مثنوی معنوی/وحی آمدن موسی را در عذر آن شبان
ظاهر
| بعد از آن در سر موسی حق نهفت | رازهایی گفت کان ناید به گفت | |||||
| بر دل موسی سخنها ریختند | دیدن و گفتن بهم آمیختند | |||||
| چند بیخود گشت و چند آمد بخود | چند پرید از ازل سوی ابد | |||||
| بعد ازین گر شرح گویم ابلهیست | زانک شرح این ورای آگهیست | |||||
| ور بگویم عقلها را بر کند | ور نویسم بس قلمها بشکند | |||||
| چونک موسی این عتاب از حق شنید | در بیابان در پی چوپان دوید | |||||
| بر نشان پای آن سرگشته راند | گرد از پرهی بیابان بر فشاند | |||||
| گام پای مردم شوریده خود | هم ز گام دیگران پیدا بود | |||||
| یک قدم چون رخ ز بالا تا نشیب | یک قدم چون پیل رفته بر وریب | |||||
| گاه چون موجی بر افرازان علم | گاه چون ماهی روانه بر شکم | |||||
| گاه بر خاکی نبشته حال خود | همچو رمالی که رملی بر زند | |||||
| عاقبت دریافت او را و بدید | گفت مژده ده که دستوری رسید | |||||
| هیچ آدابی و ترتیبی مجو | هرچه میخواهد دل تنگت بگو | |||||
| کفر تو دینست و دینت نور جان | آمنی وز تو جهانی در امان | |||||
| ای معاف یفعل الله ما یشا | بیمحابا رو زبان را بر گشا | |||||
| گفت ای موسی از آن بگذشتهام | من کنون در خون دل آغشتهام | |||||
| من ز سدرهی منتهی بگذشتهام | صد هزاران ساله زان سو رفتهام | |||||
| تازیانه بر زدی اسپم بگشت | گنبدی کرد و ز گردون بر گذشت | |||||
| محرم ناسوت ما لاهوت باد | آفرین بر دست و بر بازوت باد | |||||
| حال من اکنون برون از گفتنست | اینچ میگویم نه احوال منست | |||||
| نقش میبینی که در آیینهایست | نقش تست آن نقش آن آیینه نیست | |||||
| دم که مرد نایی اندر نای کرد | درخور نایست نه درخورد مرد | |||||
| هان و هان گر حمد گویی گر سپاس | همچو نافرجام آن چوپان شناس | |||||
| حمد تو نسبت بدان گر بهترست | لیک آن نسبت بحق هم ابترست | |||||
| چند گویی چون غطا برداشتند | کین نبودست آنک میپنداشتند | |||||
| این قبول ذکر تو از رحمتست | چون نماز مستحاضه رخصتست | |||||
| با نماز او بیالودست خون | ذکر تو آلودهی تشبیه و چون | |||||
| خون پلیدست و ببی میرود | لیک باطن را نجاستها بود | |||||
| کان بغیر آب لطف کردگار | کم نگردد از درون مرد کار | |||||
| در سجودت کاش رو گردانیی | معنی سبحان ربی دانیی | |||||
| کای سجودم چون وجودم ناسزا | مر بدی را تو نکویی ده جزا | |||||
| این زمین از حلم حق دارد اثر | تا نجاست برد و گلها داد بر | |||||
| تا بپوشد او پلیدیهای ما | در عوض بر روید از وی غنچهها | |||||
| پس چو کافر دید کو در داد و جود | کمتر و بیمایهتر از خاک بود | |||||
| از وجود او گل و میوه نرست | جز فساد جمله پاکیها نجست | |||||
| گفت واپس رفتهام من در ذهاب | حسر تا یا لیتنی کنت تراب | |||||
| کاش از خاکی سفر نگزیدمی | همچو خاکی دانهای میچیدمی | |||||
| چون سفر کردم مرا راه آزمود | زین سفر کردن رهآوردم چه بود | |||||
| زان همه میلش سوی خاکست کو | در سفر سودی نبیند پیش رو | |||||
| روی واپس کردنش آن حرص و آز | روی در ره کردنش صدق و نیاز | |||||
| هر گیا را کش بود میل علا | در مزیدست و حیات و در نما | |||||
| چونک گردانید سر سوی زمین | در کمی و خشکی و نقص و غبین | |||||
| میل روحت چون سوی بالا بود | در تزاید مرجعت آنجا بود | |||||
| ور نگوساری سرت سوی زمین | آفلی حق لا یحب الافلین | |||||