مثنوی معنوی/منازعت امیران عرب با مصطفی علیهالسلام
ظاهر
| آن امیران عرب گرد آمدند | نزد پیغامبر منازع میشدند | |||||
| که تو میری هر یک از ما هم امیر | بخش کن این ملک و بخش خود بگیر | |||||
| هر یکی در بخش خود انصافجو | تو ز بخش ما دو دست خود بشو | |||||
| گفت میری مر مرا حق داده است | سروری و امر مطلق داده است | |||||
| کین قران احمدست و دور او | هین بگیرید امر او را اتقوا | |||||
| قوم گفتندش که ما هم زان قضا | حاکمیم و داد امیریمان خدا | |||||
| گفت لیکن مر مرا حق ملک داد | مر شما را عاریه از بهر زاد | |||||
| میری من تا قیامت باقیست | میری عاریتی خواهد شکست | |||||
| قوم گفتند ای امیر افزون مگو | چیست حجت بر فزونجویی تو | |||||
| در زمان ابری برآمد ز امر مر | سیل آمد گشت آن اطراف پر | |||||
| رو به شهر آورد سیل بس مهیب | اهل شهر افغانکنان جمله رعیب | |||||
| گفت پیغامبر که وقت امتحان | آمد اکنون تا گمارد گردد عیان | |||||
| هر امیری نیزهی خود در فکند | تا شود در امتحان آن سیلبند | |||||
| پس قضیب انداخت در وی مصطفی | آن قضیب معجز فرمان روا | |||||
| نیزهها را همچو خاشاکی ربود | آب تیز سیل پرجوش عنود | |||||
| نیزهها گم گشت جمله و آن قضیب | بر سر آب ایستاده چون رقیب | |||||
| ز اهتمام آن قضیب آن سیل زفت | روبگردانید و آن سیلاب رفت | |||||
| چون بدیدند از وی آن امر عظیم | پس مقر گشتند آن میران ز بیم | |||||
| جز سه کس که حقد ایشان چیره بود | ساحرش گفتند و کاهی از جحود | |||||
| ملک بر بسته چنان باشد ضعیف | ملک بر رسته چنین باشد شریف | |||||
| نیزهها را گر ندیدی با قضیب | نامشان بین نام او بین این نجیب | |||||
| نامشان را سیل تیز مرگ برد | نام او و دولت تیزش نمرد | |||||
| پنج نوبت میزنندش بر دوام | همچنین هر روز تا روز قیام | |||||
| گر ترا عقلست کردم لطفها | ور خری آوردهام خر را عصا | |||||
| آنچنان زین آخرت بیرون کنم | کز عصا گوش و سرت پر خون کنم | |||||
| اندرین آخر خران و مردمان | مینیابند از جفای تو امان | |||||
| نک عصا آوردهام بهر ادب | هر خری را کو نباشد مستحب | |||||
| اژدهایی میشود در قهر تو | که اژدهایی گشتهای در فعل و خو | |||||
| اژدهای کوهیی تو بیامان | لیک بنگر اژدهای آسمان | |||||
| این عصا از دوزخ آمد چاشنی | که هلا بگریز اندر روشنی | |||||
| ورنه در مانی تو در دندان من | مخلصت نبود ز در بندان من | |||||
| این عصایی بود این دم اژدهاست | تا نگویی دوزخ یزدان کجاست | |||||