ناصر خسرو (قصاید)/آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا)
'


 آزرده کرد کژدم غربت جگر مراگوئی زبون نیافت ز گیتی مگر مرا 
 در حال خویشتن چو همی ژرف بنگرمصفرا همی برآید از انده به سر مرا 
 گویم: چرا نشانه‌ی تیر زمانه کردچرخ بلند جاهل بیدادگر مرا 
 گر در کمال فضل بود مرد را خطرچون خوار و زار کرد پس این بی خطر مرا؟ 
 گر بر قیاس فضل بگشتی مدار چرخجز بر مقر ماه نبودی مقر مرا 
 نی‌نی که چرخ و دهر ندانند قدر فضلاین گفته بود گاه جوانی پدر مرا 
 «دانش به از ضیاع و به از جاه و مال و ملک»این خاطر خطیر چنین گفت مر مرا 
 با خاطر منور روشنتر از قمرناید به کار هیچ مقر قمر مرا 
 با لشکر زمانه و با تیغ تیز دهردین و خرد بس است سپاه و سپر مرا 
 گر من اسیر مال شوم همچو این و آناندر شکم چه باید زهره و جگر مرا 
 اندیشه مر مرا شجر خوب برور استپرهیز و علم ریزد ازو برگ و بر مرا 
 گر بایدت همی که ببینی مرا تمامچون عاقلان به چشم بصیرت نگر مرا 
 منگر بدین ضعیف تنم زانکه در سخنزین چرخ پرستاره فزون است اثر مرا 
 هر چند مسکنم به زمین است، روز و شببر چرخ هفتم است مجال سفر مرا 
 گیتی سرای رهگذران است ای پسرزین بهتر است نیز یکی مستقر مرا 
 از هر چه حاجت است بدو بنده را، خدایکرده‌است بی‌نیاز در این رهگذر مرا 
 شکر آن خدای را که سوی علم و دین خودره داد و سوی رحمت بگشاد در مرا 
 اندر جهان به دوستی خاندان حقچون آفتاب کرد چنین مشتهر مرا 
 وز دیدن و شنیدن دانش یله نکردچون دشمنان خویش به دل کور و کر مرا 
 گر من در این سرای نبینم در آن سرایامروز جای خویش، چه باید بصر مرا؟ 
 ای ناکس و نفایه تن من در این جهانهمسایه‌ای نبود کس از تو بتر مرا 
 من دوستدار خویش گمان بردمت همیجز تو نبود یار به بحر و به بر مرا 
 بر من تو کینه‌ور شدی و دام ساختیوز دام تو نبود اثر نه خبر مرا 
 تا مر مرا تو غافل و ایمن بیافتیاز مکر و غدر خویش گرفتی سخر مرا 
 گر رحمت خدای نبودی و فضل اوافگنده بود مکر تو در جوی و جر مرا 
 اکنون که شد درست که تو دشمن منینیز از دو دست تو نگوارد شکر مرا 
 خواب و خور است کار توای بی خرد جسدلیکن خرد به است ز خواب و ز خور مرا 
 کار خر است سوی خردمند خواب و خورننگ است ننگ با خرد از کار خر مرا 
 من با تو ای جسد ننشینم در این سرایکایزد همی بخواند به جای دگر مرا 
 آنجا هنر به کار و فضایل، نه خواب و خورپس خواب و خور تو را و خرد با هنر مرا 
 چون پیش من خلایق رفتند بی‌شمارگرچه دراز مانم رفته شمر مرا 
 روزی به پر طاعت از این گنبد بلندبیرون پریده گیر چون مرغ بپر مرا 
 هرکس همی حذر ز قضا و قدر کندوین هر دو رهبرند قضا و قدر مرا 
 نام قضا خرد کن و نام قدر سخنیاد است این سخن ز یکی نامور مرا 
 واکنون که عقل و نفس سخن‌گوی خود منماز خویشتن چه باید کردن حذر مرا؟ 
 ای گشته خوش دلت ز قضا و قدر به نامچون خویشتن ستور گمانی مبر مرا 
 قول رسول حق چو درختی است باروربرگش تو را که گاو توئی و ثمر مرا 
 چون برگ خوار گشتی اگر گاو نیستی؟انصاف ده، مگوی جفا و مخور مرا 
 ای آنکه دین تو بخریدم به جان خویشاز جور این گروه خران بازخر مرا 
 دانم که نیست جز که به سوی توای خداروز حساب و حشر مفر و وزر مرا 
 گر جز رضای توست غرض مر مرا ز عمربر چیزها مده به دو عالم ظفر مرا 
 واندر رضای خویش تو، یارب، به دو جهاناز خاندان حق مکن زاستر مرا 
 همچون پدر به حق تو سخن گوی و زهد ورززیرا که نیست کار جز این ای پسر مرا 
 گوئی که حجتی تو و نالی به راه مناز نال خشک خیره چه بندی کمر مرا