ناصر خسرو (قصاید)/این تن من تو مگر بچه‌ی گردونی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(این تن من تو مگر بچه‌ی گردونی)
'


 این تن من تو مگر بچه‌ی گردونیبچه‌ی گردونی زیرا سوی من دونی 
 او همان است که بوده است ولیکن تونه همانا که همانی، که دگرگونی 
 طمع خیره چه داری که شوی باقی؟نشود چون ازلی بوده‌ی اکنونی 
 تو مر آن گوهر بیرونی باقی راچون یکی درج برآورده به افسونی 
 با تو تا مقرون است این گهر باقیتو به زیب و به جمال ای تن قارونی 
 زان گهر یافته‌ای ای گهر تیره،این قد سروی وین روی طبرخونی 
 لیکن آنگه که گهرت از تو شود بیرونتو همان تیره گل گنده‌ی مسنونی 
 ای درونی گهر تیره، نمی‌دانیکه درونی نشود هرگز بیرونی؟ 
 گر فزونی نپذیرد جز کاهندهچه همی بایدت این چونین افزونی؟ 
 گفته باشم به حقیقت صفتت، ای تنگرت گویم صدف لولوی مکنونی 
 اندر این مرده صدف ای گهر زندهچونکه مانده‌ستی بندی شده چون خوی؟ 
 غره گردنده به دریای جهان اندرگر نه ذوالنونی ماننده ذوالنونی 
 تو در این قبه‌ی خضرا و بر این کرسیغرض صانع سیاره و گردونی 
 دام و دد دیو تو گشتند و بفرمانتزانکه تو همبر جمشید و فریدونی 
 جز تو همواره همه سر به نگونسارندتو اگر شاه نه‌ای راست چنین چونی؟ 
 خطر خویش بدان و به امانت کوشکه تو بر سر جهان داور مامونی 
 نور دادار جهان بر تو پدید آمدتن چو زیتون شد و تو روغن زیتونی 
 گر به چاه اندر با بند بود خونیاندر این چاه تو با بند همیدونی 
 وگر از زندان هر زنده رها جویدتو بر این زندان از بهر چه مفتونی 
 تا از این بازی زندان نه‌ای آراستهنشوم ایمن بر تو که نه مجنونی 
 چاه باغ است تو را تا تو چنین فتنهبر رخ چون گل و بر زلفک چون نونی 
 مست می خورده ازین سان نبود زیراتو چنین بی‌هش و مدهوش از افیونی 
 دیو بدگوهر از راه ببرده‌ستتمست آن رهبر بدگوهر وارونی 
 هر زمان پیش تو آید نه همی بینیشبا عمامه‌ی بزر و جامه‌ی صابونی؟ 
 چون کدو جانش ز دانش تهی و فکرتبر چون نار بیاگنده ز ملعونی 
 چون سر دیوان بگرفت سر منبرهریکی دیو باستاد و ماذونی 
 بر ستوری امامانش گوا دارمقدح وابقی و قلیه‌ی هارونی 
 از بسی ژاژ که خایند چنین گم شدراه بر خلق ز بس نحس و سراکونی 
 ای خردمند، مخر خیره خرافاتشکه تو باری نه چنو خربط و شمعونی 
 علم دین را قانون اینست که می‌بینیبه خط سبز بر این تخته‌ی قانونی 
 گر بر این آب تو را تشنگیی باشدمنت جیحونم و تو برلب جیحونی 
 و گرم گوئی «پس گر نه تو بی‌راهیچون به یمگان در بی مونس و محزونی؟» 
 مغزت از عنبر دین بوی نمی‌یابدزانکه با دنیا هم گوشه و مقرونی 
 وای بر من که در این تنگ دره ماندمخنک تو که بنشسته به هامونی! 
 من در این تنگی بی‌دانش و بدبختمتو به هامون بر دانا و همایونی! 
 که تواند که بود از تو مسلمان‌ترکه وکیل‌خان یا چاکر خاتونی؟ 
 حال جسم ما هر چون که بود شایدنه طبرخونی مانده است و نه زریونی 
 تا بدین حالک دنیی نشوی غرهکه چنین با سلب و مرکب گلگونی 
 سلب از ایمان بایدت همی زیراجز به ایمان نبود فردا میمونی 
 به یکی جاهل کز بیم کند نوشتنوش کی گردد آن شربت طاعونی؟ 
 سخن حجت بشنو که تو را قولشبه بکار آید از داوری زرعونی