ناصر خسرو (قصاید)/اگر کار بوده است و رفته قلم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(اگر کار بوده است و رفته قلم)
'


 اگر کار بوده است و رفته قلمچرا خورد باید به بیهوده غم؟ 
 وگر ناید از تو نه نیک و نه بدروا نیست بر تو نه مدح و نه ذم 
 عقوبت محال است اگر بت‌پرستبه فرمان ایزد پرستد صنم 
 ستم گار زی تو خدای است اگربه دست تو او کرد بر من ستم 
 کتاب و پیمبر چه بایست اگرنشد حکم کرده نه بیش و نه کم؟ 
 وگر جمله حق است قول خدایبر این راه پس چون گزاری قدم؟ 
 نگه کن که چون مذهب ناصبیپر از باد و دم است و پر پیچ و خم 
 مرو از پس این رمه‌ی بی شبانز هر هایهایی چو اشتر مرم 
 مخور خام کاتش نه دور است سختبه خاکستر اندر بخیره مدم 
 سخن را به میزان دانش بسنجکه گفتار بی علم باد است و دم 
 سخن را به نم کن به دانش که خاکنیامد بهم تا ندادیش نم 
 نهاده‌ی خدای است در تو خردچو در نار نور و چو در مشک شم 
 خرددوست جان سخن گوی توستکه از نیک شاد است و از بد دژم 
 تو را جانت نامه است و کردار خطبه جان برمکن جز به نیکی رقم 
 به نامه درون جمله نیکی نویسکه در دست توست ای برادر قلم 
 به گفتار خوب و به کردار نیکچراغی شو اندر سنان علم 
 شبان گشت موسی به کردار نیکچنان چون شنودی بر این خفته رم 
 به فعل نکو جمله عاجز شدندفرومایه دیوان ز پر مایه جم 
 فسونگر به گفتار نیکو همیبرون آرد از دردمندان سقم 
 الم چون رسانی به من خیره خیرچو از من نخواهی که یابی الم؟ 
 اگر آرزوت است کازادگانتو را پیشکاران بوند و خدم 
 به جز فعل نیکو و گفتار خوبنه بگزار دست و نه بگشای دم 
 به داد و دهش جوی حشمت که مردبدین دو تواند شدن محتشم 
 از آغاز بودش به داد آوریدخدای این جهان را پدید از عدم 
 اگر داد کرده‌است پس تا ابدخدای است و ما بندگان، لاجرم 
 اگر داد و بیداد دارو شوندبود داد تریاک و بیداد سم 
 ندانی همی جستن از داد نفعازیرا حریصی چنین بر ستم 
 به مردی و نیروی بازو منازکه نازش به علم است و فضل و کرم 
 شنودی که با زور و بازوی پیلرهی بود کاووس را روستم 
 به دین جوی حرمت که مرد خردبه دین شد سوی مردمان محترم 
 به دین کرد فخر آنکه تا روز حشربدو مفتخر شد عرب بر عجم 
 خسیس است و بی‌قدر بی‌دین اگرفریدونش خال است و جمشید عم 
 ز بی دین مکن خیره دانش طمعکه دین شهریار است و دانش حشم 
 دهن خشک ماند به گاه نظراگر در دهانش نهی رود زم 
 درم پیشت آید چو دین یافتیازیرا که بنده است دین را درم 
 گر از دین و دانش چرا بایدتسوی معدن دین و دانش بچم 
 سوی ترجمان کتاب خدایامام الانام است و فخر الامم 
 نکرد از بزرگان عالم جز اوکسی علم و ملک سلیمان بهم 
 امام تمام جهان بو تمیمکه بیرون شد از دین بدو تار و تم 
 بر آهخته از بهر دین خدایبه تیغ از سر سرکشان آشتم 
 مر او را گزید احکم الحاکمینبه حکمت میان خلایق حکم 
 نه جز بر زبانش «نعم» را مکاننه جز در عطاهاش کان نعم 
 نه جز قول اومر قضا را مردنه جز ملک او مر حرم را حرم 
 کف راد او مر نعم را مقرسر تیغ او مستقر نقم 
 مشهر شده‌است از جهان حضرتشچو خورشید و عالم سراسر ظلم 
 ز دانش مرا گوش دل بود کرز گوشم به علمش برون شد صمم 
 دل از علم او شد چو دریا مراچو خوردم ز دریای او یک فخم 
 به جان و دلم در ز فرش کنونبهشت برین است و باغ ارم 
 اگر تهمتم کرد نادان چه باکاز آن پس که کور است و گنگ و اصم؟ 
 از آن پاکتر نیست کس در جهانکه هست او سوی متهم متهم