مثنوی معنوی/یافتن مرید مراد را و ملاقات او با شیخ نزدیک آن بیشه
ظاهر
| اندرین بود او که شیخ نامدار | زود پیش افتاد بر شیری سوار | |||||
| شیر غران هیزمش را میکشید | بر سر هیزم نشسته آن سعید | |||||
| تازیانهش مار نر بود از شرف | مار را بگرفته چون خرزن به کف | |||||
| تو یقین میدان که هر شیخی که هست | هم سواری میکند بر شیر مست | |||||
| گرچه آن محسوس و این محسوس نیست | لیک آن بر چشم جان ملبوس نیست | |||||
| صد هزاران شیر زیر را نشان | پیش دیدهی غیبدان هیزمکشان | |||||
| لیک یک یک را خدا محسوس کرد | تا که بیند نیز او که نیست مرد | |||||
| دیدش از دور و بخندید آن خدیو | گفت آن را مشنو ای مفتون دیو | |||||
| از ضمیر او بدانست آن جلیل | هم ز نور دل بلی نعم الدلیل | |||||
| خواند بر وی یک به یک آن ذوفنون | آنچ در ره رفت بر وی تا کنون | |||||
| بعد از آن در مشکل انکار زن | بر گشاد آن خوشسراینده دهن | |||||
| کان تحمل از هوای نفس نیست | آن خیال نفس تست آنجا مهایست | |||||
| گرنه صبرم میکشیدی بار زن | کی کشیدی شیر نر بیگار من | |||||
| اشتران بختییم اندر سبق | مست و بیخود زیر محملهای حق | |||||
| من نیم در امر و فرمان نیمخام | تا بیندیشم من از تشنیع عام | |||||
| عام ما و خاص ما فرمان اوست | جان ما بر رو دوان جویان اوست | |||||
| فردی ما جفتی ما نه از هواست | جان ما چون مهره در دست خداست | |||||
| ناز آن ابله کشیم و صد چو او | نه ز عشق رنگ و نه سودای بو | |||||
| این قدر خود درس شاگردان ماست | کر و فر ملحمهی ما تا کجاست | |||||
| تا کجا آنجا که جا را راه نیست | جز سنابرق مه الله نیست | |||||
| از همه اوهام و تصویرات دور | نور نور نور نور نور نور | |||||
| بهر تو ار پست کردم گفت و گو | تا بسازی با رفیق زشتخو | |||||
| تا کشی خندان و خوش بار حرج | از پی الصبر مفتاح الفرج | |||||
| چون بسازی با خسی این خسان | گردی اندر نور سنتها رسان | |||||
| که انبیا رنج خسان بس دیدهاند | از چنین ماران بسی پیچیدهاند | |||||
| چون مراد و حکم یزدان غفور | بود در قدمت تجلی و ظهور | |||||
| بی ز ضدی ضد را نتوان نمود | وان شه بیمثل را ضدی نبود | |||||