مثنوی معنوی/گفتن شیخ ابویزید را کی کعبه منم گرد من طوافی میکن
ظاهر
| سوی مکه شیخ امت بایزید | از برای حج و عمره میدوید | |||||
| او به هر شهری که رفتی از نخست | مر عزیزان را بکردی بازجست | |||||
| گرد میگشتی که اندر شهر کیست | کو بر ارکان بصیرت متکیست | |||||
| گفت حق اندر سفر هر جا روی | باید اول طالب مردی شوی | |||||
| قصد گنجی کن که این سود و زیان | در تبع آید تو آن را فرع دان | |||||
| هر که کارد قصد گندم باشدش | کاه خود اندر تبع میآیدش | |||||
| که بکاری بر نیاید گندمی | مردمی جو مردمی جو مردمی | |||||
| قصد کعبه کن چو وقت حج بود | چونک رفتی مکه هم دیده شود | |||||
| قصد در معراج دید دوست بود | درتبع عرش و ملایک هم نمود | |||||