ناصر خسرو (قصاید)/اگر بزرگی و جاه و جلال در درم است

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(اگر بزرگی و جاه و جلال در درم است)
'


 اگر بزرگی و جاه و جلال در درم استز کردگار بر آن مرد کم درم ستم است 
 نداد داد مرا چون نداد گربه مراتو را از اسپ و خر و گاو و گوسفند رمه است 
 یکی به تیم سپنجی همی نیابد جایتو را رواق زنقش و نگار چون ارم است 
 چو مه گذشت تو شادی ز بهر غله‌ی تیمولیکن آنکه تو را غله او دهد به غم است 
 همه ستاره که نحس است مر رفیق تو راچرا تو را به سعادت رفیق و خال و عم است 
 کسی که داد بر این گونه خواهد از یزدانبدان که راه دلش در سبیل داد گم است 
 ببین که بهره‌ی آن پادشا ز نعمت خویشچو بهره‌ی تو ضعیف از طعام یک شکم است 
 نه هر چه هست مرو را همه تواند خوردز نان خویش تو را بهره زان او چه کم است 
 کسی که جوی روان است ده به باغش دربه وقت تشنه چو تو بهره زانش یک فخم است 
 گرت نداد حشم تو غم حشم نخوریغم حشم همه بر جان اوست که‌ش حشم است 
 زبانت داد و دل و گوش و چشم همچو امیرنشان عدل خدای، ای پسر، در این نعم است 
 کنی پسند که به چشم و گوش بنشینیبجای آنکه خداوند ملکت عجم است 
 به جان خلق برآمد پدید عدل خداینه بر تن و درم و مال کان هم صنم است 
 اگر پسند نیاید تو را، بدان کاین عدلهزار بار نکوتر ز تخت و ملک جم است 
 اگر نیافت خطر بی‌خطر مگر به درمدرست شد که خرد برتر و به از درم است 
 تو پادشاه تن خویشی، ای بهوش و، تو راتمیز و خاطر و اندیشه و سخن خدم است 
 تو، ای پسر، ز خرد سوی میر محتشمیاگرچه میر سوی عام خلق محتشم است 
 قلم سلاحت و حجت به پیش تو سپر استخرد تو را سپه است و سخن تو را علم است 
 سخن رسول دل و جان توست، اگر خوب استخبر دهد عقلا را که جانت محترم است 
 بهم شود به زبان برت لفظ با معنیاگرت جان سخن گوی با خرد بهم است 
 تفاوت است بسی در سخن کزو به مثلیکی مبارک نوش و یکی کشنده سم است 
 چو هوشیار گزاردش راحت و داروستچو مارسای بکاردش شدت و الم است 
 یکی سخن که بود راست، راست چون تیر استدگر سخن که دروغ است پر ز ثغر و خم است 
 چو برق روشن و خوب است در سخن معنیبرون ز معنی دیگر بخار و تار و تم است 
 تمیز و فکرت و عقل است کیمیای سخنچو کیمیا نبود اصل او ز باد و دم است 
 زبان و کام سخن را دو آلت‌اند از اصلچنانکه آلت دستان لحن زیر و بم است 
 تو را محل خدای است در سخن که همیبه تو وجود پذیرد سخن که در عدم است 
 ز بهر حاضر اکنون زبانت حاجب توستز بهر غایب فردا رسول تو قلم است 
 دل توزانکه سخن ماند خواهدت شاد استدل کسی که درم ماند خواهدش دژم است 
 دژمش کرد درم لاجرم به آخر کارستوده نیست کسی کو سزای لاجرم است 
 دژم مباش ز کمی‌ی درم به دنیا دراگر به طاعت و علمت به دین درون قدم است 
 متاز بر دم دنیا که گزدمش بگزدتز گزدمش بحذر باش کش گزنده دم است 
 به دین و دنیا بر خور خدای را بشناسکه سنتش همه عدل است و رحمت و کرم است 
 به شعر حجت پر گشت دفتر از حکمتکه خاطرش در پند است و معدن حکم است