ناصر خسرو (قصاید)/این چه خیمه است این که گوئی پر گهر دریاستی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(این چه خیمه است این که گوئی پر گهر دریاستی)
'


 این چه خیمه است این که گوئی پر گهر دریاستییا هزاران شمع در پنگان از میناستی 
 باغ اگر بر چرخ بودی لاله بودی مشتریچرخ اگر در باغ بودی گلبنش جوزاستی 
 از گل سوری ندانستی کسی عیوق رااین اگر رخشنده بودی یا گر آن بویاستی 
 صبح را بنگر پس پروین روان گوئی مگراز پس سیمین تذروی بسدین عنقاستی 
 روی مشرق را بیاراید به بوقلمون سحرتا بدان ماند که گوئی مسند داراستی 
 جرم گردون تیره و روشن درو آیات صبحگوئی اندر جان نادان خاطر داناستی 
 ماه نو چون زورق زرین نگشتی هر مهیگر نه این گردنده چرخ نیلگون دریاستی 
 نیست این دریا بل این پرده‌ی بهشت خرم استور نه این پرده بهشتستی نه پر حوراستی 
 بلکه مصنوعی تمام است این به قول منطقیگر تمام آن است کو را نیست هرگز کاستی 
 آسیایی راست است این کابش از بیرون اوستزان همی گردد، شنودم این حدیث از راستی 
 آسیابان را ببینی چون ازو بیرون شویواندر اینجا دیدیی چشمت اگر بیناستی 
 چیست، بنگر، زاسیا مر آسیابان را غله؟گر نبایستیش غله آسیا ناراستی 
 عقل اشارت نفس دانا را همی ایدون کندکاین همانا ساخته کرده ز بهر ماستی 
 روزگار و چرخ و انجم سر به سر بازیستیگرنه این روز دراز دهر را فرداستی 
 نفس ما بر آسیا کی پادشا گشتی به عقلگر نه نفس مردمی از کل خویش اجزاستی 
 چرخ می‌گوید به گشتن‌ها که من می‌بگذرمجز همین چیزی نگفتی گر چو ما گویاستی 
 قول او را بشنود دانا ز راه گشتنشگشتنش آواستی گر همچو ماش آواستی 
 کس نمی‌داند کز این گنبد برون احوال چیستسر فرو کردی اگر شخصی بر این بالاستی 
 نیست چیزی دیدنی زینجا برون و زین قبلمی‌گمان آید کز این گنبد برون صحراستی 
 دهر خود می‌بگذرد یا حال او می‌بگذردحال گشتن نیستی گر دهر بی‌مبداستی 
 هر کسی چیزی همی گوید زتیره رای خویشتا گمان آیدت کو قسطای بن لوقاستی 
 این همی گوید که گرمان نیستی دو کردگارنیستی واجب که هرگز خار با خرماستی 
 نور و خیر و پاک و خوب اندر طبایع کی چنینظلمت و شر و پلید و زشت را اعداستی؟ 
 وانت گوید گر جهان را صانعی عادل بدیبر جهان و خلق یکسر داد او پیداستی 
 ریگ و شورستان و سنگ و دشت و غار و آب‌شورکشت و میوه‌ستان و راغ و باغ چون دیباستی 
 این چرا بنده‌ی ضعیف و چاکر و ساسیستیوان چرا شاه و قوی و مهتر و والاستی 
 ور جهان را یکسره ایزد مسلمان خواستیجز مسلمان نه جهودستی و نه ترساستی 
 وانت گوید جمله عدل است این و ما را بندگی استخواست او را بود و باشد، نیست ما را خواستی 
 من بگفتی راستی گر از زبان این خسانعاقلان را گوش کردن قول ما یاراستی 
 گر بشایستی که دینی گستریدی هر خسیکردگار اندر جهان پیغمبر ننشاستی 
 گر تفاوت نیستی یکسان بدی مردم همههر کسی در ذات خود یکتا و بی‌همتاستی 
 وین چنین اندر خرد واجب نیابد نیز ازانکهر کسی همتای خلقستی و خود یکتاستی 
 وانچه کز جستن محال آید نشاید بودن آنپس نشاید گفتن «ار هستی چنین زیباستی» 
 پس محال آورد حال دهر قول آنکه گفت«بهزیستی گرنه این مولای و آن مولاستی» 
 وانکه گوید «خواست ما را نیست» می‌گوید خردکاین همانا قول مردی مست یا شیداستی 
 این چنین بی‌هوش در محراب و منبر کی شدیگر به چشم دل نه جمله عامه نابیناستی؟ 
 هوشیاران را همی ماند به خاموشی ولیکچون سخن گوید تو گوئی سرش پر سوداستی 
 روی زی محراب کی کردی اگر نه در بهشتبر امید نان و دیگ قلیه و حلواستی؟ 
 جای کم‌خواران و ابدالان کجا بودی بهشتگر براندازه‌ی شکم و معده‌ی اینهاستی؟ 
 گوئی از امر خدای است، ای پسر، بر مرد عقلامر ازو برخاستی گر عقل ازو برخاستی 
 عقل در ترکیب مردم ز آفرینش حاکم استگر نه عقلستی برو نه چون و نه ایراستی 
 خلق و امر او راست هردو، کرد و فرمود آنچه خواستکی روا باشد که گوئی زین سپس «گر خواستی»؟ 
 گر شنودی، ای برادر، گفتمت قولی تمامپاک و با قیمت که گوئی عنبر ساراستی 
 وانکه می‌گوید که «حجت گر حکیمستی چرادر دره‌ی یمگان نشسته مفلس و تنهاستی؟» 
 نیست آگه زانکه گر من همچو بد حالمیپشت من چون پشت او پیش شهان دوتاستی 
 من نخواهم کانچه دارد شاه ملکستی مراوانچه من دانم ز هر فن علمها اوراستی 
 من به یمگان خوار و زار و بی‌نوا کی ماندمیگرنه کار دین چنین در شور و در غوغاستی؟ 
 کی شده‌ستی نفس من بر پشت حکمت‌ها سوارگرنه پشت من سوار دلدل شهباستی؟