محتشم کاشانی (ترجیع بند)/میکشد شوقم عنان باد این کشش در ازدیاد
ظاهر
| میکشد شوقم عنان باد این کشش در ازدیاد | تا شود تنگ عزیمت تنگ بر خنگ مراد | |||||
| گر چو من افتادهای زان جذبه آگاهم که او | هودج خاک گران جنبش نهد بر دوش باد | |||||
| ای عماری کش به زور میل او بازم گذار | کاین عماری ساربان بر ناقه نتواند نهاد | |||||
| با توجه یار شو ای بخت و در راهم فکن | کاین گره از کار من یک دست نتواند گشاد | |||||
| نی تحرک ممکن است و نی سکون زا من که هست | ضعفم اندر ازدیاد و شوقم اندر اشتداد | |||||
| چند چون بیتمشیت بیاعتماد است ای فلک | از تو امداد از من استمداد و از بخت اجتهاد | |||||
| در چه وادی در سبیل رشحه بخش سلسبیل | دافع سوز جحیم و شافع روز معاد | |||||
| شاه تخت ارتضا یعنی سمی مرتضی | سبط جعفر اشرف ذریه موسیالرضا | |||||
| آفتاب بیزوال آسمان داد و دین | نور بخش هفتمین اختر امام هشتمین | |||||
| آن که سایند از برای رخصت طوف درش | سروران بر خاک پای حاجیان اوجبین | |||||
| آن که بوسند از شرف تا دامن آخر زمان | پادشاهان آستان روبان او را آستین | |||||
| وقت تحریر گناه دوستان او عجب | گر بجنبد خامه در دست کرامالکاتبین | |||||
| بهر دفع ساحران چون قم به اذنالله گفت | شیر نقش پرده از جاجست چون شیر عرین | |||||
| تا به کار آید به کار زائران در راه او | هست دائم پشت خنک آسمان در زیر زین | |||||
| رشک آن گنج دفین کش خاک شهد مدفن است | از زمین تا آسمان است آسمان را بر زمین | |||||
| ای معظم کعبهات را عرش اعظم آستان | بر جناب اعظمت ناموس اکبر پاسبان | |||||
| آن که کار عاصیان از سعی خدام تو ساخت | مغفرت را کامران از رحمت عام تو ساخت | |||||
| طول ایام شفاعت کم نبود اما خدا | بیشتر کار گنهکاران در ایام تو ساخت | |||||
| چون برم در سلک مخلوقات نامت را که حق | برترین نامهای خویش را نام تو ساخت | |||||
| کرد چون بخت بلند اقدام در تعظیم عرش | افسرش را حیله بند از خاک اقدام تو ساخت | |||||
| آفتاب از غرفهیخاور چو بیرون کرد سر | روی خود روشن ز نور شرفه بام تو ساخت | |||||
| آن که خوان عام روزی میکشد از لطف خاص | انس و جان را ریزهخوار خوان انعام تو ساخت | |||||
| مغفرت طرح بنای عفو افکند از ازل | لطف غفارش تمام اما به تمام تو ساخت | |||||
| در تسلی کاری ذات شفاعت خواه تو | مغفرت را بسته حق در کار بر درگاه تو | |||||
| ای نسیم رحمتت برقع کش از روی بهشت | عاصیان از جذبهی لطفت روان سوی بهشت | |||||
| بوی مهرت هر که را ناید ز ذرات وجود | از نسیم مغفرت هم نشنود بوی بهشت | |||||
| جای آن کافر که در میزان نهندش حب تو | دوزخی باشد که باشد هم ترازوی بهشت | |||||
| گر نباشد در کفت جام سقهیم ربهم | هیچ کس لب تر نسازد بر لب جوی بهشت | |||||
| رحمتت گر دل بجا بنداری دوزخ نهد | در دل افروزی زند پهلو به پهلوی بهشت | |||||
| پیش از این مدح ای شه همت بلندان جهان | بود پایم کوته از طوف سر کوی بهشت | |||||
| حالیم پیوسته سوی خود اشارت میکنند | حوریان دلکش پیوسته ابروی بهشت | |||||
| بخت کو تا آیم و در آستانت جا کنم | رو به جنت پشت بر دنیا و ما فیها کنم | |||||
| ای گدایان تو شاهان سریر سروری | بینیاز بر درت ناز این به شغل چاکری | |||||
| وی به جاروب زرافشان روضهات را خاکروب | خسرو زرین درفش نور بخش خاوری | |||||
| سکهی حکمت نمایانتر زدند از سکهها | داورت چون داد در ملک ولایت داوری | |||||
| در ره دین علم منصور گشت آخر که یافت | منصب حکم نبوت بر امامت برتری | |||||
| وین امامت ورنه زین بستست بر رخش که عقل | همعنان میبیندش با رتبهی پیغمبری | |||||
| گر کمال احمدی لالم نکردی گفتمی | اکمل از پیعمبرانت در ره دین پروری | |||||
| ای به بویت کرده در غربت طواف تربتت | جملهی اصناف ملک با مردم حور و پری | |||||
| چون به من نوبت رساند بخت فرصت جوی من | حسبته لله دست رد منه بر روی من | |||||
| ای درست از صدق بیعت با تو پیمان همه | سکهدار از نقش نامت نقد ایمان همه | |||||
| حال بیماران عصیان است زار اما ز تو | یک شفاعت میتواند کرد درمان همه | |||||
| رشحهای گر ریزی ای ابر عطا بر بندگان | نخل آزادی برآرد سر ز بستان همه | |||||
| میگریزد آفت از انس و ملک زآن رو که هست | در زمین و اسمان حفظت نگهبان همه | |||||
| سنک رحمت در ترازوی شفاعت چون نهی | آید از کاهی سبکتر کوه عصیان همه | |||||
| کارم آن گه راست کن شاها که از بار گناه | پشت طاقت خم کند شاهین میزان همه | |||||
| بر قد آن مرقد پرنور جان خواهم فشاند | ای فدای مرقدت جان من و جان همه | |||||
| هرکه جان خویش در راه تو میسازد نثار | تا ابد باقی مهر توست با جانش چه کار | |||||
| در گناه هر که عفوت خویش را بانی کند | ایمنش در ظل خویش از قهر ربانی کند | |||||
| خواهد ار اجر عبوری بردرت مور ذلیل | ایزدش شاهنشه ملک سلیمانی کند | |||||
| صد جهانبانش به دربانی رود هر پادشه | کز پی دربانیت ترک جهانبانی کند | |||||
| گر کند عالم ضمیرت را به جای آفتاب | شام ظلمانیش کار صبح نورانی کند | |||||
| نیست چون کنه تو را جز علم سبحانی محیط | دخل در ادراک آن کی فهم انسانی کند | |||||
| دانشت را گر گماری در مسائل بر عقول | عقل اول اعتراف اول به نادانی کند | |||||
| عقل خائف زین نکرد آن رخش کز بیم منی | کاندر اوصاف تو زین برتر سخنرانی کند | |||||
| وهم بر دل رفت و بر یک ناقه بستد از خود سری | محمل شان تو را با هودج پیغمبری | |||||
| ای تفوق جسته بر هفت آسمان جای شما | عرش این نه زینه منظر فرش ماوای شما | |||||
| چرخ اطلس نیز شد مانند کرسی پرنجوم | از نشان نعل رخش عرش فرسای شما | |||||
| چیست ماروبین خم گردون دوال کهکشان | گرنه دوران میزند کوس تولای شما | |||||
| نور گردون شد یکی صد بس که بر افلاک برد | پردهی چشم فلک خاک کف پای شما | |||||
| با وجود بیقصوری چون زر بیسکه است | خط فرمان قضا موقوف طغرای شما | |||||
| میتواند ساخت هم سنگ ثواب خافقین | جرم امروز مرا در خواه فردای شما | |||||
| صبح محشر هم نباشد در خمار آلودهای | گر بود شام اجل مست تمنای شما | |||||
| هرکه در خاک لحد خوابد ازین مینشه ناک | ایزدش مست می غفران برانگیزد ز خاک | |||||
| ای محیط نه فلک یک قطره پرگار تو را | با قیاس ما چکار اندیشه کار تو را | |||||
| کرده بازوی قدر در کفهی میزان خویش | مایهی زور آزمایی بار مقدار تو را | |||||
| هر نفس با صد جهان جان بر تو نتواند شمرد | قدرت از امکان فزون باید خریدار تو را | |||||
| چون تصور کرده بازار خدا را کج روی | کز ضلالت داشت با خود راست آزار تو را | |||||
| سوز جاوید هزاران دوزخ اندر یک نفس | بس نباشد در جزاخصم جفا کار تو را | |||||
| تاک را افتاده تاب اندر رگ جان تا عنب | کرده تلخ از زهر عناب شکر بار تو را | |||||
| بیخ تاک از خاک کندی قهر ربانی اگر | اندکی مانع ندیدی حلم بسیار تو را | |||||
| تابه تلبیس عنب بادامت اندر خواب شد | خواب در چشم محبان تا ابد نایاب شد | |||||
| ای وجودت در جهان افرینش بیمثال | آفرین گوینده برذات جلیل ذوالجلال | |||||
| خالق است ایزد تو مخلوقی ولی از فوق و تحت | چون شریک اوست شبهت ممتنع مثلث محال | |||||
| بهر استدعای خدمت قدسیان استادهاند | صف صف اندر بارگاهت لیک رد صف نعال | |||||
| با وجود انبیا الا صف آرای رسل | با وجود اولیا الا سرو سرخیل آل | |||||
| در سراغ مثل و شبهت بار تفتیش عبث | عقل جازم شد که بردارد ز دوش احتمال | |||||
| جان فدای مشهد پاکت که پنداری به آن | کرده است آب و هوا از روضهی خلد انتقال | |||||
| هم فضایش یا ربا نزهت ز فرط خرمی | هم هوایش دال بر صحت ز عین اعتدال | |||||
| عرصه چون شد تنگ در ما نحن وفیه آن به که من | از مکان بندم زبان و از مکین گویم سخن | |||||
| گرچه گردون را به بالا خرگه والا زدند | خرگه قدر تو را بالاتر از بالا زدند | |||||
| جلوگاهت عرش اعلا بود از آن بارگاه | در جوار بارگاه تخت او ادنی زدند | |||||
| در امامت هشتمین نوبت که مخصوص تو بود | عرشیان بر بام این نه گنبد مینا زدند | |||||
| خاتمی کایزد بر آن نام ولی خود نگاشت | نام نامی تو صورت بست از آن هر جا زدند | |||||
| گرچه در ملک امامت سکه یکسان شد رقم | بر سر نام تو الا بهر استثنا زدند | |||||
| ای که بر نقد طوافت سکهی هفتاد حج | از حدیث نقد رخشان سکهی بطحا زدند | |||||
| دین پناها گرچه یک نوبت به نام بنده نیز | از طوافت نوبت این دولت عظمی زدند | |||||
| چشم آن دارم که دولت باز رو در من کند | بار دیگر چشم امید مرا روشن کند | |||||
| ای به شغل جرم بخشی گرم دیوان شما | مغفرت را گوش بخشایش به فرمان شما | |||||
| عاصیان را در تنت از مژدهی جانی نو که هست | دوزخ اندر حال نزع از ابر احسان شما | |||||
| طبع کاه و کهربا دارند در قانون عقل | دست امید گنهکاران و دامان شما | |||||
| پادشاها آن که فرمایندهی این نظم شد | یعنی آصف مسند جم جاه سلمان شما | |||||
| از سپهر طبع خویش و صد سخندان دگر | از ثنا ایات نازل گشت در شان شما | |||||
| آن چه خود کرده است در انشای این نظم بلند | کس نخواهد کرد از مدحت سرایان شما | |||||
| من که تلقینهای غیبم همچو طوطی کرده است | در پس آیینهی معنی ثنا خوان شما | |||||
| گوش برغیبم که در تحسین نوایی بشنوم | از غریو کوس رحمت هم صدایی بشنوم | |||||
| بس که در مدحت بلندست اهل معنی را اساس | سوده بر جیب ثنایت دامن حمد و سپاس | |||||
| جز ید قدرت ترازو دار نبود گر به فرض | بار عظمت سر فرود آرد به میزان قیاس | |||||
| از صفات کبریایی آن چه دور از ذات توست | نیست جز معبودی اندر دیده وقت شناس | |||||
| یا شفیعالمذنبین تا بودهام کم بوده است | در من از شعل گنه بیکار یک حس از حواس | |||||
| حالیا بردوش دارم بار یک عالم گنه | در دو عالم بیش دارم از گناه خود هراس | |||||
| محتشم را شرم میآید که آرد بر زبان | آن چه من از لطف مخصوص تو دارم التماس | |||||
| التماس اینست کز من عفو اگر دامن کشد | وز پلاس عبرتم در حشر پوشاند لباس | |||||
| عذرگویان از دلش بیرون بر اکراه من | خار دامن گیر عصیان بر کنی از راه من | |||||
| صد دعا و صد درود خوش ورود خوش ادا | کردش رحمت فرو از بارگاه کبریا | |||||
| هر یکی از عرش آمین گو رئوس قدسیان | هر یکی در عرش تحسین خوان نفوس انبیا | |||||
| خاصه سلطان الرسل با اولیای خاص خویش | سیما شاه اسد سیما علیالمرتضی | |||||
| بعد از آن از اهل بیت آن شه ایوان دین | زهرهی زهرا لقب بنتالنبی خیرالنسا | |||||
| پس حسن پرورده کلفت قتیل زهر قهر | پس حسین آزرده گر بت شهید کربلا | |||||
| باز با سجاد و باقر صادق و کاظم که هست | مقتدایان را ز چار ارکان بر این چار اقتدا | |||||
| پس نقی و عسکری بین آن مهی کز شش جهت | میکنند از نورشان خلق جهان کسب ضیا | |||||
| قصه کوته آن درود و آن دعا بادا تمام | بر تو با تسلیم مستثنای مهدی والسلام | |||||