مثنوی معنوی/مثل ۷
ظاهر
| سوی جامع میشد آن یک شهریار | خلق را میزد نقیب و چوبدار | |||||
| آن یکی را سر شکستی چوبزن | و آن دگر را بر دریدی پیرهن | |||||
| در میانه بیدلی ده چوب خورد | بیگناهی که برو از راه برد | |||||
| خون چکان رو کرد با شاه و بگفت | ظلم ظاهر بین چه پرسی از نهفت | |||||
| خیر تو این است جامع میروی | تا چه باشد شر و وزرت ای غوی | |||||
| یک سلامی نشنود پیر از خسی | تا نپیچد عاقبت از وی بسی | |||||
| گرگ دریابد ولی را به بود | زانک دریابد ولی را نفس بد | |||||
| زانک گرگ ارچه که بس استمگریست | لیکش آن فرهنگ و کید و مکر نیست | |||||
| ورنه کی اندر فتادی او به دام | مکر اندر آدمی باشد تمام | |||||
| گفت قج با گاو و اشتر ای رفاق | چون چنین افتاد ما را اتفاق | |||||
| هر یکی تاریخ عمر ابدا کنید | پیرتر اولیست باقی تن زنید | |||||
| گفت قج مرج من اندر آن عهود | با قج قربان اسمعیل بود | |||||
| گاو گفتا بودهام من سالخورد | جفت آن گاوی کش آدم جفت کرد | |||||
| جفت آن گاوم که آدم جد خلق | در زراعت بر زمین میکرد فلق | |||||
| چون شنید از گاو و قج اشتر شگفت | سر فرود آورد و آن را برگرفت | |||||
| در هوا بر داشت آن بند قصیل | اشتر بختی سبک بیقال و قیل | |||||
| که مرا خود حاجت تاریخ نیست | کین چنین جسمی و عالی گردنیست | |||||
| خود همه کس داند ای جان پدر | که نباشم از شما من خردتر | |||||
| داند این را هرکه ز اصحاب نهاست | که نهاد من فزونتر از شماست | |||||
| جملگان دانند کین چرخ بلند | هست صد چندان که این خاک نژند | |||||
| کو گشاد رقعههای آسمان | کو نهاد بقعههای خاکدان | |||||