مثنوی معنوی/پرسیدن آن وارد از حرم شیخ کی شیخ کجاست کجا جوییم و جواب نافرجام گفتن حرم
ظاهر
| اشکش از دیده بجست و گفت او | با همه آن شاه شیریننام کو | |||||
| گفت آن سالوس زراق تهی | دام گولان و کمند گمرهی | |||||
| صد هزاران خام ریشان همچو تو | اوفتاده از وی اندر صد عتو | |||||
| گر نبینیش و سلامت وا روی | خیر تو باشد نگردی زو غوی | |||||
| لافکیشی کاسهلیسی طبلخوار | بانگ طبلش رفته اطراف دیار | |||||
| سبطیند این قوم و گوسالهپرست | در چنین گاوی چه میمالند دست | |||||
| جیفة اللیلست و بطال النهار | هر که او شد غرهی این طبلخوار | |||||
| هشتهاند این قوم صد علم و کمال | مکر و تزویری گرفته کینست حال | |||||
| آل موسی کو دریغا تاکنون | عابدان عجل را ریزند خون | |||||
| شرع و تقوی را فکنده سوی پشت | کو عمر کو امر معروفی درشت | |||||
| کین اباحت زین جماعت فاش شد | رخصت هر مفسد قلاش شد | |||||
| کو ره پیغامبری و اصحاب او | کو نماز و سبحه و آداب او | |||||