ناصر خسرو (قصاید)/این جهان خواب است، خواب، ای پور باب

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(این جهان خواب است، خواب، ای پور باب)
'


 این جهان خواب است، خواب، ای پور بابشاد چون باشی بدین آشفته خواب؟ 
 روشنی‌ی چشم مرا خوش خوش ببردروشنیش، ای روشنایی‌ی چشم باب 
 تاب و نور از روی من می‌برد ماهتاب و نورش گشت یکسر پیچ و تاب 
 پیچ و تابش نور و تاب از من ببردتا بماندم تافته بی‌نور و تاب 
 آفتابم شد به مغرب چون بسیبر سرم بگذشت تابان آفتاب 
 جز شکار مردم، ای هشیار پور،نیست چیزی کار این پران عقاب 
 این عقاب از کوه چون سر برزنداز جهان یکسر برون پرد غراب 
 گرد رنج و غم چو بر مردم رسدزودتر می پیر گردد مرد شاب 
 چون مرا پیری ز روز و شب رسیدنیست روز و شب همانا جز عذاب 
 هرچه ناز و خوب کردش گشت چرخهم زگردش زود گردد زشت و خاب 
 دل بدین آشفته خواب اندر مبندپیش کو از تو بتابد زو بتاب 
 زین سراب تشنه‌کش پرهیز کنتشنگان بسیار کشته است این سراب 
 روی تازه‌ت زی سراب او منهتا نریزد زان سراب از رویت آب 
 گرش بنکوهی ندارد باک و شرمورش بنوازی نیابی زو ثواب 
 گرچه بی‌خیر است گیتی، مرد رازو شود حاصل به دانش خیر ناب 
 گرچه خاک و آب سبز و تازه نیستسبز از آب و خاک شد تازه سداب 
 گرچه در گیتی نیابی هیچ فضلمرد ازو فاضل شده‌است و زود یاب 
 این جهان الفنج گاه علم توستسر مزن چون خر در این خانه‌ی خراب 
 کشت ورزت کرد باید بر زمینجنگ ناید با زمینت نه عتاب 
 مردمان چون کودکان بی‌هش‌اندوین دبیرستان علم است از حساب 
 شغل کودک در دبیرستانش نیستجز که خواندن یا سال و یا جواب 
 چون نپرسی ز اوستاد خویش تو؟چونکه نگشایی برو نیکو خطاب؟ 
 زین هزاران شمع کان آید پدیدتا ببندد روی چرخ از شب نقاب 
 روی خاک و موی گردان چرخ رااین سیه پرده نقاب است و خضاب 
 نیک بنگر کاندر این خیمه‌ی کبودچون فتاده است، ای پسر، چندین شتاب 
 گر ز بهر مردم است این، پس چراخاک پر مور است و پر مار و ذباب؟ 
 ور همی آباد خواهد خاک راچونکه ز آبادی فزونستش خراب ؟ 
 جز براسپ علم و بغل جست و جویخلق نتواند گذشتن زین عقاب 
 این همی گوید «بباید جست ازینتا پدید آید صواب از ناصواب» 
 وان همی گوید «چنین بیهوده‌هادور دار از من، هلا پرکن شراب، 
 کار دنیا را همان داند که کرد،رطل پر کن، رود برکش بر رباب، 
 رطل پر کن وصف عشق دعد گویتا چه شد کارش به آخر با رباب» 
 ای پسر، مشغول این دنیاست خلقچون به مردار است مشغولی‌ی کلاب 
 گر نه گرگی بر ره گرگان مروگوسپندت را مران سوی ذئاب 
 دیو جهلت را به پند من ببندپند شاید دیو جهلت را طناب 
 بر فلک باید شدن از راه پندای برادر، چون دعای مستجاب