت چون حطب 
 تبت یدا امامک روزی هزار بارکاین فعل کز وی آمد نامد ز بولهب 
 عهد غدیر خم زن بولهب نداشتدر گردن شماست شده سخت چون کنب 
 و امروز نیستید پشیمان زفعل بدفعل بد از پدر مانده‌است منتسب 
 چون بشنوی که مکه گرفته‌است فاطمیبر دلت ذل بیارد و بر تنت تاب و تب 
 ارجو که سخت زود به فوجی سپیدپوشکینه کشد خدای زفوجی سیه سلب 
 وان آفتاب آل پیمبر کند به تیغخون پدر ز گرسنه عباسیان طلب 
 وز خون خلق خاک زمین حله گون کنداز بهر دین حق ز بغداد تا حلب 
 آنگه که روز خویش ببیند لقب فروشنه رحم یادش آید و نه لهو و نه طرب 
 واندر گلوش تلخ چو حنظل شود عسلواندر برش درشت چو سوهان شود قصب 
 دعوی همی کند که نبی را خلیفتمدر خلق، این شگفت حدیثی است بوالعجب 
 زیرا که دین سرای رسول است و ملک اوستکس ملک کس نبرد در اسلام بی‌نسب 
 بر دین و خلق مهتر گشتندی این گروهبومسلم ارنبودی و آن شور و آن جلب؟ 
 نسبت بدان سبب بگرفتند این گروهکز جهل می‌نسب نشناسند از سبب 
 زان روز باز دیو بدیشان علم زده‌استوز دیو اهل دین به فغان‌اند و در هرب 
 زیشان جز از محال و خرافات کی شنودآدینه‌ها و عید نه شعبان و نه رجب؟ 
 گر رود زن رواست امام و نبیدخواراسپی است نیز آنکه کند کودک از قصب 
 ای حجت خراسان از ننگ این گروهدین را به شعر مرثیت آور ندب ندب 
 وز مغرب آفتاب چون برزد مترس اگربیرون کنی تو نیز به یمگان سر از سرب