مثنوی معنوی/مژده دادن ابویزید
ظاهر
| آن شنیدی داستان بایزید | که ز حال بوالحسن پیشین چه دید | |||||
| روزی آن سلطان تقوی میگذشت | با مریدان جانب صحرا و دشت | |||||
| بوی خوش آمد مر او را ناگهان | در سواد ری ز سوی خارقان | |||||
| هم بدانجا نالهی مشتاق کرد | بوی را از باد استنشاق کرد | |||||
| بوی خوش را عاشقانه میکشید | جان او از باد باده میچشید | |||||
| کوزهای کو از یخابه پر بود | چون عرق بر ظاهرش پیدا شود | |||||
| آن ز سردی هوا آبی شدست | از درون کوزه نم بیرون نجست | |||||
| باد بویآور مر او را آب گشت | آب هم او را شراب ناب گشت | |||||
| چون درو آثار مستی شد پدید | یک مرید او را از آن دم بر رسید | |||||
| پس بپرسیدش که این احوال خوش | که برونست از حجاب پنج و شش | |||||
| گاه سرخ و گاه زرد و گه سپید | میشود رویت چه حالست و نوید | |||||
| میکشی بوی و به ظاهر نیست گل | بیشک از غیبست و از گلزار کل | |||||
| ای تو کام جان هر خودکامهای | هر دم از غیبت پیام و نامهای | |||||
| هر دمی یعقوبوار از یوسفی | میرسد اندر مشام تو شفا | |||||
| قطرهای بر ریز بر ما زان سبو | شمهای زان گلستان با ما بگو | |||||
| خو نداریم ای جمال مهتری | که لب ما خشک و تو تنها خوری | |||||
| ای فلکپیمای چست چستخیز | زانچ خوردی جرعهای بر ما بریز | |||||
| میر مجلس نیست در دوران دگر | جز تو ای شه در حریفان در نگر | |||||
| کی توان نوشید این می زیردست | می یقین مر مرد را رسواگرست | |||||
| بوی را پوشیده و مکنون کند | چشم مست خویشتن را چون کند | |||||
| خود نه آن بویست این که اندر جهان | صد هزاران پردهاش دارد نهان | |||||
| پر شد از تیزی او صحرا و دشت | دشت چه کز نه فلک هم در گذشت | |||||
| این سر خم را به کهگل در مگیر | کین برهنه نیست خود پوششپذیر | |||||
| لطف کن ای رازدان رازگو | آنچ بازت صید کردش بازگو | |||||
| گفت بوی بوالعجب آمد به من | همچنانک مر نبی را از یمن | |||||
| که محمد گفت بر دست صبا | از یمن میآیدم بوی خدا | |||||
| بوی رامین میرسد از جان ویس | بوی یزدان میرسد هم از اویس | |||||
| از اویس و از قرن بوی عجب | مر نبی را مست کرد و پر طرب | |||||
| چون اویس از خویش فانی گشته بود | آن زمینی آسمانی گشته بود | |||||
| آن هلیلهی پروریده در شکر | چاشنی تلخیش نبود دگر | |||||
| آن هلیلهی رسته از ما و منی | نقش دارد از هلیله طعم نی | |||||
| این سخن پایان ندارد باز گرد | تا چه گفت از وحی غیب آن شیرمرد | |||||