مثنوی معنوی/نکته گفتن آن شاعر جهت طعن شیعه حلب
ظاهر
| گفت آری لیک کو دور یزید | کی بدست این غم چه دیر اینجا رسید | |||||
| چشم کوران آن خسارت را بدید | گوش کران آن حکایت را شنید | |||||
| خفته بودستید تا اکنون شما | که کنون جامه دریدیت از عزا | |||||
| پس عزا بر خود کنید ای خفتگان | زانک بد مرگیست این خواب گران | |||||
| روح سلطانی ز زندانی بجست | جامه چه درانیم و چون خاییم دست | |||||
| چونک ایشان خسرو دین بودهاند | وقت شادی شد چو بشکستند بند | |||||
| سوی شادروان دولت تاختند | کنده و زنجیر را انداختند | |||||
| روز ملکست و گش و شاهنشهی | گر تو یک ذره ازیشان آگهی | |||||
| ور نهای آگه برو بر خود گری | زانک در انکار نقل و حشری | |||||
| بر دل و دین خرابت نوحه کن | که نمیبیند جز این خاک کهن | |||||
| ور همیبیند چرا نبود دلیر | پشتدار و جانسپار و چشمسیر | |||||
| در رخت کو از می دین فرخی | گر بدیدی بحر کو کف سخی | |||||
| آنک جو دید آب را نکند دریغ | خاصه آن کو دید آن دریا و میغ | |||||