مثنوی معنوی/ملامت کردن مردم شخصی را کی مادرش را کشت به تهمت
ظاهر
| آن یکی از خشم مادر را بکشت | هم به زخم خنجر و هم زخم مشت | |||||
| آن یکی گفتش که از بد گوهری | یاد ناوردی تو حق مادری | |||||
| هی تو مادر را چرا کشتی بگو | او چه کرد آخر بگو ای زشتخو | |||||
| گفت کاری کرد کان عار ویست | کشتمش کان خاک ستار ویست | |||||
| گفت آن کس را بکش ای محتشم | گفت پس هر روز مردی را کشم | |||||
| کشتم او را رستم از خونهای خلق | نای او برم بهست از نای خلق | |||||
| نفس تست آن مادر بد خاصیت | که فساد اوست در هر ناحیت | |||||
| هین بکش او را که بهر آن دنی | هر دمی قصد عزیزی میکنی | |||||
| از وی این دنیای خوش بر تست تنگ | از پی او با حق و با خلق جنگ | |||||
| نفس کشتی باز رستی ز اعتذار | کس ترا دشمن نماند در دیار | |||||
| گر شکال آرد کسی بر گفت ما | از برای انبیا و اولیا | |||||
| کانبیا را نی که نفس کشته بود | پس چراشان دشمنان بود و حسود | |||||
| گوش نه تو ای طلبکار صواب | بشنو این اشکال و شبهت را جواب | |||||
| دشمن خود بودهاند آن منکران | زخم بر خود میزدند ایشان چنان | |||||
| دشمن آن باشد که قصد جان کند | دشمن آن نبود که خود جان میکند | |||||
| نیست خفاشک عدو آفتاب | او عدو خویش آمد در حجاب | |||||
| تابش خورشید او را میکشد | رنج او خورشید هرگز کی کشد | |||||
| دشمن آن باشد کزو آید عذاب | مانع آید لعل را از آفتاب | |||||
| مانع خویشند جملهی کافران | از شعاع جوهر پیغامبران | |||||
| کی حجاب چشم آن فردند خلق | چشم خود را کور و کژ کردند خلق | |||||
| چون غلام هندوی کو کین کشد | از ستیزهی خواجه خود را میکشد | |||||
| سرنگون میافتد از بام سرا | تا زیانی کرده باشد خواجه را | |||||
| گر شود بیمار دشمن با طبیب | ور کند کودک عداوت با ادیب | |||||
| در حقیقت رهزن جان خودند | راه عقل و جان خود را خود زدند | |||||
| گازری گر خشم گیرد ز آفتاب | ماهیی گر خشم میگیرد ز آب | |||||
| تو یکی بنگر کرا دارد زیان | عاقبت که بود سیاهاختر از آن | |||||
| گر ترا حق آفریند زشترو | هان مشو هم زشترو هم زشتخو | |||||
| ور برد کفشت مرو در سنگلاخ | ور دو شاخستت مشو تو چار شاخ | |||||
| تو حسودی کز فلان من کمترم | میفزاید کمتری در اخترم | |||||
| خود حسد نقصان و عیبی دیگرست | بلک از جمله کمیها بترست | |||||
| آن بلیس از ننگ و عار کمتری | خویش را افکند در صد ابتری | |||||
| از حسد میخواست تا بالا بود | خود چه بالا بلک خونپالا بود | |||||
| آن ابوجهل از محمد ننگ داشت | وز حسد خود را به بالا میفراشت | |||||
| بوالحکم نامش بد و بوجهل شد | ای بسا اهل از حسد نااهل شد | |||||
| من ندیدم در جهان جست و جو | هیچ اهلیت به از خوی نکو | |||||
| انبیا را واسطه زان کرد حق | تا پدید آید حسدها در قلق | |||||
| زانک کس را از خدا عاری نبود | حاسد حق هیچ دیاری نبود | |||||
| آن کسی کش مثل خود پنداشتی | زان سبب با او حسد برداشتی | |||||
| چون مقرر شد بزرگی رسول | پس حسد ناید کسی را از قبول | |||||
| پس بهر دوری ولیی قایمست | تا قیامت آزمایش دایمست | |||||
| هر که را خوی نکو باشد برست | هر کسی کو شیشهدل باشد شکست | |||||
| پس امام حی قایم آن ولیست | خواه از نسل عمر خواه از علیست | |||||
| مهدی و هادی ویست ای راهجو | هم نهان و هم نشسته پیش رو | |||||
| او چو نورست و خرد جبریل اوست | وان ولی کم ازو قندیل اوست | |||||
| وانک زین قندیل کم مشکات ماست | نور را در مرتبه ترتیبهاست | |||||
| زانک هفصد پرده دارد نور حق | پردههای نور دان چندین طبق | |||||
| از پس هر پرده قومی را مقام | صف صفاند این پردههاشان تا امام | |||||
| اهل صف آخرین از ضعف خویش | چشمشان طاقت ندارد نور بیش | |||||
| وان صف پیش از ضعیفی بصر | تاب نارد روشنایی بیشتر | |||||
| روشنایی کو حیات اولست | رنج جان و فتنهی این احولست | |||||
| احولیها اندک اندک کم شود | چون ز هفصد بگذرد او یم شود | |||||
| آتشی که اصلاح آهن یا زرست | کی صلاح آبی و سیب ترست | |||||
| سیب و آبی خامیی دارد خفیف | نی چو آهن تابشی خواهد لطیف | |||||
| لیک آهن را لطیف آن شعلههاست | کو جذوب تابش آن اژدهاست | |||||
| هست آن آهن فقیر سختکش | زیر پتک و آتش است او سرخ و خوش | |||||
| حاجب آتش بود بی واسطه | در دل آتش رود بی رابطه | |||||
| بیحجاب آب و فرزندان آب | پختگی ز آتش نیابند و خطاب | |||||
| واسطه دیگی بود یا تابهای | همچو پا را در روش پاتابهای | |||||
| یا مکانی در میان تا آن هوا | میشود سوزان و میآرد بما | |||||
| پس فقیر آنست کو بی واسطهست | شعلهها را با وجودش رابطهست | |||||
| پس دل عالم ویست ایرا که تن | میرسد از واسطهی این دل بفن | |||||
| دل نباشد تن چه داند گفت و گو | دل نجوید تن چه داند جست و جو | |||||
| پس نظرگاه شعاع آن آهنست | پس نظرگاه خدا دل نه تنست | |||||
| بس مثال و شرح خواهد این کلام | لیک ترسم تا نلغزد وهم عام | |||||
| تا نگردد نیکوی ما بدی | اینک گفتم هم نبد جز بیخودی | |||||
| پای کژ را کفش کژ بهتر بود | مر گدا را دستگه بر در بود | |||||