مثنوی معنوی/موری بر کاغذ می‌رفت

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دفتر چهارم مثنوی  از مولوی
(موری بر کاغذ می‌رفت نبشتن قلم دید قلم را ستودن گرفت موری دیگر کی چشم تیزتر بود گفت ستایش انگشتان را کن کی آن هنر ازیشان می‌بینم موری دگر کی از هر دو چشم روشن‌تر بود گفت من بازو را ستایم کی انگشتان فرع بازواند الی آخره)
'


مورکی بر کاغذی دید او قلمگفت با مور دگر این راز هم
که عجایب نقشها آن کلک کردهم‌چو ریحان و چو سوسن‌زار و ورد
گفت آن مور اصبعست آن پیشه‌وروین قلم در فعل فرعست و اثر
گفت آن مور سوم کز بازوستکه اصبع لاغر ز زورش نقش بست
هم‌چنین می‌رفت بالا تا یکیمهتر موران فطن بود اندکی
گفت کز صورت مبینید این هنرکه به خواب و مرگ گردد بی‌خبر
صورت آمد چون لباس و چون عصاجز به عقل و جان نجنبد نقشها
بی‌خبر بود او که آن عقل و فادبی ز تقلیب خدا باشد جماد
یک زمان از وی عنایت بر کندعقل زیرک ابلهیها می‌کند
چونش گویا یافت ذوالقرنین گفتچونک کوه قاف در نطق سفت
کای سخن‌گوی خبیر رازداناز صفات حق بکن با من بیان
گفت رو کان وصف از آن هایل‌ترستکه بیان بر وی تواند برد دست
یا قلم را زهره باشد که به سربر نویسد بر صحایف زان خبر
گفت کمتر داستانی باز گواز عجبهای حق ای حبر نکو
گفت اینک دشت سیصدساله راهکوههای برف پر کردست شاه
کوه بر که بی‌شمار و بی‌عددمی‌رسد در هر زمان برفش مدد
کوه برفی می‌زند بر دیگریمی‌رساند برف سردی تا ثری
کوه برفی می‌زند بر کوه برفدم به دم ز انبار بی‌حد و شگرف
گر نبودی این چنین وادی شهاتف دوزخ محو کردی مر مرا
غافلان را کوههای برف دانتا نسوزد پرده‌های عاقلان
گر نبودی عکس جهل برف‌بافسوختی از نار شوق آن کوه قاف
آتش از قهر خدا خود ذره‌ایستبهر تهدید لیمان دره‌ایست
با چنین قهری که زفت و فایق استبرد لطفش بین که بر وی سابق است
سبق بی‌چون و چگونه‌ی معنویسابق و مسبوق دیدی بی‌دوی
گر ندیدی آن بود از فهم پستکه عقول خلق زان کان یک جوست
عیب بر خود نه نه بر آیات دینکی رسد بر چرخ دین مرغ گلین
مرغ را جولانگه عالی هواستزانک نشو او ز شهوت وز هواست
پس تو حیران باش بی‌لا و بلیتا ز رحمت پیشت آید محملی
چون ز فهم این عجایب کودنیگر بلی گویی تکلف می‌کنی
ور بگویی نی زند نی گردنتقهر بر بندد بدان نی روزنت
پس همین حیران و واله باش و بستا درآید نصر حق از پیش و پس
چونک حیران گشتی و گیج و فنابا زبان حال گفتی اهدنا
زفت زفتست و چو لرزان می‌شویمی‌شود آن زفت نرم و مستوی
زانک شکل زفت بهر منکرستچونک عاجز آمدی لطف و برست