محتشم کاشانی (غزلیات از رسالهی جلالیه)/چو دلگشای رقیبان شوی به لطف نهانی
ظاهر
| چو دلگشای رقیبان شوی به لطف نهانی | زبان بنده ببندی به التفات زبانی | |||||
| چو تیر غمزه نهی در کمان کشی همه بر من | ولی کنی به توجه دل رقیب نشانی | |||||
| چو تیغ ناز کشی منتش کشم من غافل | ولی به علم نظر زخم بر رقیب رسانی | |||||
| چو دلبری کنی آغاز من نخست دهم دل | ولی تو سنگ دل اول دل رقیب ستانی | |||||
| شکر برای من ارزان کنی گه سخن اما | نهان به جنبش لب جمله بر رقیب فشانی | |||||
| چو کوه اگر همه تمکین شوی بروی خوشم من | و گرچه بادروی چون رسد رقیب بمانی | |||||
| بلی گهی که نهی در کمان خدنگ تغافل | تغافل از دل مجروح محتشم نتوانی | |||||
| چون نیست دلت با من از وصل تو هجران به | این لطف زبانی هم مخصوص رقیبان به | |||||
| چون لطف نهان تو پیداست که باغیر است | مهری که مرا با تو پیدا شده پنهان به | |||||
| اغیار چو بسیارند در کوی تو پا کوبان | بنیاد وصال مازین زلزله ویران به | |||||
| عشاق چه غواصند در بحر وصال تو | کشتی من از هجران در ورطهی طوفان به | |||||
| چون آینهی رویت دارد خطر از اشگم | چشمی که بود بینم بر روی تو حیران به | |||||
| چون من ز میان رفتم دامن بکش از یاران | در حشر گرت باشد یکدست بدامان به | |||||
| امشب که هم آوازند با غیر سگان تو | گر محتشم از غیرت کمتر کندافغان به | |||||