ناصر خسرو (قصاید)/آن قوت جوانی وان صورت بهشتی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(آن قوت جوانی وان صورت بهشتی)
'


 آن قوت جوانی وان صورت بهشتیای بی‌خرد تن من از دست چون بهشتی؟ 
 تا صورتت نکو بود افعال زشت کردیپس فعل را نکو کن اکنون که زشت گشتی 
 پشتی ضعیف بودت این روزگار، چون دیطاووس‌وار بودی و امروز خارپشتی 
 گر جوهریت بودی بر روی خوب صورتآن نیکوی نگشتی هرگز بدل به زشتی 
 واکنون که عاریت بود آن نیکوی ببردنداز دل برون کن ای تن این انده و درشتی 
 بحری است ژرف عالم کشتیش هیکل توعمرت چو باد و گردون چون بادبان کشتی 
 عطاروار یک چند از کبر و ناز و گشیسنبل به عنبر تر بر سر همی سرشتی 
 واکنون که ریسمان گشت آن سنبلت همانااین زشت ریسمان را بر دوک مرگ رشتی 
 ای جسته دی ز دستت فردا به دست تو نهفردا درود باید تخمی که دیش کشتی 
 پنجاه سال رفتی از گاهواره تا گوربر ناخوشی بریدی راهی بدین شبشتی 
 راهی است این که همبر باشد درو به رفتندرویش با توانگر با مزگتی کنشتی 
 لیکن دو راه آید پیش این روندگان راکانجا جدا بباشد از دوزخی بهشتی 
 در معده‌ت آتش آمد مشغول شد بدو دلتا دین بدین بهانه از پیش برنوشتی 
 فتنه شدی و بی دین بر آتش غریزیآتش پرست گشتی چون مرد زردهشتی 
 کوشش به حیله آمد با خوردنت برابربی‌هیچ سود کردی زین شهر برگذشتی 
 گوئی که من ندانم چیزی و بی‌گناهمنیزت گنه چه باید چون خویشتن بکشتی؟ 
 با یکتنه تن خود چون بس همی نیاییاندر مصاف مردان چه مرد هفت و هشتی 
 گر در بهشت باشد نادان بی‌تعبدپس در بهشت باشد نخچیر و گور دشتی 
 چون گوروار دایم بر خوردن ایستادیای زشت دیو مردم در خورد تیر وخشتی 
 ای حجت خراسان بانگت رسید هرجاگوئی کز آسمان بر سنگ اوفتاده طشتی