مثنوی معنوی/مجرم دانستن ایاز خود را درین شفاعتگری
ظاهر
| من کی آرم رحم خلم آلود را | ره نمایم حلم علماندود را | |||||
| صد هزاران صفع را ارزانیم | گر زبون صفعها گردانیم | |||||
| من چه گویم پیشت اعلامت کنم | یا که وا یادت دهم شرط کرم | |||||
| آنچ معلوم تو نبود چیست آن | وآنچ یادت نیست کو اندر جهان | |||||
| ای تو پاک از جهل و علمت پاک از آن | که فراموشی کند بر وی نهان | |||||
| هیچ کس را تو کسی انگاشتی | همچو خورشیدش به نور افراشتی | |||||
| چون کسم کردی اگر لابه کنم | مستمع شو لابهام را از کرم | |||||
| زانک از نقشم چو بیرون بردهای | آن شفاعت هم تو خود را کردهای | |||||
| چون ز رخت من تهی گشت این وطن | تر و خشک خانه نبود آن من | |||||
| هم دعا از من روان کردی چو آب | هم نباتش بخش و دارش مستجاب | |||||
| هم تو بودی اول آرندهی دعا | هم تو باش آخر اجابت را رجا | |||||
| تا زنم من لاف کان شاه جهان | بهر بنده عفو کرد از مجرمان | |||||
| درد بودم سر به سر من خودپسند | کرد شاهم داروی هر دردمند | |||||
| دوزخی بودم پر از شور و شری | کرد دست فضل اویم کوثری | |||||
| هر که را سوزید دوزخ در قود | من برویانم دگر بار از جسد | |||||
| کار کوثر چیست که هر سوخته | گردد از وی نابت و اندوخته | |||||
| قطره قطره او منادی کرم | کانچ دوزخ سوخت من باز آورم | |||||
| هست دوزخ همچو سرمای خزان | هست کوثر چون بهار ای گلستان | |||||
| هست دوزخ همچو مرگ و خاک گور | هست کوثر بر مثال نفخ صور | |||||
| ای ز دوزخ سوخته اجسامتان | سوی کوثر میکشد اکرامتان | |||||
| چون خلقت الخلق کی یربح علی | لطف تو فرمود ای قیوم حی | |||||
| لالان اربح علیهم جود تست | که شود زو جمله ناقصها درست | |||||
| عفو کن زین بندگان تنپرست | عفو از دریای عفو اولیترست | |||||
| عفو خلقان همچو جو و همچو سیل | هم بدان دریای خود تازند خیل | |||||
| عفوها هر شب ازین دلپارهها | چون کبوتر سوی تو آید شها | |||||
| بازشان وقت سحر پران کنی | تا به شب محبوس این ابدان کنی | |||||
| پر زنان بار دگر در وقت شام | میپرند از عشق آن ایوان و بام | |||||
| تا که از تن تار وصلت بسکلند | پیش تو آیند کز تو مقبلند | |||||
| پر زنان آمن ز رجع سرنگون | در هوا که انا الیه راجعون | |||||
| بانگ میآید تعالوا زان کرم | بعد از آن رجعت نماند از حرص و غم | |||||
| بس غریبیها کشیدیت از جهان | قدر من دانسته باشید ای مهان | |||||
| زیر سایهی این درختم مست ناز | هین بیندازید پاها را دراز | |||||
| پایهای پر عنا از راه دین | بر کنار و دست حوران خالدین | |||||
| حوریان گشته مغمز مهربان | کز سفر باز آمدند این صوفیان | |||||
| صوفیان صافیان چون نور خور | مدتی افتاده بر خاک و قذر | |||||
| بیاثر پاک از قذر باز آمدند | همچو نور خور سوی قرص بلند | |||||
| این گروه مجرمان هم ای مجید | جمله سرهاشان به دیواری رسید | |||||
| بر خطا و جرم خود واقف شدند | گرچه مات کعبتین شه بدند | |||||
| رو به تو کردند اکنون اهکنان | ای که لطفت مجرمان را رهکنان | |||||
| راه ده آلودگان را العجل | در فرات عفو و عین مغتسل | |||||
| تا که غسل آرند زان جرم دراز | در صف پاکان روند اندر نماز | |||||
| اندر آن صفها ز اندازه برون | غرقگان نور نحن الصافون | |||||
| چون سخن در وصف این حالت رسید | هم قلم بشکست و هم کاغذ درید | |||||
| بحر را پیمود هیچ اسکرهای | شیر را برداشت هرگز برهای | |||||
| گر حجابستت برون رو ز احتجاب | تا ببینی پادشاهی عجاب | |||||
| گرچه بشکستند حامت قوم مست | آنک مست از تو بود عذریش هست | |||||
| مستی ایشان به اقبال و به مال | نه ز بادهی تست ای شیرین فعال | |||||
| ای شهنشه مست تخصیص توند | عفو کن از مست خود ای عفومند | |||||
| لذت تخصیص تو وقت خطاب | آن کند که ناید از صد خم شراب | |||||
| چونک مستم کردهای حدم مزن | شرع مستان را نبیند حد زدن | |||||
| چون شوم هشیار آنگاهم بزن | که نخواهم گشت خود هشیار من | |||||
| هرکه از جام تو خورد ای ذوالمنن | تا ابد رست از هش و از حد زدن | |||||
| خالدین فی فناء سکرهم | من تفانی فی هواکم لم یقم | |||||
| فضل تو گوید دل ما را که رو | ای شده در دوغ عشق ما گرو | |||||
| چون مگس در دوغ ما افتادهای | تو نهای مست ای مگس تو بادهای | |||||
| کرگسان مست از تو گردند ای مگس | چونک بر بحر عسل رانی فرس | |||||
| کوهها چون ذرهها سرمست تو | نقطه و پرگار و خط در دست تو | |||||
| فتنه که لرزند ازو لرزان تست | هر گرانقیمت گهر ارزان تست | |||||
| گر خدا دادی مرا پانصد دهان | گفتمی شرح تو ای جان و جهان | |||||
| یک دهان دارم من آن هم منکسر | در خجالت از تو ای دانای سر | |||||
| منکسرتر خود نباشم از عدم | کز دهانش آمدستند این امم | |||||
| صد هزار آثار غیبی منتظر | کز عدم بیرون جهد با لطف و بر | |||||
| از تقاضای تو میگردد سرم | ای ببرده من به پیش آن کرم | |||||
| رغبت ما از تقاضای توست | جذبهی حقست هر جا رهروست | |||||
| خاک بیبادی به بالا بر جهد | کشتی بیبحر پا در ره نهد | |||||
| پیش آب زندگانی کس نمرد | پیش آبت آب حیوانست درد | |||||
| آب حیوان قبلهی جان دوستان | ز آب باشد سبز و خندان بوستان | |||||
| مرگ آشامان ز عشقش زندهاند | دل ز جان و آب جان بر کندهاند | |||||
| آب عشق تو چو ما را دست داد | آب حیوان شد به پیش ما کساد | |||||
| ز آب حیوان هست هر جان را نوی | لیک آب آب حیوانی توی | |||||
| هر دمی مرگی و حشری دادیم | تا بدیدم دست برد آن کرم | |||||
| همچو خفتن گشت این مردن مرا | ز اعتماد بعث کردن ای خدا | |||||
| هفت دریا هر دم ار گردد سراب | گوش گیری آوریش ای آب آب | |||||
| عقل لرزان از اجل وان عشق شوخ | سنگ کی ترسد ز باران چون کلوخ | |||||
| از صحاف مثنوی این پنجمست | بر بروج چرخ جان چون انجمست | |||||
| ره نیابد از ستاره هر حواس | جز که کشتیبان استارهشناس | |||||
| جز نظاره نیست قسم دیگران | از سعودش غافلند و از قران | |||||
| آشنایی گیر شبها تا به روز | با چنین استارهای دیوسوز | |||||
| هر یکی در دفع دیو بدگمان | هست نفطانداز قلعهی آسمان | |||||
| اختر ار با دیو همچون عقربست | مشتری را او ولی الاقربست | |||||
| قوس اگر از تیر دوزد دیو را | دلو پر آبست زرع و میو را | |||||
| حوت اگرچه کشتی غی بشکند | دوست را چون ثور کشتی میکند | |||||
| شمس اگر شب را بدرد چون اسد | لعل را زو خلعت اطلس رسد | |||||
| هر وجودی کز عدم بنمود سر | بر یکی زهرست و بر دیگر شکر | |||||
| دوست شو وز خوی ناخوش شو بری | تا ز خمرهی زهر هم شکر خوری | |||||
| زان نشد فاروق را زهری گزند | که بد آن تریاق فاروقیش قند | |||||