مثنوی معنوی/مستجاب شدن دعای پادشاه در خلاص پسرش از جادوی کابلی
ظاهر
| او شنیده بود از دور این خبر | که اسیر پیرزن گشت آن پسر | |||||
| کان عجوزه بود اندر جادوی | بینظیر و آمن از مثل و دوی | |||||
| دست بر بالای دستست ای فتی | در فن و در زور تا ذات خدا | |||||
| منتهای دستها دست خداست | بحر بیشک منتهای سیلهاست | |||||
| هم ازو گیرند مایه ابرها | هم بدو باشد نهایت سیل را | |||||
| گفت شاهش کین پسر از دست رفت | گفت اینک آمدم درمان زفت | |||||
| نیست همتا زال را زین ساحران | جز من داهی رسیده زان کران | |||||
| چون کف موسی به امر کردگار | نک برآرم من ز سحر او دمار | |||||
| که مرا این علم آمد زان طرف | نه ز شاگردی سحر مستخف | |||||
| آمدم تا بر گشایم سحر او | تا نماند شاهزاده زردرو | |||||
| سوی گورستان برو وقت سحور | پهلوی دیوار هست اسپید گور | |||||
| سوی قبله باز کاو آنجای را | تا ببینی قدرت و صنع خدا | |||||
| بس درازست این حکایت تو ملول | زبده را گویم رها کردم فضول | |||||
| آن گرههای گران را بر گشاد | پس ز محنت پور شه را راه داد | |||||
| آن پسر با خویش آمد شد دوان | سوی تخت شاه با صد امتحان | |||||
| سجده کرد و بر زمین میزد ذقن | در بغل کرده پسر تیغ و کفن | |||||
| شاه آیین بست و اهل شهر شاد | وآن عروس ناامید بیمراد | |||||
| عالم از سر زنده گشت و پر فروز | ای عجب آن روز روز امروز روز | |||||
| یک عروسی کرد شاه او را چنان | که جلاب قند بد پیش سگان | |||||
| جادوی کمپیر از غصه بمرد | روی و خوی زشت فا مالک سپرد | |||||
| شاهزاده در تعجب مانده بود | کز من او عقل و نظر چون در ربود | |||||
| نو عروسی دید همچون ماه حسن | که همی زد بر ملیحان راه حسن | |||||
| گشت بیهوش و برو اندر فتاد | تا سه روز از جسم وی گم شد فاد | |||||
| سه شبان روز او ز خود بیهوش گشت | تا که خلق از غشی او پر جوش گشت | |||||
| از گلاب و از علاج آمد به خود | اندک اندک فهم گشتش نیک و بد | |||||
| بعد سالی گفت شاهش در سخن | کای پسر یاد آر از آن یار کهن | |||||
| یاد آور زان ضجیع و زان فراش | تا بدین حد بیوفا و مر مباش | |||||
| گفت رو من یافتم دار السرور | وا رهیدم از چه دار الغرور | |||||
| همچنان باشد چو ممن راه یافت | سوی نور حق ز ظلمت روی تافت | |||||