محتشم کاشانی (غزلیات از رسالهی جلالیه)/چند چشمت بسته بیند چشم سرگردان من
ظاهر
| چند چشمت بسته بیند چشم سرگردان من | چشم بگشا ای بلاگردان چشمت جان من | |||||
| جان مردم را خراشید آن که حک کرد از جفا | حرف راحت را ز برگ نرگس جانان من | |||||
| تا چرا چشم تو پرخون باشد و از من پرآب | میشود کور از خجالت چشم خونافشان من | |||||
| گشت مژگان تو یکدم خون چکان وز درد آن | مانده تا روز قیامت خونفشان مژگان من | |||||
| آن که از عین ستم زد زخم بر آهوی تو | مردم چشم مرا خون ریخت در دامان من | |||||
| نالهات کرد آن چنان زارم که امشب از نجوم | آسمان را پنبه در گوش است از افغان من | |||||
| تا مرا باشد حیات و محتشم را زندگی | ریخت ای گل زان او بادا و دردت زان من | |||||