ناصر خسرو (قصاید)/آمد بهار و نوبت صحرا شد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(آمد بهار و نوبت صحرا شد)
'


 آمد بهار و نوبت صحرا شدوین سال خورده گیتی برنا شد 
 آب چو نیل برکه‌ش میگون شدصحرای سیمگونش خضرا شد 
 وان باد چون درفش دی و بهمنخوش چون بخار عود مطرا شد 
 بیچاره مشک بید شده عریانبا گوشوار و قرطه‌ی دیبا شد 
 رخسار دشت‌ها همه تازه شدچشم شکوفه‌ها همه بینا شد 
 بینا و زنده گشت زمین زیراباد صبا فسون مسیحا شد 
 بستان ز نو شکوفه چوگردون شدتا نسترن به سان ثریا شد 
 گر نیست ابر معجزه‌ی یوسفصحرا چرا چو روی زلیخا شد 
 بشکفت لاله چون رخ معشوقاننرگس به سان دیده‌ی شیدا شد 
 از برف نو بنفشه گر ایمن گشتایدون چرا چو جامه‌ی ترسا شد 
 تیره شد آب و گشت هوا روشنشد گنگ زاغ و بلبل گویا شد 
 بستان بهشت‌وار شد و لالهرخشان به سان عارض حورا شد 
 چون هندوان به پیش گل و بلبلزاغ سیاه بنده و مولا شد 
 وان گلبن چو گنبد سیمینشآراسته چو قبه‌ی مینا شد 
 چون عمروعاص پیش علی دی مهپیش بهار عاجر و رسوا شد 
 معزول گشت زاغ چنین زیراچون دشمن نبیره‌ی زهرا شد 
 کفر و نفاق از وی چو عباسیبر جامه‌ی سیاهش پیدا شد 
 خورشید فاطمی شد و باقوتبرگشت و از نشیب به بالا شد 
 تا نور او چو خنجر حیدر شدگلبن قوی چو دلدل شهبا شد 
 خورشید چون به معدن عدل آمدبا فصل زمهریر معادا شد 
 افزون گرفت روز چو دین و شبناقص چو کفر و تیره چو سودا شد 
 اهل نفاق گشت شب تیرهرخشنده روز از اهل تولا شد 
 گیتی به سان خاطر بی‌غفلتپرنور و نفع و خیر ازیرا شد 
 چون بود تیره همچو دل جاهلواکنون چرا چوخاطر دانا شد؟ 
 زیرا که سید همه سیارهاندر حمل به عدل توانا شد 
 عدل است اصل خیر که نوشرواناندر جهان به عدل مسما شد 
 بنگر کز اعتدال چو سر برزدبا خور چه چند چیز هویدا شد 
 بنگر که این غریژن پوسیدهیاقوت سرخ و عنبر سارا شد 
 علم است و عدل نیکی و رسته گشتآنکو بدین دو معنی گویا شد 
 داد خرد بده که جهان ایدوناز بهر عقل و عدل مهیا شد 
 زیبا به علم شو که نه زیباستآن کس که او به دنیا زیبا شد 
 او را مجوی و علم طلب زیرابس کس که او فریفته به آوا شد 
 غره مشو بدان که کسی گویدبهمان فقیه بلخ و بخارا شد 
 زیرا که علم دینی پنهان شدچون کار دین و علم به غوغا شد 
 مپذیر قول جاهل تقلیدیگرچه به‌نام شهره‌ی دنیا شد 
 چون و چرا بجوی که بر جاهلگیتی چو حلقه تنگ از اینجا شد 
 با خصم گوی علم که بی‌خصمیعلمی نه پاک شد نه مصفا شد 
 زیرا که سرخ روی برون آمدهر کو به پیش حاکم تنها شد 
 خوی مهان بگیر و تواضع کنآن را که او به دانش والا شد 
 کز قعر چاه تا به کران رایشایدون به چرخ بر به مدارا شد 
 خاک سیه به‌طاعت خرمابنبنگر چگونه خوش خوش خرما شد 
 دانش گزین و صبر طلب زیرادارا به صبر و دانش دارا شد 
 خوی کرام گیر که حری راخوی کریم مقطع و مبدا شد