محتشم کاشانی (قصاید)/سهی بالای بزم آرای مه سیمای مهرآسا
ظاهر
| سهی بالای بزم آرای مه سیمای مهرآسا | قدح پیمای غمفرسای روحافزای جانپرور | |||||
| سرت گردم چه واقع شد که در مجموعهی یاری | رقمهای محبت را قلم بر سر زدی اکثر | |||||
| ازینت دوستر دانسته بودم کز فراق خود | گماری دشمنی از مرگ بدتر بر من ابتر | |||||
| نه من آن کوچه پیمایم که شبها تا سحر بودی | برای شمع راه من چراغ روزن و منظر | |||||
| چه شد آن مهربانیها که دایم بود در مجلس | ز تر دامانی چشم نمینم آستینت تر | |||||
| کجا رفت آن خصوصیت که از همدم نوازیها | نبود آرام از آن دست نگارین حلقه را بردر | |||||
| گمان دارد دلم زین سرکشی ای شمع بیپروا | که داری از هوای دل سر پروانهای دیگر | |||||
| ز پایت برندارم سر اگر دارم کنی برپا | ز کویت وانگیرم پا اگر تیغم زنی برسر | |||||
| تو را بازار گرم و من زرشک نو خریداران | از آن بازار در آزار از آن آزار در آذر | |||||
| من از تشویش جان با این گران باری سبک نمکین | تو از تمکین دل با آن سبک روحی گران لنگر | |||||
| ازین پس محتشم مشکل که آن صیاد مستغنی | کند ضایع خدنگ خویش بر صیدی چنین لاغر | |||||
| بساط عاشقی طی ساز کز بهر دعای شه | در نه آسمان باز است و آمین گوت هفت اختر | |||||