مثنوی معنوی/کلوخ انداختن تشنه از سر دیوار در جوی آب
ظاهر
| بر لب جو بوده دیواری بلند | بر سر دیوار تشنهی دردمند | |||||
| مانعش از آب آن دیوار بود | از پی آب او چو ماهی زار بود | |||||
| ناگهان انداخت او خشتی در آب | بانگ آب آمد به گوشش چون خطاب | |||||
| چون خطاب یار شیرین لذیذ | مست کرد آن بانگ آبش چون نبیذ | |||||
| از صفای بانگ آب آن ممتحن | گشت خشتانداز از آنجا خشتکن | |||||
| آب میزد بانگ یعنی هی ترا | فایده چه زین زدن خشتی مرا | |||||
| تشنه گفت آبا مرا دو فایدهست | من ازین صنعت ندارم هیچ دست | |||||
| فایدهی اول سماع بانگ آب | کو بود مر تشنگان را چون رباب | |||||
| بانگ او چون بانگ اسرافیل شد | مرده را زین زندگی تحویل شد | |||||
| یا چو بانگ رعد ایام بهار | باغ مییابد ازو چندین نگار | |||||
| یا چو بر درویش ایام زکات | یا چو بر محبوس پیغام نجات | |||||
| چون دم رحمان بود کان از یمن | میرسد سوی محمد بی دهن | |||||
| یا چو بوی احمد مرسل بود | کان به عاصی در شفاعت میرسد | |||||
| یا چو بوی یوسف خوب لطیف | میزند بر جان یعقوب نحیف | |||||
| فایدهی دیگر که هر خشتی کزین | بر کنم آیم سوی ماء معین | |||||
| کز کمی خشت دیوار بلند | پستتر گردد بهر دفعه که کند | |||||
| پستی دیوار قربی میشود | فصل او درمان وصلی میبود | |||||
| سجده آمد کندن خشت لزب | موجب قربی که واسجد واقترب | |||||
| تا که این دیوار عالیگردنست | مانع این سر فرود آوردنست | |||||
| سجده نتوان کرد بر آب حیات | تا نیابم زین تن خاکی نجات | |||||
| بر سر دیوار هر کو تشنهتر | زودتر بر میکند خشت و مدر | |||||
| هر که عاشقتر بود بر بانگ آب | او کلوخ زفتتر کند از حجاب | |||||
| او ز بانگ آب پر می تا عنق | نشنود بیگانه جز بانگ بلق | |||||
| ای خنک آن را که او ایام پیش | مغتنم دارد گزارد وام خویش | |||||
| اندر آن ایام کش قدرت بود | صحت و زور دل و قوت بود | |||||
| وان جوانی همچو باغ سبز و تر | میرساند بی دریغی بار و بر | |||||
| چشمههای قوت و شهوت روان | سبز میگردد زمین تن بدان | |||||
| خانهی معمور و سقفش بس بلند | معتدل ارکان و بی تخلیط و بند | |||||
| پیش از آن کایام پیری در رسد | گردنت بندد به حبل من مسد | |||||
| خاک شوره گردد و ریزان و سست | هرگز از شوره نبات خوش نرست | |||||
| آب زور و آب شهوت منقطع | او ز خویش و دیگران نا منتفع | |||||
| ابروان چون پالدم زیر آمده | چشم را نم آمده تاری شده | |||||
| از تشنج رو چو پشت سوسمار | رفته نطق و طعم و دندانها ز کار | |||||
| روز بیگه لاشه لنگ و ره دراز | کارگه ویران عمل رفته ز ساز | |||||
| بیخهای خوی بد محکم شده | قوت بر کندن آن کم شده | |||||