مثنوی معنوی/گفتن خواجه در خواب به آن پایمرد وجوه وام آن
ظاهر
| بشنو اکنون داد مهمان جدید | من همی دیدم که او خواهد رسید | |||||
| من شنوده بودم از وامش خبر | بسته بهر او دو سه پاره گهر | |||||
| که وفای وام او هستند و بیش | تا که ضیفم را نگردد سینه ریش | |||||
| وام دارد از ذهب او نه هزار | وام را از بعض این گو بر گزار | |||||
| فضله ماند زین بسی گو خرج کن | در دعایی گو مرا هم درج کن | |||||
| خواستم تا آن به دست خود دهم | در فلان دفتر نوشتست این قسم | |||||
| خود اجل مهلت ندادم تا که من | خفیه بسپارم بدو در عدن | |||||
| لعل و یاقوتست بهر وام او | در خنوری و نبشته نام او | |||||
| در فلان طاقیش مدفون کردهام | من غم آن یار پیشین خوردهام | |||||
| قیمت آن را نداند جز ملوک | فاجتهد بالبیع ان لا یخدعوک | |||||
| در بیوع آن کن تو از خوف غرار | که رسول آموخت سه روز اختیار | |||||
| از کساد آن مترس و در میفت | که رواج آن نخواهد هیچ خفت | |||||
| وارثانم را سلام من بگو | وین وصیت را بگو هم مو به مو | |||||
| تا ز بسیاری آن زر نشکهند | بیگرانی پیش آن مهمان نهند | |||||
| ور بگوید او نخواهم این فره | گو بگیر و هر که را خواهی بده | |||||
| زانچ دادم باز نستانم نقیر | سوی پستان باز ناید هیچ شیر | |||||
| گشته باشد همچو سگ قی را اکول | مسترد نحله بر قول رسول | |||||
| ور ببندد در نباید آن زرش | تا بریزند آن عطا را بر درش | |||||
| هر که آنجا بگذرد زر میبرد | نیست هدیهی مخلصان را مسترد | |||||
| بهر او بنهادهام آن از دو سال | کردهام من نذرها با ذوالجلال | |||||
| ور روا دارند چیزی زان ستد | بیست چندان خو زیانشان اوفتد | |||||
| گر روانم را پژولانند زود | صد در محنت بریشان بر گشود | |||||
| از خدا اومید دارم من لبق | که رساند حق را در مستحق | |||||
| دو قضیهی دیگر او را شرح داد | لب به ذکر آن نخواهم بر گشاد | |||||
| تا بماند دو قضیه سر و راز | هم نگردد مثنوی چندین دراز | |||||
| برجهید از خواب انگشتکزنان | گه غزلگویان و گه نوحهکنان | |||||
| گفت مهمان در چه سوداهاستی | پایمردا مست و خوش بر خاستی | |||||
| تا چه دیدی خواب دوش ای بوالعلا | که نمیگنجی تو در شهر و فلا | |||||
| خواب دیده پیل تو هندوستان | که رمیدستی ز حلقهی دوستان | |||||
| گفت سوداناک خوابی دیدهام | در دل خود آفتابی دیدهام | |||||
| خواب دیدم خواجهی بیدار را | آن سپرده جان پی دیدار را | |||||
| خواب دیدم خواجهی معطی المنی | واحد کالالف ان امر عنی | |||||
| مست و بیخود این چنین بر میشمرد | تا که مستی عقل و هوشش را ببرد | |||||
| در میان خانه افتاد او دراز | خلق انبه گرد او آمد فراز | |||||
| با خود آمد گفت ای بحر خوشی | ای نهاده هوشها در بیهشی | |||||
| خواب در بنهادهای بیداریی | بستهای در بیدلی دلداریی | |||||
| توانگری پنهان کنی در ذل فقر | طوق دولت بسته اندر غل فقر | |||||
| ضد اندر ضد پنهان مندرج | آتش اندر آب سوزان مندرج | |||||
| روضه اندر آتش نمرود درج | دخلها رویان شده از بذل و خرج | |||||
| تا بگفته مصطفی شاه نجاح | السماح یا اولی النعمی رباح | |||||
| ما نقص مال من الصدقات قط | انما الخیرات نعم المرتبط | |||||
| جوشش و افزونی زر در زکات | عصمت از فحشا و منکر در صلات | |||||
| آن زکاتت کیسهات را پاسبان | وآن صلاتت هم ز گرگانت شبان | |||||
| میوهی شیرین نهان در شاخ و برگ | زندگی جاودان در زیر مرگ | |||||
| زبل گشته قوت خاک از شیوهای | زان غذا زاده زمین را میوهای | |||||
| درعدم پنهان شده موجودیی | در سرشت ساجدی مسجودیی | |||||
| آهن و سنگ از برونش مظلمی | اندرون نوری و شمع عالمی | |||||
| درج در خوفی هزاران آمنی | در سواد چشم چندان روشنی | |||||
| اندرون گاو تن شهزادهای | گنج در ویرانهای بنهادهای | |||||
| تا خری پیری گریزد زان نفیس | گاو بیند شاه نی یعنی بلیس | |||||