ناصر خسرو (قصاید)/از دهر جفا پیشه زی که نالم؟

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(از دهر جفا پیشه زی که نالم؟)
'


 از دهر جفا پیشه زی که نالم؟گویم ز که کرده‌است نال نالم؟ 
 با شست و دو سالم خصومت افتاداز شست و دو گشته است زار حالم 
 مالی نشناسم ز عمر برترشاید که بنالم ز بهر مالم 
 یک چند جمالم فزون همی شدگفتی که یکی نو شده هلالم 
 در خواب ندیدی مگر خیالمآن سرو سهی قد مشک خالم 
 چون دید زمانه که غره گشتمبشکست به دست جفا نهالم 
 بربود شب و روز رنگ و بویمبرکند مه و سال پر و بالم 
 زین دیو دژاگه چو گشتم آگهزین پس نکند صید به احتیالم 
 گاه از در میر جلیل گوید«بنگر به فر و نعمت و جلالم 
 گر سوی من آئی عزیز گردیپیوسته بود با تو قیل و قالم» 
 گه یاد دهد آن زمان که بودیپیشم شده جمله تبار و آلم 
 آنها که نبودی مگر بدیشانمسعود مرا بخت و نیک فالم 
 گوید « به چه معنی حرام کردیبرجان و تن خویشتن حلالم؟ 
 چه‌ت بود نگشتی هنوز پیریکه‌ت رخت نمانده‌است در جوالم؟» 
 ای دهر جز از من بجوی صیدینه مرد چنین مکر و افتعالم 
 من نیستم آن گل کز آب زرقتتازه شودم شاخ و بال و یالم 
 حق است و حقیقت به پیش رویمزانی تو فگنده پس قذالم 
 چون طمع بریدم ز مال شاهانپس مدحت شاهان چرا سگالم؟ 
 من جز که به مدح رسول و آلشاز گفتن اشعار گنگ و لالم 
 گر میل کند سوی هزل گوشمبه انگشت خرد گوش خود بمالم 
 جز راست نگویم میان خصمانبا باد نگردم که من نه نالم 
 هنگام عدالت به خار خاردمر دیده‌ی بدخواه را خیالم 
 چون من ز حقایق سخن گشایمسقراط و فلاطون سزد عیالم 
 ای فخرکننده بدانکه گوئی«بر درگه سلطان من از رجالم 
 امروز تگینم بخواند و فرداداده است نوید عطا ینالم» 
 زان که‌ش تو خداوند می‌پسندیننگ است مرا گر بود همالم 
 وان چیز که او را همی بجوئیحقا که گرفته‌است ازو ملالم 
 بحر است مرا در ضمیر روشندر شعر همی در ازان فتالم 
 بر دشت فصاحت مطیر میغمدر باغ بلاغت بزان شمالم 
 وانجا که بیاید تموز جاهلمن خفته و آسوده در ظلالم 
 رفتم پس دنیا بسی ولیکنافلاک بران داد گوشمالم 
 گر نیز غرور جهان بخرمپس همچو تو گم بوده در ضلالم 
 ایزد مکنادم دعا اجابتگر جز که زفضلش بود سالم 
 صد شکر خداوند را که آزمکم شد چو فزون شد شمار سالم 
 در حب رسول خدا و آلشمعروف چو خورشید بر زوالم 
 وز مدحت ایشان نگر که ایدونگشته است مطرز پر مقالم 
 مامور خداوند قصر و عصرممحمود بدو شد چنین خصالم 
 مستنصریم ور ازین بگردمچون دشمن بی‌دینش بد فعالم 
 زو گشت به حاصل کمال عالممن بنده‌ی آن عالم کمالم 
 بی‌او قدحی آب‌شور بودمو امروز بدو چشمه‌ی زلالم 
 قولم همه هزل و محال بودیهزلم همه حکمت شد و محالم 
 بی‌مغز سفالیم دیده بودیامروز همه مغز بی‌سفالم 
 من گوهر دین رسول حقممنکوهم اگر مانده در حبالم 
 تاجم سر پر مغز را ولیکنمر پای تهی مغز را عقالم