محتشم کاشانی (ترجیع بند)/ای فلک کز جور و بیدادست و کین بنیاد تو
ظاهر
| ای فلک کز جور و بیدادست و کین بنیاد تو | عیش را بنیاد کندی وای از بیداد تو | |||||
| زاتش هستی نشد روشن درین تاریک بوم | شمع تابانی که دورانش نکشت از باد تو | |||||
| تیشهی بیداد و ظلمت ریشهی مخلوق کند | پیش خالق میبرند اهل تظلم داد تو | |||||
| هرکه را هستی صلا داد از تو مستاصل فتاد | بوده گوئی بهر استیصال خلق ایجاد تو | |||||
| طبع دهر بیوفا نسبت به ارباب وفا | میبرد بیداد از حد لیک از امداد تو | |||||
| مهلت یک تن نداد از کودک و برنا و پیر | مرگ بیمهلت که هست اندر جهان جلاد تو | |||||
| هرکجا گنجی که گنجور وجودش پاس داشت | شد به خاک تیره یکسان در خراب آباد تو | |||||
| خاصه گنج مخزن عصمت که گنجور زمان | از کمال احتجابش خواند ناموس زمان | |||||
| شمسهی عالی نسب بانوی گردون احتشام | زهرهی زهرا حسب بلقیس برجیس احترام | |||||
| زبدهی ناموسیان دهر خان پرور که زد | در ازل پروردگارش سکهی عصمت به نام | |||||
| سرو گل نکهت که بوی او صبا در مهد عهد | دایه را از غیرت عفت نمیزد بر مشام | |||||
| آن که تا روز قیامت از فراق روی خویش | صبح عیش و خرمی را بر قبایل ساخت شام | |||||
| سرو طوبی قامت کوتاه عمر کم بقا | بیمراد ناامید مشگ بوی تلخکام | |||||
| فارس گردون فتاد از پشت زین کان نازنین | کرد بر چوبینه مرکب سوی گورستان خرام | |||||
| بانگ ماتم غلغل اندر عالم بالا فکند | کاسمان نخل بلندی این چنین از پا فکند | |||||
| هر پدر چون مهر تاج سروری زد بر زمین | هم برادر همچو آتش گشت خاکستر نشین | |||||
| شیرهی جان در تن همشیرهها شد زهر ناب | کز شراب مرگ شد تلخ آن لب چون انگبین | |||||
| آتش افتد در جهان کز خامه آرد بر زبان | سوز آن مادر که بیند مرگ فرزندی چنین | |||||
| خانه تا میکرد روشن روی آن شمع طراز | خاک صد غمخانه از اشگ قبایل شد عجین | |||||
| وقت رفتن چشم پر حسرت چو بر هم مینهاد | آتش اندر خشک و تر زد از نگاه آخرین | |||||
| آستین از کهکشان بر چشم تر ماند آسمان | بر جهان افشاند چون آن پاکدامان آستین | |||||
| گرم بازاری ز شور الفراق و الوداع | کرد چون آن سرو نورس رفتن خود را یقین | |||||
| بود انجام وداعش این سخن کای دوستان | چون ز فیض ابر نیسان سبز گردد بوستان | |||||
| از من و سر سبزی بستان من یاد آورید | وز جهان آرایی دوران من یاد آورید | |||||
| در گلستان چون نسیم از سنبل افشاند غبار | از نسیم جعد مشگ افشان من یاد آورید | |||||
| چشم نرگس چون شود در فتنهسازی بیحجاب | از حجاب نرگس فتان من یاد آورید | |||||
| سرو چون نازد به خوبی در بهارستان ناز | از سهی سرو نگارستان من یاد آورید | |||||
| دامن گل در چمن بلبل چو آلاید به اشگ | از من و از پاکی دامان من یاد آورید | |||||
| جذبهی خواهش چو بخشش را کند بازار گرم | از سخا و بخشش و احسان من یاد آورید | |||||
| من به خاک این عهد و پیمان میبرم باشد شما | روزی از عهد من و پیمان من یاد آورید | |||||
| آن شکر لب کاسمان از رفتنش لب میگزید | این سخن میگفت و این حرف از قبایل میشنید | |||||
| کای گلستان حیا حیف از گل رخسار تو | بیمحل رفتی دریغ از سرو خوش رفتار تو | |||||
| چرخ گر بهر تو شمشیر اجل میکرد تیز | کاش اول کار ما میساخت آنگه کار تو | |||||
| مرگ ایام جوانی با تو مهپیکر نکرد | آن چه با ما میکند محرومی دیدار تو | |||||
| نیست گوئی در فلک انجم که چشم ماه را | گریه بر عمر کم است و حسرت بسیار تو | |||||
| باغ پر گل بود یارب از چه اول مینهاد | رو به خارستان بیبرگی گل بیخار تو | |||||
| بود صد بازار از کالای هستی پر متاع | صدمه تاراج بر هم زد چرا بازار تو | |||||
| از سپهر آتش افروز این گمان هرگز نبود | کاین چنین بیگه برآرد دود از گلزار تو | |||||
| پیچد آنگه در کفن سرو قصب پوش تو را | یکسر از خاک لحد پر سازد آغوش تو را | |||||
| این چه وقت برگ ریز نخل نو خیز تو بود | این چه هنگام خزان حسرت انگیز تو بود | |||||
| کشتزار بینم ما از تو صد امید داشت | این چه وقت خشکی ابر مطر ریز تو بود | |||||
| رفتی و آویخت آن دلها به موئی روزگار | کز قبایل در خم موی دلاویز تو بود | |||||
| رستخیزی کز قیامتش صد قیامت بیش خاست | در دم آخر وداع وحشت انگیز تو بود | |||||
| آن چه خیر اندر جهان عیش ما بر باد داد | وقت رفتن خیر باد نوحه آمیز تو بود | |||||
| وآن چه بیخ عیش کند ای خسرو شیرین لبان | یال و دم به بریدن گلگون و شبدیز تو بود | |||||
| اقویا دادند چون فرهاد ترک خورد و خواب | جان شیرین داد اما آن که پرویز تو بود | |||||
| از تو گیتی یک جهان خوبی به زیر خاک برد | و آن چه حسن اندوخت عمری سیلی آمد پاک برد | |||||
| حیف از آن رای منیر و حیف از آن طبع روان | حیف از آن حسن مقال و حیف از آن حسن بیان | |||||
| حیف از آن عصمت که در زیر هزاران پرده است | حسن بیآلایش او را جهان اندر جهان | |||||
| حیف از آن عفت که غیر از باغبان نشنید کس | بوی آن گلها که بودش بوستان در بوستان | |||||
| حیف از آن پاکی که میرفتند ز اخلاص درست | پاکدامانان به طرف آستینش آستان | |||||
| حیف از آن آئین محبوبی که از آینیه نیز | غیرتش میخواست دارد طلعت ویرا نهان | |||||
| حیف از آن صورت که وقت حیرت نظارهاش | خامه افتادی کرام الکاتبین را از بنان | |||||
| حیف از آن پای نگارین کز تقاضای اجل | شد به تعجیل از نگارستان به گورستان روان | |||||
| با لحد اندام گلفام تو را ای جان چکار | نکهتستان تو را با خاک گورستان چکار | |||||
| زیر خاک ای معتدل سرو آن تن زیبا دریغ | واندر آغوش لحد آن قد و آن بالا دریغ | |||||
| خوابگاه از گور کرد آن پیکر پر نور حیف | سرمه ناک از خاک گشت آن نرگس شهلا دریغ | |||||
| شد دفین در خاک آن گنج گرانقیمت فسوس | شد چراغ قبر آن روی جهان آرا دریغ | |||||
| از کسوف مرگ کز عالم برافتد نام وی | آفتاب برج عصمت گشت ناپیدا دریغ | |||||
| نخل نوخیزی که بودش رسته از باغ بهشت | چون ز جا برخاست افکندش سپهر از پا دریغ | |||||
| آن که بر حسن مقالش بلبلان را رشگ بود | تا ابد خاموش گشتش غنچه گویا دریغ | |||||
| وانکه گردش صد پرستار از قبایل بیش بود | ماند در زندان محرومی تن تنها دریغ | |||||
| لجه نسل شریفش داشت یک در یتیم | رفت و در دریای محنت تا ابد کردش سقیم | |||||
| تا که از گرد یتیمی پاک سازد روی او | تا که افشاند به دلجوئی غبار از موی او | |||||
| تا که در نازک مزاجیهای جان سوزش کند | سازگاری با مزاج و همرهی با خوی او | |||||
| تا که وقت تندخوئی چارهسازیها کند | در تسلی کاری خوی بهانه جوی او | |||||
| تا که هنگام نوازش کردن اطفال خویش | گه که اندازد نگههای طفیلی سوی او | |||||
| از مصیبت گریه بر پیر و جوان میافکند | دیدن طفلان دیگر شاد در پهلوی او | |||||
| وای کز سنگینی بار سر اندوه گشت | سوده در عهد طفولیت سر زانوی او | |||||
| گه گهش به ره تسلی سوی قبر وی برند | تا دلش آرام گیرد یک نفس از بوی او | |||||
| بر سر آن قبر پنداری به الفاظ سروش | از زبان حال آن معصومه میآمد به گوش | |||||
| کی کسان من کنون با بیکسان یاری کنید | طفل مادر مرده را نیکو نگهداری کنید | |||||
| آن که خونش میخورد حالا غم بیمادری | گه گهش چون مادران از لطف غمخواری کنید | |||||
| مرگ مادر بر دل طفلان بود بار گران | حسبةلله فکر این گرانباری کنید | |||||
| چون عزیزان شما با طفل من خواری کنند | قدر من یاد آورید و رفع آن خواری کنید | |||||
| کودکان را از یتیمی نیست آزاری بتر | ای نکوکاران حذر از کودک آزاری کنید | |||||
| چون یتیم بیکسان بر بیکسی زاری کند | اتفاقی با دل زارش در آن زاری کنید | |||||
| در محل آه و زاری بر یتیمیهای او | از دم آتشریزی و از دیده خونباری کنید | |||||
| بود مادر تا به غایت مایهی سامان وی | رفت مادر این زمان جان شما و جان وی | |||||
| یارب آن معصومه با خیرالنسا محشور باد | مسندش بینور اگر شد مرقدش پرنور باد | |||||
| نیست فرمان آتش آوردن به نزدیک بهشت | او ز پا تا سر بهشت است آتش از وی دور باد | |||||
| در مزارستان عام از پرتو همسایگی | جسم پرنورش چراغ صد هزاران گور باد | |||||
| کلک رحمت هر تحرک کز پی غفران کند | آیتی از مغفرت در شان او مسطور باد | |||||
| در جهانش آستین بوس آفتاب و ماه بود | در جنانش آستان روب آستین حور باد | |||||
| از فراق قوم و خویش امروز اگر مغموم گشت | از وصال حور عین فردا دلش مسرور باد | |||||
| از جهان چون رفت با احسان خیر آن خیره | ذکر خیرش در محافل تا ابد مذکور باد | |||||
| محتشم شد قصه طولانی سخن کوتاه کن | بهر او حالا تشفع از رسولالله کن | |||||