محتشم کاشانی (غزلیات از رسالهی جلالیه)/شده خلقت چو گریبان کش دلهای همه
ظاهر
| شده خلقت چو گریبان کش دلهای همه | چون روان بر سر کویت نبود پای همه | |||||
| بر آتش که شده کوی تو جای همه کس | وای اگر بر دل گرم تو بود جای همه | |||||
| آنچه در آینهی روی تو من میبینم | گر ببیند همهکس وای من و وای همه | |||||
| آه من در صف عشاق به گردون شده آه | گر چنین دود کند آتش سودای همه | |||||
| دامن خلعت لطف تو دراز آمده وای | اگر این جامه شود راست به بالای همه | |||||
| چه شناسی تو ز اندوده مس قلب دلان | بر محک تا نزنی نقد تمنای همه | |||||
| محتشم رفع گمان کن که بنا بر غرضی است | آن مه مملکت آشوب دلارای همه | |||||