محتشم کاشانی (غزلیات از رسالهی جلالیه)/هر کجا حیرانم اندر چشم گریانم توئی
ظاهر
| هر کجا حیرانم اندر چشم گریانم توئی | روی در هرکس که دارم قبلهی جانم توئی | |||||
| گرچه در بزم دگر شبها چو شمعم در گداز | آن که هر دم میکشد از سوز پنهانم توئی | |||||
| گرچه هستم موج خور در بحر شوق دیگری | آن که از وی غرقه صد گونه طوفانم توئی | |||||
| گرچه خالی نیست از سوز بت دیگر دلم | آن که آتش میزند در ملک ایمانم توئی | |||||
| گرچه بنیاد حضورم نیست زان مه بیقصور | جنبش افکن در بنای صبر و سامانم توئی | |||||
| گرچه زان گل همچو بلبل نیستم بینالهی | غلغلافکن در جهان از آه و افغانم توئی | |||||
| گرچه نمناکست زان یک دانهی گوهر دیدهام | قلزم انگیز از دو چشم گوهر افشانم توئی | |||||
| گرچه میآلایم از دیدار او دامان چشم | گلرخی کز عصمت او پاک دامانم توئی | |||||
| گرچه جای دیگرم در بندگی چون محتشم | آن که او را پادشاه خویش میدانم توئی | |||||
| تبارک الله ازین پادشاه وش صنمی | که مردمش ز بت خود عزیزتر دانند | |||||
| کنند جای دگر بندگی ولی او را | به صدق دل همه جا پادشاه خود خوانند | |||||