ناصر خسرو (قصاید)/از صحبت خلق دل گسستم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(از صحبت خلق دل گسستم)
'


 از صحبت خلق دل گسستماندیشه ندیم دل بسستم 
 در آب نمیدی آن ردا راکش طمع طراز بود شستم 
 چون سایه جهان پس من آمدچون دید که من ازو بجستم 
 جوینده‌ی جسته گشت، از منمی‌جست چو من همیش جستم 
 وان دیو که پیش من همی رفتبر پای بماند و من نشستم 
 برگردن من نشسته بودیو اکنونش به زیر پای خستم 
 برگشت زمن بشست دستشچون شسته شد از هواش دستم 
 لیکن نرهم همی ز قومشهرچند زمکر او بجستم 
 یک چند میان جمع دیوانتا کور بدم چو دیو ز ستم 
 از لشکرشان سپس نماندمتا بود چو کاهشان سپستم 
 لیکن ببرید دیوم از منچون دید که من چنو نه مستم 
 من دست هوا به حبل حکمتبستم به سزا و سخت بستم 
 بر چرخ رسید بانگ و نامممنگر به حدیث نرم و پستم 
 این امت بت‌پرست را بینآویخته حلقشان به شستم 
 خواهند همی که همچو ایشانمن جز که خدای را پرستم 
 والله که همی نخورد خواهمبا شکر بت‌پرست پستم 
 در من نرسند ازانکه بیش استاز ششصدشان به فضل شستم 
 چون من نبود کسی که بیش استاز قامت او بسی بدستم 
 ای شاد شده بدانکه یک چندچون مویه گران همی گرستم 
 پیوسته شدم نسب به یمگانکز نسل قبادیان گسستم 
 از خاکم اگر بکند دیوتدر سنگ بر غم تو برستم 
 تیغ حجت به روز روشندر حلق امام تو شکستم 
 مردیم چنانکه تو بخواهی،ای دیو، بهر کجا که هستم 
 دل در شکمش به تیر برهانهرچند نخواستی تو خستم 
 بیمار و شکسته‌دل شده‌ستنداز قوت حجت درستم 
 هر سال یکی کتاب دعوتبه اطراف جهان همی فرستم 
 تا داند خصم من که چون تودر دین نه ضعیف و خوار و سستم