ناصر خسرو (قصاید)/آمد و پیغام حجت گوش‌دار ای ناصبی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(آمد و پیغام حجت گوش‌دار ای ناصبی)
'


 آمد و پیغام حجت گوش‌دار ای ناصبیپاسخش ده گر توانی، سر مخار، ای ناصبی؟ 
 هرچه گوئی نغز حجت گوی، لیکن قول نغزکی پدید آید ز مغز پربخار، ای ناصبی؟ 
 علم ناموزی و لشکرسازی از غوغا همیچون چنینی بی‌فسار و بادسار، ای ناصبی 
 چند فخر آری بدین بسیاری جهال عامنیستت این فخر، ننگ است این و عار، ای ناصبی 
 همچنان کز صد هزاران خار یک خرما به استنیز یک دانا به از نادان هزار، ای ناصبی 
 چشم دل هر چند کورستت به چشم دل ببینبر درختان بیش و کم و برگ و بار، ای ناصبی؟ 
 امتی مر بوحنیفه و شافعی را، از رسولشرم ناید مر تو را زین زشت کار، ای ناصبی؟ 
 ...مصطفی بر گردن و اندر کنار، ای ناصبی 
 بوحنیفه و شافعی را بر حسین و بر حسنچون گزیدی همچو بر شکر شخار، ای ناصبی؟ 
 نور یزدان از محمد وز علی اولاد اوستتو برونی با امامت زین قطار، ای ناصبی 
 چون ننازم بهر داماد و وصی و اولاد اوگر بنازی تو به یار و پیش‌کار، ای ناصبی؟ 
 نیست جز بهر ابوبکر و عمر با من تو رانه لجاج و نه مری نه خار خار، ای ناصبی 
 گر مرایشان را تو هریک یار پیغمبر نهیمن نگویم جز که حق و آشکار، ای ناصبی 
 ...همچو او هر یک رسول کردگار، ای ناصبی 
 گرچه اندر رشته‌ی دری کشندش کی بودسنگ هرگز یار در شاهوار، ای ناصبی؟ 
 گرچه بر دیوار و بر در صورت مردم کنندیار مردم باشد آن نیکونگار، ای ناصبی؟ 
 ور حدیث غار گوئی نیست این افضل و نه فخرحجت‌آور پیش من چربک میار، ای ناصبی 
 ... آنکه پیغمبر به زیر ساق عرشاز شرف شد نه ز خفتن شد به غار، ای ناصبی 
 زی تو گر یاران چهارند، از ره دین سوی مننیست جز حیدر امامی نه سه یار، ای ناصبی 
 زانکه ما هرچند دیوار است مزگت را چهارقبله یک دیوار داریم از چهار، ای ناصبی 
 از پس پیغمبر آن باشد خلیفه کو بودهم مبارز هم به علم اندر سوار، ای ناصبی 
 از علی علم و شجاعت سوی امت ظاهر استروشن و معروف و پیدا چون نهار، ای ناصبی 
 زیر بار جهل مانده‌ستی ازیرا مر تو رادر مدینه‌ی علم و حکمت نیست بار، ای ناصبی 
 از علی مشکل نماند اندر کتاب حق مراعلم بوبکر و عمر پیش من آر، ای ناصبی 
 من ز دین در زیر بار و بارور خرما بنمتو به زیر بیدی و بی‌بر چنار، ای ناصبی 
 راز ایزد با محمد بود و جز حیدر نبودمر محمد را ز امت رازدار، ای ناصبی 
 گر ز پیغمبر بجز فرزند حیدر کس نماندتا قیامت رازدار و یادگار، ای ناصبی 
 ای دریغا چونکه نامد سوی بوبکر و عمرزاسمان صمصام تیز و ذوالفقار، ای ناصبی؟ 
 روز خیبر چونکه بوبکر و عمر آن در نکندتا علی کند آن قوی در زان حصار، ای ناصبی؟ 
 عمر و بن معدی کرب را ... روز حربپیش پیغمبر گریز از کارزار، ای ناصبی 
 از پیمبر خیبری را خط آزادی که دادجز علی کو بد وزیر و هوشیار، ای ناصبی؟ 
 فخر بر دیگر جهودان خیبری را خط اوستبنگر آنک گر نداری استوار، ای ناصبی 
 چون گریزی از علی کو شیر دین ایزد استگر نگشته‌ستی به دین‌اندر حمار، ای ناصبی؟ 
 چون پدید آمد به خندق برق تیغ ذوالفقارگشت روی عمر و عنتر لاله‌زار، ای ناصبی 
 هر که مرد است از جهان دل با علی دارد، مگرتو که با مردان نباشی در شمار،ای ناصبی 
 هنچنان آنگه برآورد از سر کافر علیمن بر آرم از سرت گرد و دمار،ای ناصبی 
 شاد چون گشتی براندندم به قهر از بهر دیناز ضیاع خویش و از دار و عقار،ای ناصبی ؟ 
 تا قرار من به یمگان است می‌دانم که نیستجز به یمگان علم و حکمت را قرار،ای ناصبی 
 زانکه در عالم علم گشته به نام آنکه اوستخازن علم خدای کامگار،ای ناصبی 
 آنکه تا او را ندانی می‌خوری و می‌چریتو بجای ... ار، ای ناصبی 
 چون ز مشکلهات پرسم عورتت پیدا شودبی‌ازاری، بی‌ازاری ، بی‌ازار، ای ناصبی 
 طبع خر داری تو، حکمت را کسی بر طبع توبست نتواند به سیصد رش نوار، ای ناصبی 
 چون بیایی سوی من با مزه خرمایی همیچند باشی بی‌مزه همچون خیار، ای ناصبی؟ 
 تا قیامت بر مکافات فعال زشت تواین قصیده بس تو را از من نثار، ای ناصبی