ناصر خسرو (قصاید)/ایا همیشه به نوروز سوی هر شجری

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(ایا همیشه به نوروز سوی هر شجری)
'


 ایا همیشه به نوروز سوی هر شجریتو ناپدید و پدید از تو بر شجر اثری 
 توی که جز تو نپنداشت با بصارت خویشعفیفه مریم مر پور خویش را پدری 
 به تو نداد کسی مال و متهم تو بویچو گشت مفلس هر شوربخت بی‌هنری 
 خبر همی ز تو جویند جملگی غرباو گرچه نیست تو را هرگز از خبر خبری 
 به نوبهار تو بخشی سلب به هر دشتیبه مهرگان به تو بخشد لباس هر شجری 
 ز بیم تیغ چو تو بگذری به آذر و دیزره به روی خود اندر کشند هر شمری 
 مگر که پیش تو سالار، کرد نتوانندبه شرق و غرب ز دریا سپاه از سفری 
 به نوبهار ز رخسار دختران درختنقاب سبز تو دانی گشاد هر سحری 
 چو سرد گوی شوی باغ زرد روی شودبرون نیارد از بیم دختریش سری 
 به گرد خویش در آرد کنون ز بیم تو چرخز سند و زنگ و حبش بی‌قیاس و مرحشری 
 به سان طیر ابابیل لشکری که همیبیوفتد گهری زو به جای هر حجری 
 چو خیمه‌ای شود از دیبه‌ی کبود فلککه بر زنند به زیرش ز مخمل آستری 
 کنون ببارد شاخی که داشت بار عقیقز مهره‌های بلورین ساده سود بری 
 چو صدهزاران زرینه تیر بودی مهرکنونش بنگر چون آبگینگین سپری 
 رسوم دهر همین است کس ندید چنونه مهربانی هرگز نه نیز کینه‌وری 
 همی رسند ازو بی‌گناه و بی‌هنرییکی به فرق ثریا یکی به تحت ثری 
 زخلق بیشتر اندر جهان که حیرانندهمی دوند چو بی‌هوش هر کسی به دری 
 یکی به جستن نفعی همی دود به فرازیکی به سوی نشیبی به جستن از ضرری 
 یکی همی پذیرد به خواهش اسپ و ستامیکی به لابه نیابد ضعیف لاشه خری 
 به عز و ناز به گه بر نشسته بد فعلینژند و خوار بمانده به در نکو سیری 
 بدین سبب متحیر شدند بی‌خردانبرفت خلق چو پروانه هر سو نفری 
 یکی همی نبرد ظن که هست عالم رابرون ازو و کسی هیچ زیر و یا زبری 
 یکیت گوید برگی مگر به علم خداینیوفتد ز درختی هگرز و نه ثمری 
 یکیت گوید یکی به عمر کم نشودز خلق تا ننشیند به جای او دگری 
 یکیت گوید کاین خلق بی‌شمار همهز روزگار بزاید ز ماده‌ای و نری 
 یکیت گوید کافتاده‌اند چون مستانکه با ما می‌نشناسند از بهی بتری 
 کسی نبینی کو راه راست یارد جستمگر که بر پدرش فتنه گشت هر پسری 
 یکیت گوید من بر طریق بهمانمکه نیز ناید بیرون دگر چنو ز هری 
 یکیت گوید خواجه امام کاغذمالیکی فریشته بود او به صورت بشری 
 امام مفتخر بلخ قبةالاسلامطریق سنت را ساخته است مختصری 
 به جوی و جر درافتاده گیر و گشته هلاکچو راه رهبر جوید ز کور بی‌بصری 
 همان که اینش ثنا خواند آنش لعنت کردبه سوی آن حجری بود و سوی این گهری 
 به سوی آن این را و به سوی این آن رااگرچه نیست به گاه خطابشان خطری 
 خدای زین دو دعا خود کدام را شنودکه نیست برتر ازو روز داد دادگری؟ 
 اگر به قول تو جاهل، خدای کار کنداز آسمان نچکد بر زمین من مطری 
 ولیکن آنکه بود خوب و راست راست بودوگرچه زشت گراید به چشم کژ نگری 
 چرا مرا نه روا رفتن از پس حیدراگر رواست تو را رفتن از پس عمری؟ 
 تو را که گم بده‌ای نیستی تو گم که منممگر که همچو تو ناکس خری و بی‌نظری 
 مرا طریق سوی اهل خانه‌ی دین استتو را طریق سوی آن غریب ره گذری 
 کمر بدادی و زنار بستدی به گزافکسی نداده به زنار جز که تو کمری 
 ظفر چه جوئی بر شیعت کسی که خداینداد مر دین را جز به تیغ او ظفری؟ 
 مشهری که چو شد غایب آفتاب رسولازو برآمد بر آسمان دین قمری 
 جگر وری و به شمشیر آتشی که نماندکباب ناشده ز اعدا به آتشش جگری 
 نبود آهن تیغ علی که آتش بودکزو بجست یکی جان به جای هر شرری 
 مرا که هوش بود کی دهم چنین هرگزحقیقتی به گمان یا به حنظلی شکری؟ 
 بچش، اگر چو منی یار اهل بیت و، بچنز شعر من شکری و ز نثر من درری