مثنوی معنوی/مژده دادن ابویزید

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دفتر چهارم مثنوی  از مولوی
(مژده دادن ابویزید از زادن ابوالحسن خرقانی قدس الله روحهما پیش از سالها و نشان صورت او سیرت او یک به یک و نوشتن تاریخ‌نویسان آن در جهت رصد)
'


آن شنیدی داستان بایزیدکه ز حال بوالحسن پیشین چه دید
روزی آن سلطان تقوی می‌گذشتبا مریدان جانب صحرا و دشت
بوی خوش آمد مر او را ناگهاندر سواد ری ز سوی خارقان
هم بدانجا ناله‌ی مشتاق کردبوی را از باد استنشاق کرد
بوی خوش را عاشقانه می‌کشیدجان او از باد باده می‌چشید
کوزه‌ای کو از یخابه پر بودچون عرق بر ظاهرش پیدا شود
آن ز سردی هوا آبی شدستاز درون کوزه نم بیرون نجست
باد بوی‌آور مر او را آب گشتآب هم او را شراب ناب گشت
چون درو آثار مستی شد پدیدیک مرید او را از آن دم بر رسید
پس بپرسیدش که این احوال خوشکه برونست از حجاب پنج و شش
گاه سرخ و گاه زرد و گه سپیدمی‌شود رویت چه حالست و نوید
می‌کشی بوی و به ظاهر نیست گلبی‌شک از غیبست و از گلزار کل
ای تو کام جان هر خودکامه‌ایهر دم از غیبت پیام و نامه‌ای
هر دمی یعقوب‌وار از یوسفیمی‌رسد اندر مشام تو شفا
قطره‌ای بر ریز بر ما زان سبوشمه‌ای زان گلستان با ما بگو
خو نداریم ای جمال مهتریکه لب ما خشک و تو تنها خوری
ای فلک‌پیمای چست چست‌خیززانچ خوردی جرعه‌ای بر ما بریز
میر مجلس نیست در دوران دگرجز تو ای شه در حریفان در نگر
کی توان نوشید این می زیردستمی یقین مر مرد را رسواگرست
بوی را پوشیده و مکنون کندچشم مست خویشتن را چون کند
خود نه آن بویست این که اندر جهانصد هزاران پرده‌اش دارد نهان
پر شد از تیزی او صحرا و دشتدشت چه کز نه فلک هم در گذشت
این سر خم را به کهگل در مگیرکین برهنه نیست خود پوشش‌پذیر
لطف کن ای رازدان رازگوآنچ بازت صید کردش بازگو
گفت بوی بوالعجب آمد به منهم‌چنانک مر نبی را از یمن
که محمد گفت بر دست صبااز یمن می‌آیدم بوی خدا
بوی رامین می‌رسد از جان ویسبوی یزدان می‌رسد هم از اویس
از اویس و از قرن بوی عجبمر نبی را مست کرد و پر طرب
چون اویس از خویش فانی گشته بودآن زمینی آسمانی گشته بود
آن هلیله‌ی پروریده در شکرچاشنی تلخیش نبود دگر
آن هلیله‌ی رسته از ما و منینقش دارد از هلیله طعم نی
این سخن پایان ندارد باز گردتا چه گفت از وحی غیب آن شیرمرد