منطقالطیر/آغاز
ظاهر
کتاب منطق الطیر
بسم الله الرحمن الرحیم
| آفرین جان آفرین پاک را | آنکه جان بخشید و ایمان خاک را | |||||
| عرش را بر آب بنیاد او نهاد | خاکیان را عمر بر باد او نهاد | |||||
| آسمان را در زبردستی بداشت | خاک را در غایت پستی بداشت | |||||
| آن یکی را جنبش مادام داد | وان دگر را دایما آرام داد | |||||
| ۵ | آسمان چون خیمهٔ برپای کرد | بی ستون کرد و زمینش جای کرد | ||||
| کرد در شش روز هفت انجم پدید | وز دو حرف آورد نه طارم پدید | |||||
| مهرهٔ انجم ز زرین حقه ساخت | با فلک در حقه هر شب مهره باخت | |||||
| دام تن را مختلف احوال کرد | مرغ جان را خاک بر دنبال کرد | |||||
| بحر را بگداخت در تسلیم خویش | کوه را افسرده کرد از بیم خویش | |||||
| ۱۰ | بحر را از تشنگی لب خشک کرد | سنگ را یاقوت و خون را مشک کرد | ||||
| کوه را هم تیغ داد و هم کمر | تا بسرهنگی او افراخت سر | |||||
| گاه گل بر روی آتش دسته کرد | گاه پُل بر آب دریا بسته کرد | |||||
| نیم پشّه بر سر دشمن گماشت | بر سر او چار صد سالش بداشت | |||||
| عنکبوتی را بحکمت دام داد | صدر عالم را درو آرام داد | |||||
| ۱۵ | بست موری را کمر چون موی سر | کرد او را با سلیمان در کمر | ||||
| خلعت اولاد عباسش بداد | طا و سین بیزحمت طاسش بداد | |||||
| سوزنی چون دید با عیب بهم | بخیه با روی او فکندش لاجرم | |||||
| تیغ را از لاله خون آلود کرد | گلشن نیلوفری از دود کرد | |||||
| پاره پاره خاک را در خون گرفت | تا عقیق و لعل ازو بیرون گرفت | |||||
| ۲۰ | در سجودش روز و شب خورشید و ماه | کرده پیشانی خود بر خاک راه | ||||
| هست سیمای ایشان از سجود | کی بود بیسجده سیما را وجود | |||||
| روز از بسطش سپید افروخته | شب ز قبضش در سیاهی سوخته | |||||
| طوطی را طوق از زر ساخته | هدهدی را پیک ره برساخته | |||||
| مرغ گردون در رهش پر میزند | بر درش چون حلقهٔ سر میزند | |||||
| ۲۵ | چرخ را دور شبانروزی دهد | شب برد روز آورد روزی دهد | ||||
| چون دمی در گِل دمد آدم کند | وز کف و دودی همه عالم کند | |||||
| گه سگی را ره دهد در پیشگاه | گه کند از گربهٔ مکشوف راه | |||||
| چون سگی را مرد آن قربت کند | شیرمردی را بسگ نسبت کند | |||||
| گه عصای را سلیمانی دهد | گاه موری را سخن دانی دهد | |||||
| ۳۰ | از عصای آورد ثعبان پدید | وز تنوری آورد طوفان پدید | ||||
| چون فلک را کرهّٔ سرکش کند | از هلالش نعل در آتش کند | |||||
| ناقه از سنگی پدیدار آورد | گاو زر در نالهٔ زار آورد | |||||
| در زمستان سیم آرد در نثار | زر فشاند در خزان از شاخسار | |||||
| گر کسی پیکان بخون پنهان کند | او ز غنچه خون در پیکان کند | |||||
| ۳۵ | یاسمین را چار برگی بر نهد | لاله را از خون کُله بر سر نهد | ||||
| گه نهد بر فرق نرگس تاج زر | گه کند در تاجش از شبنم گُهر | |||||
| عقل کار افتاده جان دل داده زوست | آسمان گردان زمین افتاده زوست | |||||
| گرچه هست از پشت ماهی تا بماه | جملهٔ ذرات بر ذاتش گواه | |||||
| پستی خاک و بلندی فلک | دو گواهش بس بود بر یک بیک | |||||
| ۴۰ | باد و خاک و آتش و خون آورد | سرّ خویش از جمله بیرون آورد | ||||
| خاک را گِل کرد در چل بامداد | بعد ازان جانرا درو آرام داد | |||||
| جان چو در تن رفت و تن زو زنده شد | عقل دادش تا بدو بیننده شد | |||||
| عقل را چون دید بینائی گرفت | علم دادش تا شناسائی گرفت | |||||
| چون شناسا شد بعجز اقرار داد | غرق حیرت گشت و تن در کار داد | |||||
| ۴۵ | خواه دشمن گیر اینجا خواه دوست | جمله را گردن بزیر بار اوست | ||||
| حکمت او مینهد بار همه | ای عجب او خود نگه دار همه | |||||
| کوه را میخ زمین کرد از نخست | پس زمین را روی از دریا بشست | |||||
| چون زمین بر پشت گاو استاد راست | گاو بر ماهی و ماهی در هواست | |||||
| پس هوا بر چیست بر هیچست و بس | هیچ هیچست این همه هیچست و بس | |||||
| ۵۰ | فکر کن در صنعت آن پادشاه | کین همه بر هیچ میدارد نگاه | ||||
| چون همه بر هیچ باشد از یکی | این همه پس هیچ باشد بی شکی | |||||
| عرش بر آبست و عالم بر هواست | بگذر از آب و هوا جمله خداست | |||||
| عرش و عالم جز طلسمی بیش نیست | اوست پس این جمله اسمی بیش نیست | |||||
| در نگر کین عالم و آن عالم اوست | نیست غیر او وگر هست آن هم اوست | |||||
| ۵۵ | ای دریغا هیچکس را نیست تاب | دیدها کور و جهان پر ز آفتاب | ||||
| گر به بینی این خرد را گُم کنی | جمله او بینی و خود را گُم کنی | |||||
| جمله دارند ای عجب دامن بدست | عذر میآرند وی گویند چُست | |||||
| ای ز پیدائی خود بس ناپدید | جملهٔ عالم تو و کس ناپدید | |||||
| جان نهان در جسم و تو در جان نهان | ای نهان اندر نهان ای جان جان | |||||
| ۶۰ | هم ز جمله بیش هم پیش از همه | جمله از خود دیده و خویش از همه | ||||
| بام تو پُر پاسبان و پر عسس | سوی تو چون راه یابد هیچکس | |||||
| عقل و جان را گرد ذاتت راه نیست | وز صفاتت هیچکس آگاه نیست | |||||
| گر چه در جان گنج پنهان هم توئی | آشکارا بر تن و جان هم توئی | |||||
| جملهٔ جانها ز کنهت بینشان | انبیا بر خاک راهت جان فشان | |||||
| ۶۵ | عقل اگر از تو وجودی پی برد | لیک هرگز ره بکنهت کی برد | ||||
| چون توئی جاوید در هستی تمام | دستها کلی فرو بستی تمام | |||||
| ای درون جان برون جان توئی | هر چه گویم آن نهٔ وآن توئی | |||||
| ای خرد سرگشتهٔ درگاه تو | عقل را سر رشته گم در راه تو | |||||
| جملهٔ عالم بتو بینم عیان | وز تو در عالم نمیبینم نشان | |||||
| ۷۰ | هر کسی از تو نشانی داد باز | خود نشان نیست از تو ای دانای راز | ||||
| گرچه چندین چشم گردون باز کرد | هم ندید از راه تو یک ذره گرد | |||||
| نه زمین هم دید هرگز گرد تو | گرچه بر سر کرد خاک از درد تو | |||||
| آفتاب از شوق تو رفته ز هوش | هر شبی بر خاک میمالید گوش | |||||
| ماه نیز از بهر تو بگداخته | هر مه از حیرت سپر انداخته | |||||
| ۷۵ | بحر در شورت سرانداز آمده | دامن تر خشک لب باز آمده | ||||
| کوه را صد عقبه بر ره مانده | پای در گل تا کمرکه مانده | |||||
| آتش از شوق تو چون آتش شده | پای بر آتش چنین سرکش شده | |||||
| باد بی تو بی سر و پای آمده | خاک در کف باد پیما آمده | |||||
| آب را تا مانده آبی بر جگر | وا پس از شوق تو بگذشته ز سر | |||||
| ۸۰ | خاک در کوی تو بر در مانده | خاکسار و خاک بر سر مانده | ||||
| چند گویم چون نیائی در صفت | چون کنم چون من ندارم معرفت | |||||
| گر تو ای دل طالبی در راه رو | مینگر از پیش و پس آگاه رو | |||||
| سالکان را بین بدرگاه آمده | جمله پشتاپشت هم راه آمده | |||||
| هست با هر ذره درگاهی دگر | پس ز هر ذره بدو راهی دگر | |||||
| ۸۵ | تو چه دانی تا کدامین ره روی | وز کدامین ره بدان درگه روی | ||||
| این زمان کورا عیان جوئی نهانست | وان زمان کورا نهان جوئی عیانست | |||||
| گر عیان جوئی نهان آنگه بود | ور نهان جوئی عیان آنگه بود | |||||
| ور بهم جووی چو بیچونست او | آن زمان از هر دو بیرونست او | |||||
| تو نکردی هیچ کم چیزی مجوی | هر چه گوئی نیست آن چیزی مگوی | |||||
| ۹۰ | آن چه گوئی وآن چه دانی آن توئی | خویش را بشناس صد چندان توئی | ||||
| تو بدو بشناس او را نه بخود | راه ازو خیزد بدو نه از خرد | |||||
| واصفانرا وصف او در خورد نیست | لایق هر مرد و هر نامرد نیست | |||||
| عجز ازان هم شیره شد با معرفت | کو نه در شرح آید و نه در صفت | |||||
| قسم خلق از وی خیالی بیش نیست | زو خبر دادن محالی بیش نیست | |||||
| ۹۵ | گر بغایت نیک اگر بد گفتهاند | هر چه زو گفتند از خود گفتهاند | ||||
| برتر از علمست و بیرون از عیان | زانکه در قدّوسی خود بی نشان | |||||
| زو نشان جز بینشانی کس نیافت | چارهٔ جز جان فشانی کس نیافت | |||||
| هیچکس را در خودی و بیخودی | زو نصیبی نیست الا الذی | |||||
| ذرّه ذرّه در دو گیتی وهم تست | هر چه دانی جز خدا آن فهم تست | |||||
| ۱۰۰ | نیست آواز کسی آنجا که اوست | کی رسد جان کسی آنجا که اوست | ||||
| صد هزاران طور از جان بر ترست | هر چه خواهم گفت او زان برتر است | |||||
| عقل در سودای او حیران بماند | جان ز عجز انگشت در دندان بماند | |||||
| چیست جان در کار او سرگشتهٔ | دل جگر خواری بخون آغشتهٔ | |||||
| تو مکن چندین قیاس ای حق شناس | زانکه ناید کار بیچون در قیاس | |||||
| ۱۰۵ | در جلالش عقل و جان فرتوت شد | عقل حیران گشت و جان مبهوت شد | ||||
| چون نزد از انبیاء و از رسل | هیچکس یک جزویی از کل کل | |||||
| جمله عاجز روی بر خاک آمدند | در خطاب ماعرفناک آمدند | |||||
| من که باشم تا زنم لاف شناخت | آن شناخت او را که جز با او نساخت | |||||
| چون جز او در هر دو عالم نیست کس | با که سازد اینت سودا و هوس | |||||
| ۱۱۰ | هست دریای ز جوهر موج زن | تو ندانی این سخن شش پنج زن | ||||
| هر که او آن جوهر و دریا نیافت | لا شد و از لا نشان جز لا نیافت | |||||
| آن مگو چون در اشارت نایدت | دم مزن چون در عبارت نایدت | |||||
| نه اشارت میپذیرد نه بیان | نه کسی زو علم دارد و نشان | |||||
| تو مباش اصلا کمال اینست و بس | تو ز تو گُم شو وصال اینست و بس | |||||
| ۱۱۵ | تو درو گم شو حلولی این بود | هر چه این نبود فضولی این بود | ||||
| در یکی رو وز دوئی یکسوی باش | یکدل و یک قبله و یک روی باش | |||||
| ای خلیفهزادهٔ بی معرفت | با پدر در معرفت شو هم صفت | |||||
| هر چه آورد از عدم حق در وجود | جمله افتادند پیشش در سجود | |||||
| چون رسید آخر به آدم فطرتش | در پس صد پرده برد از غیرتش | |||||
| ۱۲۰ | گفت ای آدم تو بحر جود باش | ساجدند این جمله تو مسجود باش | ||||
| وان یکی کز سجدهٔ او سربتافت | مسخ و ملعون گشت این سِر در نیافت | |||||
| چون سیه رو گشت گفت ای بینیاز | ضایعم مگذار و کار من بساز | |||||
| حق تعالی گفت ای ملعون راه | هم خلیفهست آدم و هم پادشاه | |||||
| باش پیش روی او امروز تو | بعد ازین فردا سپندش سوز تو | |||||
| ۱۲۵ | جزو کل شد چون فرو شد جان بجسم | کس نسازد زین عجایب تر طلسم | ||||
| جان بلندی داشت و تن پستی خاک | مجتمع شد خاک پست و جان پاک | |||||
| چون بلند و پست با هم یار شد | آدمی اعجوبهٔ اسرار شد | |||||
| لیک کس واقف نشد ز اسرار او | نیست کار هر گدایی کار او | |||||
| نه بدانستم و نه بشناختم | نه زمانی نیز دل پرداختم | |||||
| ۱۳۰ | چند گوئی جز خموشی راه نیست | زانکه کس را زهرهٔ یک آه نیست | ||||
| آگهاند از روی آن دریا بسی | لیک آگه نیست از قعرش کسی | |||||
| گنج در قعرست و گیتی چون طلسم | بشکند آخر طلسم بند جسم | |||||
| گنج یابی چون طلسم از پیش رفت | جان شود پیدا چو جسم از پیش رفت | |||||
| بعد ازان جانت طلسمی دیگر است | غیب را جان تو جسمی دیگر است | |||||
| ۱۳۵ | همچنین میرو و بیانش مپرس | در چنین دردی بدرمانش مپرس | ||||
| در بن این بحر بی پایان بسی | غرقه گشتند و خبر نیست از کسی | |||||
| در چنین بحری که بحر اعظم است | عالَمی ذرّه است و ذرّه عالم است | |||||
| کوپله است این بحر را عالم بدان | ذرّه هم یک کوپله است این هم بدان | |||||
| گر نماند عالم و یک ذره هم | گم شود دو کوپله زین بحر کم | |||||
| ۱۴۰ | کس چه داند تا درین بحر عمیق | سنگ ریزه قدر دارد یا عقیق | ||||
| عقل و جان و دین و دل در باختم | تا کمال ذرّهٔ بشناختم | |||||
| لب بدوز از عرش و از کرسی مپرس | گر همه یک ذرّه میپرسی مپرس | |||||
| عقل تو چون در سر موی بسوخت | هر دو لب باید ز پرسیدن بدوخت | |||||
| کس نداند کنه یک ذره تمام | چند پرسی چند گویی والسلام | |||||
| ۱۴۵ | چیست گردون سرنگون ناپایدار | بیقراری دایما بر یک قرار | ||||
| در رهٔ او پا و سر گم کردهٔ | پردهٔ در پردهٔ در پردهٔ | |||||
| چرخ جز سرگشته پی گم کرده چیست | او چه داند تا درونِ پرده چیست | |||||
| او که چندین سال بر سر گشته است | بی سر و تن گرد این در گشته است | |||||
| مینداند در درون پرده راز | کی شود بر چون توئی این پرده باز | |||||
| ۱۵۰ | کار عالم حیرتست و حسرتست | حیرت اندر حیرت اندر حیرتست | ||||
| هست کاری پشت رو نه سر نه پای | روی در دیوار و پشت دست خای | |||||
| پیشوایانی که ره بین آمدند | گاه و بیگاه از پی این آمدند | |||||
| جان خود را عین حسرت ساختند | هم ره جان عجز و حیرت ساختند | |||||
| در نگر اول که با آدم چه رفت | عمرها با او دران ماتم چه رفت | |||||
| ۱۵۵ | باز بنگر نوح را غرقاب کار | تا چه برد از کافران سالی هزار | ||||
| باز ابراهیم را بین دل شده | منجنیق و آتشش منزل شده | |||||
| باز اسماعیل را بین سوگوار | نفس او قربان شده در کوی یار | |||||
| باز در یعقوب سرگردان نگر | چشم کرده در سروکار پسر | |||||
| باز یوسف را نگر در داوری | بندگی و چاه و زندان بر سری | |||||
| ۱۶۰ | باز ایوب ستمکش را نگر | مانده در کرمان و گرگان پیش در | ||||
| باز یونس را نگر گم گشته راه | آمده از مه بماهی چند گاه | |||||
| باز موسی را نگر زآغاز عهد | دایه فرعونش شده تابوت مهد | |||||
| باز داود زرهگر را نگر | موم کرده آهن از تف جگر | |||||
| باز بنگر کز سلیمان خدیو | ملک وی بر باد چون بگرفت دیو | |||||
| ۱۶۵ | باز ذکریا که دل پر جوش شد | ارّه بر سر دم نَزَد خاموش شد | ||||
| باز یحیی را نگر در پیش جمع | زار سر برّیده بر طشتی چو شمع | |||||
| باز عیسی را نگر در پای دار | شد گریخت او از جهودان چند بار | |||||
| باز بنگر تا سر پیغمبران | چه جفا و رنج دید از کافران | |||||
| تو چنان دانی که این آسان بود | بلکه کمتر چیز ترک جان بود | |||||
| ۱۷۰ | چند گویم چون دگر گفتم نماند | گر گُلی از شاخ میرفتم نماند | ||||
| کشتهٔ حیرت شدم یکبارگی | میندانم چاره جز بیچارگی | |||||
| ای خرد در راه تو طفلی بشیر | گم شده در جست و جویت عقل پیر | |||||
| در چنان ذاتی من ابله کی رسم | ور رسم من در منزّه کی رسم | |||||
| نه تو در علم آئی و نی در عیان | نی زیان و سودت از سود و زیان | |||||
| ۱۷۵ | نه ز موسی هرگزت سودی رسد | نه ز فرعونت زیان بودی رسد | ||||
| ای خدای بینهایت جز تو کیست | چون توئی بیحد و غایت جز تو کیست | |||||
| هیچ چیز از بینهایت بیشکی | چون بسر ناید کجا ماند یکی | |||||
| ای جهانی خلق حیران مانده | تو بزیر پرده پنهان مانده | |||||
| پرده برگیر آخر و جانم مسوز | بیش ازین در پرده پنهانم مسوز | |||||
| ۱۸۰ | گم شدم در بحر موجت ناگهان | زین همه سرگشتگی بازم رهان | ||||
| در میان بحر گردون ماندهام | وز درون پرده بیرون ماندهام | |||||
| بنده را زین بحر نامحرم برآر | تو درافکندی مرا هم تو برآر | |||||
| نفس من بگرفت سر تا پای من | گر نگیری دست من ای وای من | |||||
| جانم آلوده است از بیهودگی | من ندارم طاقت آلودگی | |||||
| ۱۸۵ | یا ازین آلودگی پاکم بکن | یا نه در خونم کش و خاکم بکن | ||||
| خلق ترسند از تو من ترسم ز خود | کز تو نیکو دیدهام از خویش بد | |||||
| مُردهام من میروم در روی خاک | زنده کردان جانم ای جانبخش پاک | |||||
| مومن و کافر بخون آغشتهاند | یا همه سرگشته و برگشتهاند | |||||
| گر بخوانی این بود سرگشتگی | ور برانی این بود برگشتگی | |||||
| ۱۹۰ | پادشاها دل بخون آغشتهام | پای تا سر چون فلک سرگشتهام | ||||
| گفتهٔ من با شمایم روز و شب | یک نفس فارغ مباشید از طلب | |||||
| چون چنین با یکدگر همسایهایم | تو چو خورشیدی و ما چون سایهایم | |||||
| چه بود ای معطی بیمایگان | گر نگه داری حق همسایگان | |||||
| با دلی پر درد و جانی پر دریغ | ز اشتیاقت اشک میبارم چو میغ | |||||
| ۱۹۵ | گر دریغ خویش برگویم ترا | کم نباشم تا یکی جویم ترا | ||||
| رهبرم شو زانکه گمراه آمدم | دولتم ده گر چه بیگاه آمدم | |||||
| هر که در کوی تو دولت یار شد | در تو گم گشت وز خود بیزار شد | |||||
| نیستم نومید و هستم بیقرار | بو که در گیری یکی از صد هزار | |||||
حکایت
| خورد عیاری بدان دلخسته باز | با وثاقش برد دستش بسته باز | |||||
| ۲۰۰ | شد که تیغ آرد زند در گردنش | پارهٔ نان داد آن ساعت زنش | ||||
| چون بیامد مرد با تیغ آن زمان | دید آن دلخسته را در دست نان | |||||
| گفت این نانت که داد ای هیچکس | گفت این نانم عیالت داد و بس | |||||
| مرد چون بشنید این پاسخ تمام | گفت بر ما شد ترا کشتن حرام | |||||
| زانکه هر مردی که نان ما شکست | سوی او با تیغ نتوان برد دست | |||||
| ۲۰۵ | نیست از نان خوارهٔ ما جان دریغ | من چگونه خون او ریزم به تیغ | ||||
| خالقا سر تا براه آوردهام | نان تو بر خوان تو میخوردهام | |||||
| چون کسی میبشکند نان کسی | حق گذاری میکند آن کس بسی | |||||
| چون تو بحر جود داری صد هزار | نان تو بسیار خوردم حق گذار | |||||
| یا الٓه العالمین درماندهام | غرق خون بر خشک کشتی راندهام | |||||
| ۲۱۵ | دست من گیر و مرا فریاد رس | دست بر سر چند دارم چون مگس | ||||
| ای گناه آمرز و عذرآموز من | سوختم صد ره چه خواهی سوز من | |||||
| خونم از تشویر تو آمد بجوش | تا جوانمردی بسی کردم بپوش | |||||
| من ز غفلت صد گنه را کرده ساز | تو عوض صد گونه رحمت داده باز | |||||
| پادشاها در من مسکین نگر | گر ز من بد دیدی آن شد این نگر | |||||
| ۲۱۵ | چون ندانستم خطا کردم ببخش | بر دل و بر جان پُر دردم ببخش | ||||
| چشم من گر مینگرید آشکار | جان نهان میگرید از شوق تو زار | |||||
| خالقا گر نیک و گر بد کردهام | هر چه کردم با تن خود کردهام | |||||
| عفو کن دون همتیهای مرا | محو کن بیحرمتیهای مرا | |||||
| مبتلای خویش و حیران توام | گر بدم گر نیک هم زان توام | |||||
| ۲۲۰ | نیم جزوم بی تو من در من نگر | کُل شوم گر تو کنی در من نظر | ||||
| یک نظر سوی دل پر خونم آر | وز میان این همه بیرونم آر | |||||
| گر تو خوانی ناکس خویشم دمی | هیچکس در گرد من نرْسد همی | |||||
| من که باشم تا کسی باشم ترا | این بسم گر ناکسی باشم ترا | |||||
| ۲۲۵ | کی توانم گفت هندوی توام | هندوی خاک سگ کوی توام | ||||
| گر نیم هندوت چون مقبل شدم | تا شدم هندوت زنگی دل شدم | |||||
| هندوی باغ دلم مفروش تو | حلقهٔ کن بنده را در گوش تو | |||||
| ای ز فضلت نشده نومید کس | حلقهٔ داغ توام جاوید بس | |||||
| هر کرا خوش نیست دل در درد تو | خوش مبادش زانکه نیست او مرد تو | |||||
| ۲۳۰ | ذرّهٔ دردم ده ای درمان من | زانکه بی دردت بمیرد جان من | ||||
| کفر کافر را و دین دیندار را | ذرهٔ دردت دل عطّار را | |||||
| یا رب آگاهی زیا ربهای من | حاضری در ماتم شبهای من | |||||
| ماتمم از حد بشد سوری فرست | در میان ظلمتم نوری فرست | |||||
| پای مزد من درین ماتم تو باش | کس ندارم دستگیرم هم تو باش | |||||
| ۲۳۵ | لذت نور مسلمانیم ده | نیستی نفس ظلمانیم ده | ||||
| ذرهٔام من گم شده در سایهٔ | نیست از هستی مرا سرمایهٔ | |||||
| سایلم زان حضرت چون آفتاب | بو که زان تابم رسد یک رشته تاب | |||||
| تا مگر چون ذرّهٔ سرگشته من | در چهم دستی زنم در رشته من | |||||
| پس برون آیم ازین روزن که هست | پیش گیرم عالمی روشن که هست | |||||
| ۲۴۰ | تا نیاید بر لبم این جان که بود | داشتم آخر دلی زان سان که بود | ||||
| چون برآید جان ندارم چون تو کس | همره جانم تو باش آخر نفس | |||||
| چون ز من خالی بماند جای من | گر تو همراهم نباشی وای من | |||||
| روی آن دارم که همراهی کنی | میتوانی کرد اگر خواهی کنی | |||||