محتشم کاشانی (غزلیات از رسالهی جلالیه)/گدای شهر را دانسته خلقی پادشاه من
ظاهر
| گدای شهر را دانسته خلقی پادشاه من | وزین شهرم سیهرو کرده چشم روسیاه من | |||||
| چرا آن تیره اختر کز برای یکدرم صدجا | رخ خود زرد سازد مردمش خوانند ماه من | |||||
| کسی کو خرمن تمکین دهد بر باد بهر او | چرا در زیر کوه غم بود جسم چو کاه من | |||||
| به سنگم سر مکوب ای همنشین تا آستان او | که از پای کسان فرسوده نبود سجدهگاه من | |||||
| به رخساریکه باشد هر نفس آئینهی صد کس | چه بودی گر بر او هرگز نیفتادی نگاه من | |||||
| اگر از آتشین دلها نسوزم خرمن حسنش | همان در خرمن عمر من افتد برق آه من | |||||
| مرا جلاد مرگ از در درآید محتشم یارب | بکویش گر ز گمراهی فتد من بعد راه من | |||||